تبليغاتX
دست نوشته هاي يك جادوگر
هر گونه کپی حتی با قید نام وبلاگ ممنوع بوده و پیگرد قانونی به همراه دارد.

سلام و هزار سلام. و با آرزوي اينكه همه ي آدمها حلقه هايي باشند طلايي در زنجير خير و صلاح ما.

اگه يادتون باشه قبل عيد گفته بودم كه بياين امسال رو سال آشتي با خود بناميم. خودمون رو دوست داشته باشيم و براي خودمون حرمت قائل بشيم. اين در واقع هدف اصلي انجام تمام اين تمرينهاست.

من توي درس دوست داشتن خود براتون گفتم كه اگه خودمون رو بي ارزش بدونيم ضمير ناخودآگاهمون فكر مي كنه كه لايق دريافت چيزهاي خوب نيست و در نتيجه آرزوهايي كه داريم برآورده نميشه. ديگه اينكه وقتي ما خودمون رو به حد كافي دوست نداشته باشيم همين حس رو به ديگران هم منتقل مي كنيم يعني باعث مي شيم اونها هم ما رو دوست نداشته باشن.( قابل توجه كساني كه دچار شكستهاي پي در پي عشقي مي شن.)

وقتي ما براي شاد بودن و احساس خوشبختي كردن فكر مي كنيم كه نياز به تائيد و بودن ديگران داريم يعني هنوز به اندازه ي كافي براي خودمون به تنهايي حرمت قائل نشده ايم.

 

 چرا ما نبايد در تنهايي و به تنهايي بتونيم از كارهايي كه مي كنيم احساس خوشبختي بكنيم؟! چرا وقتي مثلا" كسي كه دوستش داريد رو از دست مي ديد فكر مي كنيد ديگه دنيا تموم شده و تا اون مطابق ميل شما رفتار نكنه دنيا قشنگ نمي شه؟!

 

چرا يه روز صبح يك دفعه عصباني و اخمو مثل يه بچه ي لجوج بيدار مي شيم و به همه چيز و همه كس لگد مي زنيم حتي به خودمون! و انگار هيچ تمرين ذهني اي هم ديگه راهگشا نيست، يك دفعه همه چيز سياه و نااميد كننده مي شه. به خودمون مي گيم :" من احمقم! همه احمقن! همه جا سياه و خرابه! هيچ چي درست بشو نيست كه نيست!نه خودم رو دوست دارم نه ديگران رو! لعنت به دنيا!"اون وقت به همه ي دنيا مي توپيم براي اينكه حس احمق بودن و بد بودن خودمون رو از بين ببريم!

 

 چرا در بين تمام خوشي ها باز هم احساس مي كنيم كه ته ته دلمون يك "غم پنهان بزرگ" داريم كه معمولا" علتش رو هم نمي دونيم اما باعث ميشه هيچ وقت از چيزي اونقدر كه بايد لذت نبريم. ( اين كلمه ي" غم پنهان بزرگ" رو به خاطر بسپارين چون من خيلي ازش استفاده مي كنم.)

 

چرا توي زندگيمون احساس خلا و تهي بودن مي كنيم و مدام سعي مي كنيم اين خلا رو با ساير انسانها و اشيا و تجربه هايي بيرون از خودمون پر بكنيم ( اين تجربه شامل دوستي با آدمهاي مختلف و تجربه ي كارهاي متفاوت و رفتن در انواع و اقسام مسيرها حتي پناه بردن به سحر و افسون و جادو و غيره ...ميشه.) اما در طول زمان متوجه مي شيم كه هيچ كدوم از اينها خلا ما رو پر نكردن چون در واقع غياب اون چيزها باعث احساس خلا نبوده . ( دكتر كاپاچيونه مي گه :" احساس خلا براي مخفي شدن كودك درونمون بوده كه باعث شده ما اتصالمون رو با خودمون و ديگران و خدا از دست بديم." )

 

و هزار تا چراي ديگه كه جواب همه اش اينه كه چون كودك درونمون به اندازه ي كافي مورد دوست داشتن واقع نشده . چون كودك درونمون رو اينقدر با بايدها و نبايدهامون آزرديم كه بدون تائيد ديگران احساس مي كنه هيچ چي نيست! اينقدر يادش داديم كه تو فقط وقتي خوبي كه ديگران تائيدت كنند كه حالا فقط وقتي فكر مي كنه خوبه كه همه دوستش داشته باشن! اما اگه كسي تركش كنه ديگه دنيا به آخر مي رسه !

 چون خودمون رو يعني كودك درونمون رو به اندازه ي كافي دوست نداشتيم و بهش بها نداديم و براي اون حرمت قائل نشديم! واسه همين ته تمام خوشيهامون اون كه خواسته اش انجام نشده و فكر مي كنه هرگز توسط ما ديده نشده مغموم توي دل ما نشسته و زانوي غم بغل كرده و نمي گذاره از خوشيهامون به اندازه ي كافي احساس خوشي كنيم.

 

خوب! حالا ديگه فكر مي كنم همه بدونين كه چرا شفا دادن كودك درون اينقدر اهميت داره. رسيدن به دوست داشتن كامل خود بدون شفاي كودك درون ممكن نيست."دكتر لوسيا كاپاچيونه " كتابي با همين نام شفاي كودك درون داره كه خيلي مفيد و كاربرديه. من كلاسهاي زيادي هم ديدم كه توي اون شفاي كودك درون رو از روي همين كتاب يا با تغييراتي آموزش مي دن. همه شون عالين اما لزومي به دادن شهريه هاي گزاف نيست. نظرم اينه كه خود شما بهتر از هر آموزگار ديگه اي مي تونيد با كودك درونتون دوست بشيد و آشتي كنيد پس با من همراه بشيد تا خلاصه ي اين مطالب رواز همين كتاب و مطالعات دكتر كاپاچيونه كه با دوست داشتن كودك درونش خودش رو از يك بيماري مهلك نجات داد و شفا بخشيد، براتون بگم. اما اگه بتونيد كم كم دوست يا دوستاني را با خودتون همراه كنيد و با هم اين تمرينات رو انجام بديد خيلي بهتره.

 

_ كودك درون چيست؟

كودك درون آن بخش از وجود ماست كه مانند كودك احساس مي كند و شايد سبب شود به شيوه اي كودكانه يا كودك وار رفتار كنيم. (در نظر اريك برن در همين پست توضيح بيشتري در اين باره مي خونيد.)

 

_ كشف كودك درون :

 

يه كودك رو مجسم كنيد. يه كودك وقتي خشمگينه فرياد مي كشه وقتي غمگينه گريه مي كنه وقتي خوشحاله از ته دلش مي خنده.اون خيلي غريزي هم هست يعني مي دونه به كي اعتماد كنه به كي اعتماد نكنه.دنبال بازي و كشفه. اما به مرور زمان، اين كودك به طرف دنياي افراد بالغ كشيده مي شه. والدين و آموزگاران بهش مي گن : " اين رو نگو. اون كار رو نكن. اون كاري رو بكن كه ما مي گيم. ما بهتر مي دونيم."

ما به طور مستقيم و غير مستقيم به اون ياد مي ديم كه فقط وقتي خوب و دوستداشتنيه كه اون جوري باشه كه بزرگترها مي خوان. به مرور زمان، كنجكاوي و توانايي احساس كردن كه همون ويژگيهاييه كه به كودك سرزندگي ميده به ناچار پنهان مي شن.غالبا" افراد بالغ در فرايند آموزش و پرورش و ايجاد انضباط، كودك را به بالغي قابل پيش بيني تبديل مي كنند و به " خود راستين كودك" لطمه مي زنند.

 طفل در حال رشد كم كم روح شاد و كودكانه اش را محبوس مي كنه. اما كودك درون هيچ وقت بزرگ نميشه و از بين نمي ره.مدفون در درون ما باقي مي مونه و غمگين و دردمند ، منتظر،باقي مي مونه و انتظار مي كشه تا يه روزي ما از زير اون همه چيزي كه زير اون مدفونش كرديم درش بياريم و آزادش بكنيم!

 

_جلب توجه كردن كودك درون :

ببينم اگه خداي نكرده زير يه عالم خاك، زنده، دفن بشين چي كار مي كنين؟ ! غير از اينه كه از هر فرصتي استفاده مي كنين تا حضورتون رو به ديگران اعلام كنيد؟!

كودك درون هم همين طوره. كودك درون همواره سعي مي كنه تا توجه ما رو به خودش جلب بكنه.اون گاهي خودش رو با نيازهاي بچگانه اش به ما نشون ميده .اما ما معمولا" اون رو طردش مي كنيم و بهش مي گيم : " هيس! تو نمي فهمي! آدم بزرگها اين كارها رو نمي كنن! "

وقتي احساسهاي راستين و گواهي دلمون رو نديده مي گيريم، وقتي مي گيم نبايد گريه كنيم چون آدم بزرگها خودشون رو كنترل مي كنن و گريه نمي كنن، در واقع داريم كودك درونمون رو طرد مي كنيم.مثلا" شايد احساس كنيم دلمون مي خواد سوار تاب و سرسره ي بچه ها بشيم اما به خودمون مي گيم اين كار بچه هاست نه من! شايد دلمون مي خواد براي از دست دادن دوستي زار زار گريه كنيم اما يه آدم بالغ جدي توي درونمونه كه به كودك درونمون مي گه : آدم بايد به خودش مسلط باشه! مردها كه گريه نمي كنن! خانمها كه اين جوري شيون نمي كنن! " اون وقته كه كودك درون كوچولو و غمگين ما كه حسابي توي ذوقش خورده ، توي گنجه محبوس ميشه! ( به اين محبوس شدن توي يه اتاق و خوردن يه قفل گنده به در خوب دقت كنيد. شما رو ياد پنهان كردن صفات نيمه ي تاريك نمي اندازه؟! بهش فكر كنيد.)

 

سوال _وقتي كودك درون محبوس يا مدفون ميشه چه اتفاقي مي افته؟

 

جواب_چون اون بخش از ما كه با احساسش راحت برخورد مي كنه و اون رو مي پذيره همون كودك درونمونه با محبوس شدن اون ما كم كم شور و شوق زندگي رو از دست مي ديم. ته دلمون احساس " غم پنهان " مي كنيم. به مرور زمان، اين امر به كمبود انرژي و كم كم به بيماري مي انجامد و حتي به بيماريهاي صعب العلاج. كودك درون براي اينكه ما بهش توجه كنيم گاهي خودش رو با افسردگي يا پرخاشگري و بيماري به ما نشون ميده و حتي ميل به اعتياد به الكل يا مواد مخدر يا سيگار و ....

 

چرا؟!

 

براي اينكه كودك درون مي خواد بگه: "من هستم. من رو نگاه كن. من رو نجات بده. من محبوسم. من مدفونم. كمك! كمك! چرا نمي خواي من رو ببيني؟ چرا من رو طرد كردي؟چرا گوشهات رو گرفتي كه صداي من رو نشنوي؟ پس من بلند تر و بلند تر داد مي زنم تا مجبور بشي من رو بشنوي و ببيني!دارم خفه مي شم! كمك!نجاتم بده! "

 

براي همينه كه تمرينات دوست داشتن خود باعث شفاي همه ي بيماريها مي شه.( به درسهاي دوست داشتن خود فكر كنيد. يادتونه؟ حالا مي دونيم كه با دوست داشتن خود ما داريم به كودك درونمون كمك مي كنيم تا با دوست داشته شدن به حد كافي خودش رو نمايان كنه و ما رو با سرزندگيش شفا بده. درسته؟)

وقتي كودك درون ما پنهان ميشه، تجربه ي صميميت با ديگران غيرممكن ميشه چون ما احساس مي كنيم هيچ كس نمي تونه شادمون كنه و احساساتمون رو درك كنه.اين شروع فاجعه ي تنهايي است.

 

سوال_ آيا كشف كودك درون متعلق به امروز است يا ريشه اي تر از اين حرفهاست؟

 

جواب_ خيلي جالبه كه بدونيم اين موضوع حتي در اساطير كهن باستان و قصه هاي پريان هم ريشه داره.حتي در بعضي اديان. همه جا كودكي وجود داره كه معمولا" يتيم و يا طرد شده است يا زندگيش در معرض خطر قرار داره. و در پايان قصه معمولا" اون ناجي يا راهنماي انسانهاي ديگه ميشه و يا به سعادت مي رسه.در اساطير يونان زئوس خردسال در معرض اين خطر بود كه پدرش كرونوس اون رو ببلعه! هانسل و گرتل جادوگر خودشون رو داشتند! جك در جك و ساقه ي لوبيا با آقا غوله روبرو بود!

سيندرلا زن پدر بدجنس و خواهرهاي بد ذاتش رو داشت! دختر شنل قرمزي هم با گرگ روبرو بود! و سفيد برفي هم با با اون جادوگر بدجنس!

 

در اين قرن، كارل گوستاو يونگ _ روانشناس _ و جوزف كيمپل _ اسطوره شناس _ به ما نشان داده اند كه اگر اين اسطوره ها براي همه جذابند به اين خاطره كه تجربه ي جهاني ما آدمهاست! همه ي ما انسانها به صورت نوزاداني آسيب پذير و متكي زندگي رو آغاز مي كنيم و به همين دليل مي تونيم با كودكان اين قصه ها هم ذات پنداري بكنيم.بزرگترهايي خشن يا عاري از احساس مي تونن براي كودك به شكل همون غولها و جادوگرها باشن.وقتي " والت ديسني" داستان سفيد برفي را براي اولين فيلم متحركش انتخاب كرد مي دانست كه موفق مي شود چون او سعي داشت با كودكي كه درون همه ي ماست سخن بگويد!

 

 

سوال _ نظر روانشناسان و روانكاوان درباره ي شفاي كودك درون چيست؟

 

جواب_" يونگ" درباره ي كودك درون گفتارهاي فراواني داره. اون در جايي مي گه : " كودك ، نمادي است كه اضداد را به هم مي پيوندد، ميانجي است، شفاعت مي كند و شفا مي آورد. و چون داراي چنين مفهومي است، " كودك " قادر به ايجاد تحولهاي بيشمار است. من اين تماميت فراگير را كه از خودآگاه انسان فرا مي رود " ضمير" خوانده ام. " اين كلام يونگ، يادآور اين جمله ي كتاب مقدس است كه مي گويد : " و كودكي آنها را هدايت خواهد كرد!"

از 1960 " كودك درون" موضوع مورد علاقه ي روانشناسي شده است. " هاف ميسيل داين" در كتاب كودك درون گذشته تان به تفصيل در اين باره صحبت كرده است.

همچنين " كودك درون" بخش مهمي است از " تحليل رفتار متقابل " ( كه ما بعدها به اميد خدا به اون هم مي پردازيم.) كه در 1960 توسط اريك برن عرضه شد و در 1970 به اوج محبوبيت خود رسيد.

 

" اريك برن" جهان دروني ما را، متشكل از سه بخش مي داند.  كودك و والد و بالغ . كودك درون يكي از بخشهاي نفي شده ي وجودمان است كه وقتي به دوران پختگي و بلوغ گام مي نهيم آن را پشت سر گذاشتيم و رها كرديم و حالا مسئوليم تا او را باز يابيم و مورد حمايت و مراقبت قرار دهيم. ( والد آن بخش از وجود ماست كه احكام و قوائد و امر و نهي ها را وضع مي كند.) بعدا" بيشتر در اين باره صحبت مي كنيم.)

 

 

نكته_ اينجا مي خوام يه پاسخ گذرا بدم به دوستاني كه گفته بودن چرا مدام مورد سواستفاده قرار مي گيرن؟ مگه كجاي زندگيشون ديگران رو مورد سواستفاده قرار دادن؟ اين سواليه كه چند بار تا حالا از طرف دوستان مختلفي عنوان شده و من اين رو به پاسخهايي كه قبلا" دادم اضافه مي كنم كه :" دكتر كاپاچيونه مي گه همه ي ما براي بقا در جهانمان تا حدودي كودك درون خودمان را نفي كرده ايم! و اين يك سواستفاده ي بزرگ محسوب مي شود!  وقتي نيازهاي انسان برآورده نشود، فرد در معرض اين خطر قرار مي گيرد، كه نسبت به خودش يا ديگران رفتاري آكنده از سواستفاده در پيش گيرد و عملا" در همه ي جنبه هاي زندگيش مشكلاتي ايجاد كند."

 

سوال _ اگر كاري براي نجات و نمايان كردن كودك درونمان انجام ندهيم چه مي شود؟

 

جواب_ ما با انكار كودك درون نمي تونيم اون رو از بين ببريم. ما فقط نقاب خودمون رو تغيير مي ديم تا به شكل آدم بزرگها در بيايم. اما هميشه اون كودك درون ما زنده است.به عنوان افرادي بالغ چطور مي تونيم جهانمان رو بر اساس كودكي وحشتزده و منزوي بنا كنيم كه نيازهاي اساسيش هرگز برآورده نشده؟ اين امر ممكن نيست. دير يا زود بحراني روي مي ده! _ يك بيماري يا طلاق يا از دست دادن ناگهاني كار يا مشكل مالي يا از دست دادن يك عشق يا... _ و ناگهان كل ساختار فرو مي پاشه! اون وقته كه نقابي كه فرد بالغ به چهره زده ترك مي خوره و در اينجاست كه بعضي افراد به درونشون رو مي كنند يا به درمانگران و ...مي پيوندند تا با نمايان كردن و شفاي كودك درونشان شفا پيدا كنند. پس لطفا" با من و اين درسها همراه بشيد. بهتره به مرور كساني را پيدا كنيد كه تمرينات شفاي كودك درون را با آنها هم انجام بدهيد چون كودك درون كه هميشه تنها بوده نياز دارد كه در جمع باشد.

 

سوال_ چگونه پي ببريم كه كودك درون ما زنده و حاضر است؟

 

جواب_ هرگاه كه احساسي داريم.چون كودك درون ما ، همان خويشتن عاطفي ماست. هر وقت احساس شادي يا اندوه يا خشم يا ترس يا علاقه مي كنيد، اين كودك درون شماست كه خود را نمايان ساخته است. هرگاه براستي احساسهايتان را احساس مي كنيد در واقع اجازه مي دهيد كه كودك درونتان حضور داشته باشد. هروقت بازيگوش يا خلاق يا شهودي هستيد و تسليم ضمير معنوي خود مي شيد كودك درونتان فعاله. تجربه ي اين حالات معمولا" " حضور با كودك درون خود" ناميده ميشه.

 

سوال_ ما در درسهاي شفاي كودك درون مي خواهيم به كجا برسيم؟

 

جواب_ ما طبق اين تمرينات كه قسمت عمده ي اون از آموزشهاي دكتر كاپاچيونه در كتاب شفاي كودك درونه و همين طور تجربه ي كساني كه به صورت عملي اين تمرينات رو انجام دادند و من ديدم كه چه اثر فوق العاده اي روشون داشته، سعي مي كنيم "حضور با كودك درون " را تجربه كنيم.

ما مي آموزيم كه والدين مهرآميز درونمون رو فعال كنيم تا بتونند از كودك درون ما حمايت و مراقبت لازم را بكنند. چون هيچ كودكي در خلا زندگي نمي كنه، كودك درون ما هم خود به خود، يا تصوير والديني حمايتگر و مثبت رو مي كشه و يا والدين ايرادگير ي كه مدام انتقاد مي كنند. اگر به اين امر آگاه نباشيم ، ناخودآگاه همان شيوه مراقبتي كه در كودكي ستانده ايم، را تكرار مي كنيم. يعني به شيوه اي براي خودمان پدري يا مادري مي كنيم كه قبلا" در حق ما صورت گرفته است. در هر صورت به قول دكتر كاپاچيونه اگر آن شيوه ي مادري يا پدري را كه در حق ما شده( و ما آن را مراقبت مي ناميم) دوست نداريم ، مي توانيم و اين حق انتخاب را داريم كه آن را عوض كنيم.

 

 يعني مي توانيم ميان اعضاي خانواده ي درون خودمان اتصالي مهرآميز ايجاد كنيم و زخمهاي دوران كودكيمان را شفا بدهيم. به عبارت بهتر؛ مي توانيم پدر و مادر خود باشيم. 

 

خوب! بحث به درازا كشيد اما لازم بود همه اينها را با هم مرور كنيم تا به زودي به تمرينات عملي تر اين كار بپردازيم.

 

خدايا! كمكمان كن تا كودك درونمان را مهربان و حمايتگر در آغوش بكشيم تا مهري را كه تو به او داري توسط ما نمايان شود! آمين!

  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:8  توسط جادوگر طلایی( جادوگر 150 تغییر نام داد) | 

سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام.با تبريك سال نو براي همه آرزوي بهترين ها رو دارم و خيلي متاسفم كه تا حالا نتونستم آپ جديدي بگذارم.  از همه ي ايميلها و پيامهاي تشكر صميمانه ممنونم و براي همه آرزوي بركت دارم.

 من تصميم داشتم طبق قولي كه در نظرات وب داده بودم درس جديدي رو شروع كنم كه به همه ي ما كمك مي كنه تا خودمون رو بيشتر دوست بداريم و با باور اين كه لايق بهترينها هستيم، بهترينها رو به وجود بياريم. اما به دليل چند شهود و اين كه فراموش كردن عشق از دست رفته و رهايي از خاطرات منفي گذشته مسئله ي خيلي از دوستاني بود كه راه حل خواسته بودند، متوجه شدم كه الان لازمه ابتدا روش خالي كردن انرژي منفي تلنبار شده خاطرات رو كه قبلا اون رو در نظرات وب در جواب دوستي گفته بودم ، به عنوان يك پست براي همه مطرح كنم. اما انشا الله به زودي پست مورد نظر رو هم مي گذارم. امروز وقتي استاد درونم در خلسه اي عجيب من رو به سوي دادن اين درس سوق داد متوجه شدم بايد اين زمان سپري مي شد تا در اين زمان الهي، من به اين نتيجه برسم كه اول بايد اين درس رو به صورت همگاني بدم و بعد به سراغ درسهاي بعدي برم. پس از خدا و استاد درونم هم تشكر مي كنم.

 

دقيق خوندن اين پست رو به همه ي كساني كه در تلاطم فراموش كردن عشقهاي از دست رفته هستند، توصيه مي كنم و به همه ي كساني كه هنوز پايگاه عاطفي مناسبي پيدا نكرده اند يا درسهاي زندگيشون تكرار ميشه. دوست دارم ابتدا چند نكته ي مهم رو يادآوري كنم.

 

نكته : انسان ذاتي است شاد و الهي. خدا يعني شادي.انسان موجودي الهيست و خدا عاشق شاديست والا دنيا را چنين زيبا و با شكوه نمي آفريد. افسردگي يعني حركت در خلاف مسير واقعي طبيعت.

تا حالا به جريان رودخونه فكر كرديد؟ به نظرتون شنا در مسير رودخونه درسته يا خلاف اون؟شايد فكر كنيد در خلاف جريان آب شنا كردن خيلي عاليه اما بهتره بدونيد بر خلاف تصور ما از اين قضيه ، دانشمندان ذهني مي گويند كه " هميشه در مسير جريان آب شنا كنيد. " چون اين طوري هم پرت انرژي نداريد و هم زودتر به مقصد مي رسيد چون به در و ديوار نمي خوريد و هم از مناظر اطراف ( يعني از لحظات زندگي) بيشتر لذت مي بريد چون كسي كه داره بر خلاف جريان آب شنا مي كنه چون داره زور مي زنه كه شنا كنه پس نمي تونه از اطراف لذت ببره. همه ي اينها رو گفتم كه بگم افسردگي يعني بر خلاف جريان زندگي شنا كردن.

عشق بدون قيد و شرط يعني دوست داشتن همراه با حرمت گذاشتن به خود.

فقط عشقي درست و الهيه كه " عزت نفس" به همراه داره. چيزي كه به ما احساس آرامش و عشق بده و ضمير ناخودآگاه ما را هم راضي بكنه، عزت نفس نام داره.ويژگي عزت نفس اينه كه ماند توليد نمي كنه.بنابراين هر چيزي كه ضمير ناخودآگاه ما رو، آلوده بكنه عزت نفس رو از بين مي بره و انرژي منفي يا ماند توليد مي كنه. عشقي كه عزت نفس رو از بين مي بره عشق نيست بلكه انرژي منفيه براي خودمون و ديگران.

 

ما در افكار و اعمال خودمون سه حالت داريم :

1 _ افكار و اعمال خود آگاهانه ( مثلا" تصميم مي گيريم به عيادت كسي بريم يا كاري رو انجام بديم.)

2 _ افكار و اعمال ناخودآگاهانه ( مثل تنفس و ضربان قلبمون)

3 _ افكار و اعمال نيمه خود آگاهانه( مثل انواع وسواس و دودلي و عدم تصميم گيري و عدم اعتماد به نفس و ...)

در افكار و اعمال نيمه خودآگاهانه پرت انرژي انجام ميشه و اصطلاحا" مي گيم كه طرف وسواس انرژي يا وراجي فكر داره. وقتي شما عشقي رو از دست مي ديد و مايليد از افكار مزاحم مربوط به اون رها بشيد اما نمي تونيد ، همين حالت براتون پيش مي آد. اين خودش يك وسواس فكريه و وسواس فكري بيماري نيست بلكه يه الگوي رفتاري غلطه كه براي شما به شكل عادت در اومده.براي رفع اون از قانون مشارطه ، مراقبه و مكاشفه بايد بهره ببريد. براي جايگزيني الگوي رفتاري صحيح به جاي الگوي رفتاري غلط بايد استمرار و تمرين داشت.

براي واضح تر شدن موضوع شما بايد مراحل خالي كردن انرژيهاي منفي تلنبار شده در خودتون رو بياموزيد.

 

_ چه كساني مي توانند از روش خالي كردن انرژيهاي تلنبار شده ي خاطرات استفاده كنند؟

 

اين تمرين براي چند گروه زير خيلي مفيده:

 

1 _ دوستان زيادي در اين رابطه به من ايميل دادند كه كسي رو كه دوستش دارند از دست دادند و  حالا خاطرات اون آدم تمام زندگيشون رو تحت تاثير قرار داده. بعضي هاشون هنوز عشقشون رو فراموش نكردند. بعضي هاشون از اون آدم بيزار هستند. بعضي هاشون مايلند دوباره دوستيشون با اون فرد برقرار بشه.  بعضي ها اون رو فراموش كردند و دلشون مي خواد حالا انتخاب بهتري داشته باشند. بعضي ها هم بعد از چنين تجربه اي با هر كسي كه آشنا مي شن دوباره به دلايل مختلف اون رو از دست مي دهند.

2 _ كساني كه خاطراتي دارند كه هنوز وقتي به اون خاطرات فكر مي كنند آزار مي بينند.

3 _ كساني كه هنوز در مورد بعضي آدمها موفق نشده اند كه به طور كامل اونها رو ببخشند.

4 _ كساني كه تجربه هاي قبلي عشقي نامناسبي داشتند كه فكر مي كنند به شكست منتهي شده و حالا فكر مي كنند كه اون رو فراموش كردند يا بخشيدند اما هنوز موقعيتهاي بهتر و پايدارتري براشون پيش نيومده يا هنوز هر تجربه اي به همون شكل قبلي به شكست منتهي ميشه.

 

اهميت اين تمرين در اين جاست كه تا وقتي بخشش كامل انجام نشه و تا وقتي ما انرژي منفي خاطرات قبلي رو كه در خودمون تلنبار كرديم خالي نكنيم باعث تكرار شدن درسهاي قبلي مي شيم.

 

هر خاطره با يك احساس همراهه به همين دليل ياد ما مونده. اگر احساس از كنار خاطره كنار بره اون خاطره يك خاطره ي معمولي ميشه.در واقع اين احساسه كه همراه خاطره ي خوب بزرگ ميشه و اين احساسه كه همراه خاطره ي بد كوچك ميشه!

 

زماني رو به ياد دارم كه شاگردي به استادم گفت : " بعضي از خاطراتم اينقدر وحشتناكند كه اصلا" پاك و فراموش نمي شوند! " استادم به اون شخص گفت " تفكر بالاتر از اراده است . اگر اين طوره پس مدام سعي كن اون خاطرات رو با خودت داشته باشي. اين طوري بعد از مدتي خودش رفع ميشه و ازت دور ميشه! "

 

قبل از ياد دادن اينكه چطور احساس و انرژيهايي رو كه با يك خاطره در خودمون تلنبار كرديم، تخليه كنيم، مي خوام به يادتون بيارم كه طبق قوانين نيمه ي تاريك ما نيمه ي پنهان خودمون رو جذب مي كنيم پس باز هم به شناخت نيمه ي تاريك تاكيد مي كنم.

 

روش خالي كردن انرژي منفي تلنبار شده ي خاطرات :

 

اين تمرين در چند مرحله انجام ميشه.

 

_ مرحله ي اول : نوشتن هر خاطره.

شروع کنيد به نوشتن. از ابتدا. مفصل و دقیق. بدون پرده پوشی ، درباره ي خاطراتي كه از فرد يا افراد داريد و همه ی انرژی های نهفته ی خودتون رو بیرون بریزيد. در طي نوشتن اون خاطره هر چقدر دلتون مي خواد به جزئيات اون فكر كنيد.

در هنگام نوشتن این خاطرات اجازه دارید فحش بدید! عصبانی بشید! گریه کنید! و به هر شکلی که می دونید و راحتید انرژیهای مخفی شده پشت این اتفاق رو خالی کنید. اگه مايليد با چوبي به بالشت ها ضربه بزنيد. يا حتي ظرفي رو بشكنيد.( اين كار رو حتي با پاره كردن ورقهاي باطله هم مي تونيد انجام بديد!) البته بهتره اين كار رو در خلوت انجام بديد كه مايه ي آزار ديگران نشيد. اگه شرایطش مهیا نیست بريد توی حمام و این کار رو انجام بديد تا کسی صداتون رو نشنوه.

 

 

_ مرحله ي دوم : انجام تمرين بخشايش.

 هر خاطره و اتفاقی رو که نوشتید بعد از پایانش باید یه مراسم بخشش برای خودتون و کسانی که توی اون خاطره با شما سهیم بودند انجام بدید. نوشته های دستنویس خودتون رو خط بزنيد و روش بنویسيد من همه ی اینها رو می بخشم و کنار می گذارم.بعد هم پاره اش کنيد و توي سطل آشغال بريزيد. ما در اين تمرين دست نوشته ها رو دور مي ريزيم چون مي خواهيم به ضمير ناخود آگاهمون بگيم كه براي هميشه اون خاطرات براي ما بي ارزش شده اند.

 

 

_ مرحله ي سوم : مراقبه فكر نكردن براي هر خاطره.

بعد از پایان مراسم بخشش یک خاطره تحت هیچ شرایطی دیگه اجازه ندارید به اون خاطره فکر کنید. بنابراین فقط مراقبه می کنید که بعد از بخشایش هر خاطره دیگه خودتون رو به خاطر اون شماتت نکنید. هرگزدر ابتدا زمان طولانی رو برای مراقبه در نظر نگیريد.در طول روزهای اول به خودتون بگيد فقط دو ساعت به این يك خاطره از اون آدم،فکر نمی کنم و بعد برسونيدش به یه روز کامل و بعد به اینجا که بعد از پاره کردن هر خاطره تا آخر عمر دیگه خودتون رو به خاطرش شماتت نکنید.

 

_ مرحله ي چهارم: تشكر از خود.

حتما"در دفتر مراقبه تان بنويسيد كه موفق شديد يك خاطره را كنار بگذاريد. از خودتون قدرداني كنيد و خودتون رو تحسين كنيد كه مي تونيد موفق باشيد. خودتون رو دوست بداريد و تمرينات دوست داشتن خود رو انجام بديد تا احساس ارزشمنديتون بيشتر بشه. حتي براي خودتون هديه بخريد.

 

نكته : اين تمرين رو براي هر خاطره ، جداگانه، انجام بديد.

 

مثال: اگه وابستگي عاطفي با كسي داشتيد كه قطع شده از اولين خاطره اي كه از اون آدم داريد شروع كنيد. در حين نوشتن اين خاطره هر احساسي كه به اون آدم داريد رو بنويسيد.حتي مي تونيد مجسم كنيد كه اون آدم در حالي كه به دهنش چسب زده شده مقابلتون نشسته و نمي تونه جوابي بده. بعد انرژيهاتون رو با بروز دادن كامل احساسي كه داريد خالي كنيد . اون وقت تمرين بخشايش رو انجام مي ديد و بعد از اون ، روز اول فقط مراقبه مي كنيد كه به همون يك خاطره اي كه تمرين رو براش انجام داديد، چند ساعتي فكر نكنيد. در دو سه روز آينده اين رو به حدي مي رسونيد كه در كل روز به اون يك خاطره حق نداريد فكر كنيد.( اما مي تونيد به خاطرات ديگه اي كه با اون فرد داشتيد فكر كنيد.)

بعد به سراغ خاطره ي بعدي مي ريد و همين روال رو انجام مي ديد. اينقدر اين كار رو ادامه مي ديد كه تمام خاطرات رو بررسي كرده باشيد و كنار گذاشته باشيد.

 

نكته : كساني كه اين تمرين رو براي فراموش كردن كسي انجام مي دن بايد بدونن كه روزهاي اول اين تمرين با يادآوري خاطرات گذشته ممكنه احساس كنند كه دلبستگي و وابستگيشون داره بيشتر ميشه. اما نگران نباشيد. چون اين در واقع همون انرژيهاي ذخيره شده ايست كه بيرون ريخته نشده اما حالا داره بيرون ريخته ميشه.

 

نكته: براي انجام اين تمرينات وقت كافي بگذاريد. تعداد زيادي از خاطرات رو در يك روز انجام نديد.

 

نكته : دوستاني كه گفته بوديد آيا راهي هست كه فوري بتونيد خودتون رو از اين افكار و وابستگي نجات بدهيد، ياد اون شعر سعدي بيفتيد كه مي گه :

سعدي ! به روزگاران مهري نشسته بر دل        بيرون نمي توان كرد ، الا به روزگاران!

اما همون طور كه روزهايي قبل از اين وابستگي بوده كه شما هرگز به اون شخص يا اين خاطرات فكر نمي كرديد، همون طور هم دوباره پله به پله به عقب بر مي گرديد و به جايي مي رسيد كه از شر خاطرات گذشته رها مي شيد.

 

 

روش تقويت اراده با مشارطه هاي كوتاه مدت:

تمرين رها شدن از انرژي منفي خاطرات گذشته باعث تقويت اراده هم ميشه. چون با انجام مشارطه هاي كوتاه مدت و بعد طولاني كردن زمان اونها و بعد تبديل اونها به يك عادت دائمي شما مي تونيد عادات بدتون رو از بين ببريد و عادات خوب رو جايگزين اون كنيد.بنابراين كساني كه تمرينات نيمه ي تاريك رو انجام دادن و با يك سري صفات ناخوشايند روبرو شده اند كه مي خواهند اونها رو به تدريج كنار بگذارند اول خودشون رو ببخشند و بعد با انجام مشارطه هاي كوتاه مدت و بعد تغييرش به عادات دائمي، براي تغيير عاداتشون استفاده كنند.

 

مثال: كسي كه صفت دروغگويي رو در خودش كشف كرده بعد از اتمام تمرينات نيمه ي تاريك مشارطه كنه كه روز اول فقط دو ساعت هيچ دروغي نگه بعد اين زمان رو طولاني كنه تا به تدريج به يك روز كامل برسه و بعد به تدريج به يك عادت هميشگي تبديل بشه.

 

 

_ كلام جادويي " منتفي شد! " :

كساني كه روي طريقه ي صحبت كردنشون مشارطه مي كنند كه ماند توليد نكنند و حرفهاي منفي نزنند اگه در طي زمان مشارطه، يك دفعه حرفي از دهنشون پريد شروع به شماتت خودشون نكنند. بزرگترين استادها هم گاهي ماندي رو توليد مي كنند چون ما انسانيم و معصوم نيستيم. در اين شرايط شروع به سرزنش خودتون نكنيد چون تمام اين تمرينات براي اينه كه ما حس بهتري به خودمون پيدا كنيم.

 در اين شرايط، كه حرفي منفي زديد يا فكري منفي كرديد، فقط بلند بگيد : " منتفي شد! " و مجسم كنيد فكر منفي اي كه كرده ايد واقعا" غبار ميشه و از بين مي ره يا مثل ديواري فرو مي ريزه و از بين مي ره. اصلا" مجسم كنيد هر جمله ي " منتفي شد! " مثل كلنگي بر اون ديوار منفي كه از حرف و ذهن شما ساخته شده ، كوبيده ميشه و اون رو فرو مي ريزه.

اگه جايي هستيد كه نمي تونيد اون رو بلند بگيد ، عيبي نداره فقط در دلتون تكرار كنيد : " منتفي شد! "

" ليندا گودمن" استاد بزرگ متافيزيك درباره ي گفتن جمله ي جادويي " منتفي شد! " مي گه : " نگران نباشيد! نهايتش اينه كه اگر هم كسي بشنوه شما چي با خودتون گفتيد ، فكر مي كنه آدم مرموزي هستيد! "

 

سوال_ كساني كه در گذشته فكرهاي منفي و كلام منفي داشته اند چه طور مي تونند مانع تحقق اونها بشوند؟

 

" مديتيشن منتفي شد! " :

 ( اين اسم رو خود من روي اين تمرين گذاشته ام. در كتب ذهني فقط از جمله ي "منتفي شد" ياد شده نه بيشتر و من اين تمرين و نامش رو از استاد درونم آموخته ام. پس در جايي دنبال اين اسم نگرديد.)

 

كساني كه با مرور به خاطرات گذشته به ياد مي آورند كه به خيلي از چيزهاي منفي فكر كرده اند حتما" اين تمرين را در آلفاي قبل خواب انجام بدهند.

مجسم كنيد كه تمام فكرهاي منفي قديمتان به شكل ديوارهايي در آمده است. حالا با تكرار جمله ي " منتفي شد" مجسم كنيد اين جمله مثل كلنگ تك تك آن ديوارها را خراب مي كند و فرو مي ريزد. بهتره كه در طي اين تجسم خلاق، نفستون رو از بيني به داخل بكشيد و از دهان بيرون بديد چون اين طرز تنفس به وارد شدن شما در حالت خلسه ي آلفا كمك مي كنه. در پايان اين تمرين تكرار كنيد كه : " من از كارماي گفتار و كردارم به بخشايش خدا پناه مي برم و اكنون تا ابد در امن الهي خدا هستم."

بعد از اين كار مي تونيد هر چيزي رو تجسم خلاق كنيد اما اين بار به شكل مثبت و درست اون.

 

خوب! ما در واقع با اين تمرين چيزهاي اضافي ذهنمون رو بيرون مي ريزيم. چون به اين مبحث رسيديم بهتره اين رو هم عنوان كنم كه فقط خاطرات اضافي نيستند كه ما بايد اونها رو از ذهنمون خارج كنيم بلكه اطلاعات اضافي هم همين طورند.

 

_ بيرون ريختن اطلاعات اضافي ذهن:

فراموش نكنيد كه ما هر روز يك سري اطلاعات مختلف دريافت مي كنيم از روزنامه، با صحبت كردن، از رسانه هاي گروهي و .....خيلي از اين اطلاعات به هيچ دردي نمي خورند جز اينكه بايگاني ذهن ما را مختل مي كنند يعني درياچه ي ذهن ما را متلاطم مي كنند. شما مي تونيد تمام چيزهاي اضافه اي را كه در ذهنتون بايگاني كرديد ، توسط همين مديتيشن  " منتفي شد "بيرون بريزيد.يك قانون ذهني مي گه :

هر اطلاعاتي زماني مفيده كه به آگاهي تبديل بشه.وقتي ما اطلاعات را دريافت مي كنيم و تجربه اش مي كنيم و به كار مي بنديمش، در واقع اون اطلاعات رو به آگاهي تبديل مي كنيم. اما اون قسمت از اطلاعات كه به آگاهي تبديل نميشه به درد نخوره و بايد به دور ريخته بشه چون فقط فكر رو مشغول مي كنه.

استادي داشتم كه مي گفت : " آدم زرنگ دريافت كننده اي سپاسگزار است! "يعني نگاه نمي كند كه چه كسي دارد حرف مي زند بلكه فقط به حرف گوش مي دهد. آن قسمت از حرف را كه مفيد است مي گيرد و به آگاهي تبديل مي كند و بقيه را دور مي ريزد .( قبلا" هم در درسهاي وب گفته بودم كه مثلا" نگيد چرا اين آدم صد كيلويي داره روش لاغر شدن رو ياد مي ده بلكه ببينيد حرفش درسته يا نه)

 

حالا كه به اين مبحث رسيديم دوست دارم همين جا معني يك واژه ي مهم را هم به شما بگويم . چون بعدها با اين واژه كار خواهيم داشت..اين واژه اسمش هست " سم آگاهي "

 

_ " سم آگاهي " چيست؟

اطلاعاتي كه از آن برداشت نادرست مي شود ، سم آگاهي ناميده ميشه.يعني حرفي گفته ميشه و شما برداشت نادرستي از اون مي كنيد و اينجا يك آش شلم شوربا ي واقعي درست ميشه. خصوصا" كه ما گاهي با همين سم هاي آگاهي ديگران را مي كوبيم يا با آموزش دادن آن به ديگران در گمراه كردن اونها سهيم ميشيم.مراقب باشيد با درست كردن سم آگاهي توليد ماند نكنيد. پس بهتره همه ي ما مراقب قضاوتهامون راجع به حرفهايي كه مي شنويم باشيم.

 

خوب! برگرديم به مبحث اصليمون كه شيوه ي پاك كردن خاطرات منفي بود.

 

سوال _ جايگاه ذهن كجاست؟

جواب _ پرده ي ذهني ما روي پيشانيست.

 

سوال_ ذهن پويا به چه ذهني گفته ميشه؟

جواب _ ذهني كه سريع بتونه فكري را جايگزين فكر ديگه اي بكنه.

 

سوال _ چطور مي تونيم ذهني پويا داشته باشيم؟

جواب _ با تمرين.

_ تمرين جابجايي افكار :

روي يك صندلي بنشينيد. دستها تون رو روي پاهاتون بگذاريد و چشمهاتون رو ببنديد و در حالي كه آروم اما عميق دم و باز دم مي كنيد تمرين زير رو انجام بديد. اگه انجام اين تمرين در اين وضعيت براتون سخت بود اون رو قبل خواب و دراز كش انجام بديد.( اما بهتره كم كم به انجام تمرينات نشسته عادت كنيد چون مي خوايم به سراغ مديتيشن ها بريم كه بعدا" براتون مفصل مي گم چي هستند.)

در تجسمتون، فكر كنيد كه روي پيشانيتون از وسط يك خط عمودي كشيده شده به طوري كه پيشانيتون به دو قسمت مساوي تقسيم شده. يك خاطره ي خوب رو در راست اين خط و يك خاطره ي بد رو در چپ اين خط بگذاريد .حالا مدام جاي اين دو تا خاطره را با هم عوض كنيد يعني مجسم كنيد كه خاطره ي خوب به چپ پيشاني رفته و خاطره ي بد به راست . با هر دم و بازدم يكبار جاي اين خاطرات رو جابجا كنيد.

 

_ تكنيك پاك كردن خاطرات منفي :

دوباره در همان وضعيت نشسته ي تمرين قبل قرار بگيريد. يك خاطره ي خوب در سمت راست پيشاني با رنگ و بو و روشني و وضوح كامل و داراي ابعاد مجسم كنيد. يك خاطره ي بد و كوچك و كدر و سياه و تاريك در سمت چپ پيشاني مجسم كنيد. بعد در همون وضعيت كه مدام دم و بازدم عميق و آروم داريد و چشمهاتون هم بسته است، مجسم كنيد كه خاطره ي خوب بزرگتر ميشه و خاطره ي بد كوچكتر ميشه.خاطره ي بد رو اينقدر كوچك كنيد تا محو بشه و از بين بره.

در اين تمرين بايد چند تا ويژگي رعايت بشه:

1 _ در خاطره ي مثبت بايد نور رعايت بشه.

2_ ابعاد خاطره ي مثبت بايد بزرگ باشه.

3 _ روي پرده ي ذهني ما، فاصله ي خاطره ي خوب بايد كم باشه يعني احساس و تجسم كنيم كه اون به ما نزديكه و دور نيست و فاصله ي زيادي با ما نداره.

4 _ خاطره ي خوب واضح باشه و داراي ابعاد. مثل فيلم سينمايي. چون ما در بعد زندگي مي كنيم. نبايد تصويري ( مثل عكس ) باشه.

5 _ اما درباره ي خاطره ي بد همه چيز برعكس باشه يعني اون رو تاريك و دور از ذهن و كوتاه و يك بعدي مثل عكس مجسم كنيد.

6_ اگه مي تونيد حتي براي خاطره ي خوب بو و موسيقي هم مجسم كنيد و صداي خاطره ي مثبت رو بلند و صداي تصوير منفي رو كم مجسم كنيد.

 

تمرين_ در پستهاي ابتداي وبلاگ تمريني براي تنفس داده بودم كه توصيه مي كنم اون رو قبل از اين تمرينات انجام بديد چون در نفس گيري و رفتن به آلفا كمكتون مي كنه.

 

نكته_ سخت نگيريد. فعلا"به اين نوع تمرينات، فقط به عنوان يك سرگرمي جالب نگاه كنيد و خودتون رو براي كم و زياد و خوب يا بد انجام دادنش سرزنش نكنيد چون بايد به تدريج با اين تكنيكها آشنا بشيد و طبيعتا" يكدفعه به نتيجه نمي رسيد.

 

خدايا! اي مهربانترين! زخمهاي ذهن و روح و جسم ما را با نوازش دست مهربانت،التيام بخش! آمين!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 20:10  توسط جادوگر طلایی( جادوگر 150 تغییر نام داد) | 

سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام. امروز براي تنوع دروس مي خوام درباره ي موضوعي با شما صحبت كنم به نام " ادراك سلول اوليه". اين مبحث خيلي جذابه  و كاملا" علمي و واقعيه. شايد يه كمي به نظرتون سخت بياد اما خوب و با دقت بخونينش چون توي درسهاي خودمون  مي خوايم ازش استفاده كنيم.

 

صحبت كردن از ادراك سلول اوليه مستلزم اينه كه ما " كليو باكستر " رو كه " پدر نيروي ادراك سلول اوليه " ناميده شد، رو بشناسيم.: كليو باكستر" كسي است كه هيچ گونه مدرك تحصيلي ندارد!داراي مدرك دكترا هم نيست! اين آقا با وجود اينكه در دانشگاه تگزاس و همين طور در كالج " ميدلبوري در ورمونت" و تگزاس آ_ ام ، به تحصيل در رشته هاي مهندسي و كشاورزي و روانشناسي پرداخت ، به دليل يك ترم نرفتن به دانشگاه از اخذ مدركهاي علمي خودش محروم شد!

به قول گودمن، گوروي بزرگ متافيزيك: "شايد اگه كليو باكستر از داشتن مدرك فارغ التحصيلي خود در هر رشته ي علمي، محروم نمي شد، آن وقت تمام دانشمندان جهان و همين طور من و شما، هرگز پي نمي برديم كه چنانچه يكي از انگشتان ما زخمي شود، كرفسها و كلم قمريهاي درون يخچال ما آن را حس كرده و به ثبت خواهند رسانيد! " ( تعجب نكنيد، براتون توضيح مي دم! )

 به گونه اي شاعرانه تر: " انسان نمي تواند به گلي دست بزند بدون آنكه ستاره اي در آسمان بلرزد! "

 

حالا كه مي دونم كنجكاو شدين تا رابطه ي زخمي شدن انگشت رو با كلم قمريهاي توي يخچال بدونيد، پس مي ريم سر اصل ماجرا!

 

شروع ماجرا :

در فوريه ي 1996 ، كليو باكستر توي لابراتوار خودش در شهر نيويورك، نشسته بود كه به طور اتفاقي نگاهش به گياه بزرگ سبز رنگش افتاد كه گوشه ي آزمايشگاه قرار داشت.اون به نظرش رسيد كه گياهش اندكي بي حال و افتاده است و تصميم گرفت به اون آب بده. بعد ناگهان به فكرش رسيد كه چقدر وقت مي گيره تا آب از ريشه ها به سمت برگهاي گياه برسه.بنابراين اون يك جفت الكترود با نمودارهاي مختلف به يكي از برگها وصل كرد.

به قول خودش اون يه كمي هم احساس بلاهت از اين كارش پيدا كرد چون هيچ آدم تحصيل كرده و درس خونده اي در امور علمي چنين كاري نمي كنه! اون صبر كرد تا ببينه كه آيا امكان داره رطوبت وارده به گياه به كندي و به تدريج باعث تغيير دادن سطح مقاومت گياه بشه و آن قدر ملموس باشه تا بر روي نقشه ي نمودار ظاهر بشه يا نه؟

اينجا معجزه اتفاق افتاد! اون ديد كه روي نمودار واكنشي آني ظاهر شد! به نظر باكستر رسيد كه واكنش گياه مزبور كه در اين هنگام وضعيتي بهتر داشت، به واكنش انساني كه تحت تاثير محركي عاطفي و احساسي قرار گرفته باشه، شبيه بود! اون با هيجان از خودش پرسيد آيا گياه مزبور مي تونه همانگونه هم واكنشي انساني در برابر تهديد به سلامت و امنيتش، بر روي نمودار ظاهر كنه؟! و تصميم گرفت يكي از برگهاي گياه رو بسوزونه و اين رو امتحان كنه!

بهتره اينجاي داستان رو از زبون خود باكستر بشنويد : " ...درست در لحظه اي كه تصوير آتش در ذهنم نقش بست، مداد دستگاه با شدتي وحشيانه به حركت در اومد و از روي صفحه ي نمودار بيرون افتاد! اين اتفاق به شدت من رو منقلب كرد! "

يعني گياه بدون اينكه برگش سوزانده بشه به محض اينكه باكستر در ذهنش تصوير سوزوندن اون رو مجسم كرد، واكنش ترس نشون داده بود!! يعني گياه به وسيله ي نوعي ارتباط سلول اوليه، مورد تهديد قرار گرفتن سلامت و امنيتش را حدس زده بود!

 

ادامه ي تحقيقات :

از آن روز به بعد، باكستر صدها آزمايش گوناگون در اين ارتباط انجام داد و با كوشش زياد سعي كرد شواهد بيشتري از نيروي ادراك سلول اوليه، نه تنها در حيات نباتي و گياهي، بلكه در ميوه ها و سبزيجات و تخم مرغ تازه و ماست و سلولهاي خوني انسان و بافتهاي پوستي و حتي اسپرماتوزوئيد هم به دست آورد. اون ثابت كرد كه گياهان به هر نوع نشانه اي از ناراحتي و نااميدي كه بر اثر مورد تهديد قرار گرفتن زندگي سلولهاي هر عضوي از جامعه ي زنده، ارسال شده باشه، واكنش نشون مي دن. گياهان حتي از سلولهاي مرده ي موجود در خون خشك شده اي كه از انگشتان اتفاقا" مجروح شده ي فردي چكيده ميشه، هم علايمي دريافت مي كردند و واكنش نشون مي دادند!

 

كشف بزرگ :

كليو كشف كرد كه گياهان قادرند علايمي از ارتباطات ذهني انسان را از فواصل بسيار دور دريافت كنند! اون به گياهانش الكترود وصل مي كرد و وقتي از فاصله ي بيست كيلومتري به آب دادن به اونها فكر مي كرد ، گياهان علايم شادي و لذت رو بروز مي دادند!

 

تصوير ذهني نه كلام :

تصاوير و احساسي كه از ديگر موجودات ارسال ميشه و گياهان اون رو دريافت مي كنند، كلمات بر زبان رانده شده رو شامل نميشه ، اين خيلي طبيعيه چون گياهان دوره ي آموزشي فراگيري زبان ما رو سپري نكرده اند! و كلماتي مثل آتش و آب و يا جملاتي مثل  دوستت دارم گياه من، يا الان بهت آب مي دم يا شاخه هات رو مي كنم  ، رو متوجه نمي شوند و به اون واكنش نشون نمي دهند اما هنگامي كه چنين نياتي را به جاي راندن بر زبان، در ذهن مجسم كنيد ( مثلا" در ذهن مجسم كنيد كه به محض رسيدن به خونه آب پاش رو بر مي داريد و گلها رو آب مي ديد) اون وقت،  اونها مفهوم شادي، لذت، تهديد، غم و ... رو حتي از راه دور درك مي كنند و واكنش نشون مي دن!

 

_ چرا باكستر اين پديده را ادراك سلول اوليه ناميد؟

به اين دليل كه اين نيروي ادراك بدون توجه به عملكرد بيولوژيكي در نظر گرفته شده ي فردي اونها، تمام سلولهايي را كه او نحوه ي كارشان را مورد آزمايش قرار داد، شامل ميشه! اون اين آزمايشها رو روي جانوري تك سلولي به نام پارامسيوم انجام داد و ديد حتي يه جانور كه فقط يك سلول داره مي تونه از فواصل دور تصاوير ذهني آدمها رو درك كنه و بهش واكنش نشون بده!! اون دور و بر جانور رو پر از مخزنهاي قفل دار و قفس هاي پرده اي كرد اما هيچ مانع فيزيكي نتونست مانع بشه كه سلولهاي مورد آزمايش اون به تصويرهاي ذهني آدمها واكنش نشون ندن!!

 

باكستر نتيجه گرفت : " با آن كه امكان دارد بسيار تعجب آور به نظر برسد، چنين مي نمايد كه يك علامت نيروي حياتي وجود داد كه تمامي مخلوقات را به هم وصل مي كند. "

 

ساير تحقيقات باكستر :

بعضي از كشفيات باكستر خيلي سرگرم كننده و شگفت انگيزه كه من چند تاش رو براتون مي گم چون از اهميت ويژه اي برخورداره .

 

_ جست و خيز سبزيجات :

اون و همكارهاش الكترودهايي رو به سه نوع مختلف سبزي تازه متصل كردند. اون وقت يكي از دوستهاي باكستر تو ذهنش مجسم كرد كه تصميم داره بره و يكي از اون سه سبزي رو در آب جوش بندازه! سبزي انتخاب شده همين كه در مغز انتخاب كننده، برگزيده شد قبل از اينكه حتي توسط دست لمس بشه از خودش واكنشي رو نشون داد( اين واكنشها توسط دستگاه ثبت و ديده ميشه نه با چشم ) . كه اونها اسمش رو گذاشتن بي هوشي! چرا؟ چون روي صفحه ي رسم نمودار، ناگهان جهشي به سمت بالا ديده شد و سپس بلافاصله خط مستقيمي رسم شد كه نشان دهنده ي حالت بي هوشي است! در واقع اين واكنش گياهه براي اينكه درد نكشه! اون حالت بي هوشي پيدا مي كنه تا تجربه ي دردناكي رو كه در انتظارشه بتونه تحمل كنه!

دو سبزي ديگر همچنان به جست و خيزهاي خود( بر روي صفحه ي نمودار) ادامه دادند تا آنكه سبزي از هوش رفته، آب پز شد. اون وقت دو سبزي ديگه با نوعي ناراحتي دلسوزانه واكنش نشون دادند!

 

_واكنش  تخم مرغها :

اونها اين آزمايش رو با تخم مرغها هم انجام دادند و به نتيجه ي مشابهي رسيدند. وقتي توي ذهن تصميم گرفتند كه يك تخم مرغ رو از داخل يخچال بردارند و بشكنند، تخم مرغ همون عكس العمل اغما رو نشون داد و از هوش رفت! وقتي تخم مرغ شكسته اي رو در كنار تخم مرغهاي سالم قرار دادند، تخم مرغهاي سالم واكنشي عصبي از خودشون نشون دادند!

 

_ خانم گياه شناس يا جادوگر بدجنس گياهان! :

يك بار خانم گياه شناسي پيش كليو آمد تا به چشم خودش واكنش نشون دادن گياهان رو ببينه.كليو قبول كرد و خانم رو پيش گياهانش برد و شروع كرد به گياهانش الكترود وصل كردن. اما در نهايت تعجب ديد كه همه ي گياهان حالت بي هوشي از ترس پيدا كرده اند و هيچ واكنشي نشون نمي دهند! كليو انديشيد بايد اونها با ورود خانم دچار اين حالت شده باشند! اون از زن پرسيد كه در هنگام ورود به لابراتوار چه افكاري در ذهن داشته؟ خانم گياه شناس پاسخ داد كه : " من بيشر مواقع گياهان رو جمع مي كنم و در آزمايشگاه در اجاقي مي سوزونم تا وزن خشك شده شان را به دست بياورم! " معما حل شده بود! گياهان وحشتزده ي كليو، از طريق نيروي ادراك گياهيشون فهميده بودند كه جادوگر بدجنس گياهها! با اون افكار ترسناكش وارد لابراتوار شده و همه از ترس بي هوش شده بودند! به محض بيرون رفتن خانم همه ي گياهها به حالت عادي در اومدند! كليو باكستر نتيجه گرفت گياهان براستي قادرند هر گونه حال و حسي را در هاله ي تابان انسانها، به هنگام نزديك شدنشان به خود جذب كنند.

و با ادامه ي تحقيقاتش فهميد كه اين درباره ي هر سلول اوليه اي صدق مي كند نه فقط گياهان!

 

_ شناسايي قاتل:

تعدادي افسر پليس دانشجو، از چند ايالت مختلف شاهد اين آزمايش بودند. از ميان شش افسر پليس يكي انتخاب شد تا نقش قاتل را بازي كند! اين افسر، يكي از دو گياهي را كه به مدت چندين هفته در كنار هم بودند، انتخاب كرد و از درون گلدان بيرون كشيد! آنگاه برگهاي گياه كنده شده را كند و ريز ريز كرد آنهم در برابر گياه ديگر! چند ساعت بعد آن شش افسر پليس يكي يكي وارد اتاق شدندو در برابر گياه شاهد عيني ، كه الكترودهايي به آن وصل شده بود، قرار گرفتند. آن گياه حالت طبيعي ويژه ي خود را داشت كه بر روي صفحه ي نمودار دستگاه نقش مي بست و هيچ گونه واكنش غير عادي نشان نمي داد. اما وقتي افسري كه دوست گياه ياد شده را كنده بود، و به قتل رسانده بود، وارد اتاق شد ، گياه بلافاصله و به شدت واكنش نشان داد!

 

 اين قضيه اين فكر را پديد آورد كه در آينده اي نزديك، ممكن است يك قاتل يا دزد كه وارد خانه اي شده، به استناد شهادت يك گياه ، مجرم شناخته بشود!! چون گياه يا سلول اوليه همين واكنش را نسبت به انساني كه در برابرش به قتل رسيده باشد نشان مي دهد! و اين فقط شامل قتل نيست! گياهي كه شاهد كتك كاري يا خشونت يا دعوا يا مشابه آن باشد مي تواند شهادت بدهد!

 

اهميت اين اكتشاف باعث شد تا اين موضوع به نام " ادراك سلول اوليه "ناميده شود و"كليو باكستر" از نظر دانشمندان علوم،" پدر سلول اوليه" ناميده شود!

 

( اگر مايليد در مورد نتايج شگفت انگيزي كه كليو و همكارانش به دست آوردند، بيشتر بدانيد مي تونيد به كتاب " زندگي مرموز گياهان " نوشته ي پيتر تامكينز و كريستوفر برد  مراجعه كنيد يا كتاب ارتباطات بيولوژيكي و قابليتهاي آن نوشته ي كليو باكستر به همراهي استيفن وايت)

 

خوب! حالا به نتايجي كه مي خوايم از اين مبحث بگيريم، مي رسيم ، يعني به درس خودمون :

 

1 _ وقتي گياهان و حتي تخم مرغها ي داخل يخچال و سبزي تازه از زمين كنده شده و حتي يك موجود تك سلولي ( كلا" سلول هر موجود زنده يا چيزي كه متعلق به موجود زنده است مثل تخم مرغ)مي تونند تصاوير ذهني انسانها رو دريافت كنند آيا ما به عنوان برتر مخلوقات نبايد بتونيم آگاهانه اين كار رو انجام بديم؟! پس چرا بعضي از ما، گاهي فكر مي كنيم شناخت نيروهاي ذهنيمون گناهه و با دين يا سعادت اخروي ما و خواست خداوند مغايرت داره؟! اگر اين خصوصيت ( كه ما اون رو بعدها بررسي مي كنيم و حتي به تمرين تله پاتي مي پردازيم) نا پسند بود آيا خداوند اون رو در تمام سلولهاي موجودات زنده قرار مي داد؟!

 

2 _ در مي يابيم كه درست ترين نوع ارتباط با ديگر موجودات اينه كه از طريق درونمون با درون اونها برخورد كنيم نه فقط با كلام. زبان اهميتي نداره. گياهان و ساير موجودات كلام رو نمي فهمند اما همگي تصاوير ذهني آدمهايي با زبانهاي متفاوت رو دريافت مي كنند! اينجاست كه مي فهميم چرا با انجام دادن تمرين بخشايش براي ديگران يا نوشتن نامه براي فرشته ي آدمها باعث ايجاد حوادث بهتري مي شيم!!!

 

3 _ با اين مثالها اهميت ساختن تصاوير ذهني و تجسم خلاق رو مي فهميم. وقتي ما تصوير ذهني مي سازيم همه ي كائنات اون رو دريافت مي كنند. پس مراقب تصويرهاي ذهني كه مي سازيم باشيم.

 

4_ از اين وحدتي كه در تمام سلولهاي زنده وجود داره به يگانگي و وحدانيت خداوندي كه چنين نظمي را برقرار كرده مي رسيم. ( وحدت در عين كثرت) "تبارك الله احسن الخالقين." آيا ما خودمون رو از چنين خداوندي بزرگتر و با فهم و شعور تر مي دونيم كه براي اون تعيين تكليف مي كنيم كه چي به ما بده و چي نده؟! و تصميم مي گيريم كه كدام دستور خدا را كه مطابق ميلمونه انجام بديم و كدومش رو انجام نديم؟!