سلام! سلام به تو که از این همه برفک گیج شدی و نمی دونی چطوری کانال زندکیت رو عوض کنی! اگه همه ی کانالهای تلویزیون خونه برفک نشون بده، چه حس عجیبی به آدم می ده ها! حس عجیب تکرار ! تکرار! تکرار!

یادت میآد داشتیم با هم بحث می کردیم که چطوری از این همه برفک خلاص بشیم؟ یادت میاد گفتم حداقلش روزها واسه ی خودت ساعت سوگواری بگذار و توی اون ساعات گریه کن! داد بزن! مشت بکوب! اما بقیه ی ساعات روزت رو سعی کن خوب زندگی کنی و بی برفک؟

حالا یه سوال ازت دارم! اگه همه ی کانالهای تلویزیون برفک بده چی کار باید کرد؟

شاید جزو دسته ای باشی که هر روز کانالهای برفکی رو چک کنی و بگی خوب چاره ای نیست! به همین برفک خالی دل خوش کنیم! از هیچ چی که بهتره!!!

شاید جزو دسته ای باشی که تا کانالها رو برفکی می بینی شروع می کنی به بد و بیراه گفتن به اونی که تلویزیون رو ساخت! اونی که کانال رو مدیریت می کنه! اونی که تلویزیون رو خرید! اونی که تلویزیون رو تعمیر کرد! حتی شاید به اونی که برق رو اختراع کرد که تو بتونی تلویزیون ببینی!

شاید جزو دسته ای باشی که کلا" تصمیم بگیری دیگه سراغ تلویزیون نری.

یا جزو دسته ای باشی که هی کانالها رو بگیری به این امید که خودشون درست بشن.

یا اینکه هی به خودت بگی فردا بالاخره وقت می گذارم و درستشون می کنم و همین جوری روزها رو سپری کنی به انتظار روزی که وقتش باشه حوصله اش باشه زمانش باشه پولش باشه و .........و خدا می دونه همچین روزی اصلا" میاد یا نه؟!!

شایدم جزو دسته ای باشی که بگی من میخوام کانال بی برفک داشته باشم.پس همین الان از همه چیم مایه می گذارم تا برفکها از بین بره! وقت ندارم؟ وقت ایجاد می کنم! شده نمی خوابم!پول ندارم؟پول ایجاد می کنم! شده کمتر می خورم و می خرم...اما بالاخره الان...درست همین الان شروع می کنم هر کاری که از دستم بر بیاد برای از بین بردن برفکها انجام میدم.

اگه میخوای جزو این دسته ی آخری باشی اینجا بمون تا با هم گپ بزنیم و ببینیم چطوری باید این همه کانال برفکی رو توی تلویزیون ذهن و زندگیمون درست کنیم!

تا اینجا چی کار کردم؟ بگذار بگم پله پله چی کار کردم.

1_ اول یه عالم فکر کردم و دیدم بیشتر وقتها از چیزی که اتفاق می افته ناراحت نیستم . یعنی خیلی وقتها شاید حتی وانمود می کنم از چیزی ناراحتم اما خودم ته دلم می دونم واقعا واقعا از چی ناراحتم!در واقع کشف کردم بیشتر مواقع از خود اتفاق ناراحت نیستم بلکه از احساس پشت اون اتفاق و حس بی ارزشی که به من میده ناراحتم. در نتیجه انگار یه جورایی به ویروس " چرا من رو دوست نداری؟!!!" مبتلاشدم.

2_ یه ده روزی وقت گذاشتم هر وقت از هر چی ناراحت شدم اون رو توی یه خط توی یه دفتر یادداشت نوشتم.کم کم هر چی از خاطرات بچگی، جوونی و بعدش یادم افتاد که برام ناراحت کننده بود در حد یه خط توی دفترم نوشتم.

3_ به جای اینکه هر روز برای غصه هام و خاطرات بدم سوگواری کنم و بعد همه ی روز ته دلم خودم رو سرزنش کنم برای خودم یه قانون گذاشتم.هر روز یه زمانی رو مشخص می کنم آگاهانه می شینم خاطرات بدم رو مرور می کنم.بخاطرشون گریه می کنم.آه می کشم.غصه می خورم.اما بقیه ی روز برای خودم شرط می گذارم که زندکی کنم و سر هر کاری حواسم رو به انجام اون کار بدم حتی اگه اون کار فقط یه ظرف شستن ساده باشه.

4_ در طول روز هر وقت همه ی سلولهام مشتاق فکر کردن به چیزی بود که دیگه نمی تونستم ذهنم رو از دستش نجات بدم رو یه کاغذ کوچولو تو یه خط می نوشتمش بعد کاغذ رو مچاله می کردم گوشه کمد یا کیفم می گذاشتم و به خودم می گفتم زمان سوگواری می رم سراغ این کاغذها بازشون می کنم و می خونمشون و یه عالم بهشون فکر می کنم اما به شرطی که الان انرژی و تمرکزم رو یه ساعت بگذارم برای کاری که الان باید انجام بدم مثل کار کردن، لباس شستن، کتاب خوندن و ...

خوب! این چهار مرحله رو رفتم.سخت بود اما کم کم به مرور ذهنم رو عادت دادم که من واسه اون تصمیم می گیرم که به چی فکر کنه نه اون برای من! حالا باید چی کار کنم؟ یه دفتر دارم پر لیست خاطرات بد و یه ساعتم سوگواری در روز بخاطرشون.اما ته دلم می دونم همه ی کانالهام برفکیه!

آهان! حالا نوبت اینه که یه مرحله جلوتر برم.چی کار کنم؟یه نگاهی به اون همه خاطرات بدی که تیتروار توی دفترم نوشتم می اندازم .(یادت باشه قبلا تو مطالب قبل گفتم که از خاطرات دیگران برای مثال زدن استفاده می کنم.)گیج میشم.بعضیهاش مهمه بعضیهاش احمقانه اما در هر حال همه شون جزوی از خاطرات من هستن.اما تعدادشون زیاده. دسته بندیشون سخته. من یه نفرم اما این همه آدم جورواجور اومده توی زندگیم اما انگار تهش من همیشه شکست خوردم.حالا همیشه ی همیشه هم نه.اما خیلی وقتها. خاطرات با هم متفاوتن .مال زمانها و سالهای مختلف.با آدمهای مختلف.اما یه چیزی توی همه شون مشترکه.الان همه شون جزو خاطرات بد من هستند! یعنی من از همه ی اون خاطرات ناراحت میشم! اما چرا؟ حالا وقتشه از خودم بپرسم این خاطره ، این آدم، چه حسی به من داد که من رنجیدم؟!

مثلا" اول از همه به خودم می گم مهمترین چیزی که الان داره ناراحتم می کنه چیه؟آهان...اهمیت ندادن همسرم...مامانم....زن برادرم.....دوستم....به من! تو رفتار همه شون یه چیزی هست که من احساس تنهایی می کنم. اینقدر که باید و حقمه به من دوست داشتن نمی دن!

احساس تنهایی می کنم.از روزمرگی خسته شدم.دلم برای عشق تنگ شده.دلم برای اینکه کسی دلش برای من بتپه تنگ شده.بی حوصله ام.افسرده ام.غمگینم.باید با یکی حرف بزنم.باید به یکی بگم از اینکه هر روز فقط بچه نگر دارم و غذا بپزم و کار خونه کنم خسته شده ام... دارم با شوهرم حرف می زنم از بی انگیزگیم می گم اون وسطش می گه راستی چایی داری بیاری؟! ....چایی میارم بشینم براش از یکنواخت شدن زندگیم بگم کانال تلویزیون رو هی عوض می کنه! هشت تا جمله می گم یهو دهن دره می کنه!آخرشم می گه خیلی خسته ام.برم بخوابم بعدا" حرف بزنیم....فرداش منتظرم زنگ بزنه بهم حالمو بپرسه .صد بار به تلفن نگاه می کنم بلکه زنگ بخوره . زنگ می زنه.اما می گه شام نمیام.کارام زیاده.تو شرکت می خورم. شب بعد که میاد خونه می بینم تو گوشیش که وقت داشته صد تا جوک و اس ام اس بیمزه واسه همکاراش بفرسته اما وقت نداشته زنگ بزنه دو کلمه با من حرف بزنه.احساس می کنم اصلا" دوستم نداره.براش عادی شدم.شایدم همیشه عادی بودم! آره! من تنهام.کسی ارزشی برام قایل نیست.

میرم با مامانم درد دل کنم می گه ای بابا! خوشی زده زیر دلتا!میخوای چی کار کنه واست؟داره کار می کنه پول در بیاره دیگه!زمان ما این ناز و اداها نبود!زن هم زنهای قدیم!دلم فشرده میشه.یه بار تو عمرم نتونستم با مامانم درد دل کنم.چقدر دلم می خواست سرم رو بزارم رو دامنش و های های گریه کنم. اما فکرشم نمی کنم! والا مطمینم میگه پاشواین لوس بازیا رو در نیار خرس گنده! ...احساس بی تکیه گاهی می کنم.هیچ کس درکم نمی کنه.

بابام میاد خونه.تا منو می بینه می گه دعوا که نکردی تنها اومدی؟ دختر با لباس عروس می ره خونه شوهر با کفن بر می گرده! منم زود خودم رو جمع می کنم می گم : نه بابا.این حرفها چیه.اومدم حالتون رو بپرسم واسه آخر هفته شام دعوتتون کنم خونه ام! بابامم در حالی که داره لم میده رو کاناپه می گه : خوبه...حالا ببینیم...انگار قلبم فشرده میشه.واقعا ناراحتی من برای کسی اهمیتم داره؟!چقدر بی ارزشم من.

می رم با زن داداشم حرف بزنم.بهش می گم وقت داری بیام باهات درد دل کنم.زود می گه:امروز که باشگاه ورزش دارم! فردا و پس فردا دخترم رو باید ببرم کلاس! پنج شنبه با مامانم اینا می ریم خرید.جمعه هم که روز خانواده است! سه شنبه ی دیگه بیا پیشم حرف بزنیم! فقط قبلش یادم بنداز و باهام هماهنگ کن ها! که جایی قرار نذاشته باشم!....

می رم سراغ دوستم. بهش می گم خیلی تنهام.میگه برو بابا.کاش من جای تو بودم.هنوز نتونستم ازدواج کنم.بابام رو تو بچگی از دست دادم.مامانم از کار افتاده است.صبح تا شب کار می کنم پول کرایه خونه رو جور کنم.تو زیادی لوس شدی.....حس احمق بودن بهم دست می ده. حس مهم نبودن.حس درک نشدن.حس خوب نبودن.حس بی ارزش بودن.

باز عقب تر رفتم.توی ذهنم دارم از امروزم قدم به قدم عقب می رم تا بتونم ببینم ته هر کدوم از خاطرات بدم چه حسی بهم دست داده که اون خاطره رو برام یه خاطره ی بد کرده.می رم سراغ خاطرات پارسال...پیار سال....سه سال قبل....شش سال قبل.... چندسال قبل یادمه بچه ام کوچیک بود.رفتم خونه مادر شوهرم.دست پسرم دستم بود یهو گوشیم زنگ خورد .تا اومدم گوشی رو در بیارم،پسرم زمین خورد.بعدا" دیدم مادر شوهرم به همسایه شون گفت دوره ی ما مگه ما سرمون به موبایل و گردش و خرید گرم بود! چهار چشمی فقط مواظب شوهر و بچه مون بودیم. مستقیم به من چیزی نگفت اما من خیلی ناراحت شدم.مطمین بودم منظورش منم. نمی تونستم به شوهرم شکایت کنم.اما یادمه سه روز بعد با شوهرم دعوام شد.بهش گفتم اصلا" حواست به من و بچه نیست.فقط سرت توی گوشیته! آخه اینم شد زندگی! تا مدتها هم توی دلم با مادر شوهرم دعوا می کردم! واقعا" ها.....حالا که فکر می کنم می بینم همون حسی رو که مادر شوهرم به من داد منم همون رو از لجم به شوهرم منتقل کردم! آخه اون به من حس اینکه به اندازه ی کافی مادر خوبی نیستم رو منتقل کرد .حس خوب نبودن.کافی نبودن.عالی نبودن.منم به شوهرم همون رو فرافکنی کردم!

باز تو خاطراتم می رم عقب تر....روز عروسیم.....هنوز بهش فکر می کنم بغض گلوم رو می گیره....اون چه شام مسخره ای بود که دادن؟...سرویس طلایی که بهم کادو دادن رو نگو....یه ماه عسلم نرفتیم.فردای عروسی شوهرم پاشد رفت سر کار.......من بی ارزشم.من واسه دیگران مفتم! من بدبختم!من کمتر از بقیه ام! اینها حسی بود که روز عروسی بهم دست داده بود.اصلا" هیچ کی واقعا" دوستم نداره!

چند بار در طول زندگی حس بی ارزشی رو توی دعواها به شوهرم داده باشم، خدا می دونه! صد بار تا حالا مستقیم و غیر مستقیم بهش فهموندم که خانواده ی ما همه تحصیل کرده اند و خانواده ی اون همه بیسواد.تازه......صد تا حرف دیگه ام هست....هر چی خاطرات خودم و شوهرم رو مرور می کنم می بینم هر جا من ناراحت شدم جایی بوده که حس کردم به اندازه ی کافی دوست داشته نمیشه.که دیگران مهم تر از من هستند.که من بی ارزش تر از دیگرانم. بعدشم هر جا خواستم حرص دلم رو خالی کنم همین حس رو به همسرم و اطرافیانش دادم!عجب ارتباط عجیبی بین این احساسهام کشف کردما!

حالا میرم سراغ یه خاطره ی دیگه ام.چند وقت پیش بود.دوستام سر کار داشتن عکس می انداختن من رو صدا نکردن.من به روی خودم نیاوردم.بعدا" کلی پشت سر مریم حرف زدم پیش فهیمه.اون دو تا دعواشون شد.چرا این کار رو کردم؟....میخواستم دوستیشون خراب بشه دلم خنک بشه......مگه اینکه من رو برای عکس گرفتن صدا نکردن چه حسی به من داد؟....احساس کردم دیده نمیشم. خودشون رو بهتر از من می دونن.اصلا" انگار من به اندازه ی کافی خوب نیستم.

بازم می رم عقب تر....وای اولین کاری که سرش رفتم.بعد شش ماه کنارم گذاشتن.گفتن تعدیل نیرو.چه حالی شدم....یه دختر مجرد بودم....می خواستم آینده ام رو بسازم اما یکهو احساس کردم همه چی خراب شد....احساس به درد نخور بودن کردم.احساس مفید نبودن.

میرم سراغ دوره ی جوونی...اولین پسری که باهاش آشنا شدم...احساس می کردم عاشقش شدم.که زندگیم بدون اون معنا نداره.اما یکهو دیدم با هم کلاسیم دوست شده.له شدم.احساس کنار گذاشته شدن کردم.احساس کردم طرد شده ام.کسی دوستم نداره.توسط دیگران تایید نمیشم.انتخاب نمیشم.

یه بار دوستم یادش رفت روز تولدم رو تبریک بگه. حالم خیلی بد شد .رفتم خونه مامانم کیک پخته بود گفتم خسیسیت اومد کیک بخری!چه کیک به درد نخوری پختی! اصلا" هیچ وقت به من اهمیت نمی دین!کادومم که داد وانمود کردم زیاد خوشم نیومده. چرا؟! خوب دلم از دوستم پر بود.میخواستم سر یکی خالی کنم.بیچاره مامانم.سر اون خالی کردم.خوب چرا کاری که دوستم کرد این همه داغونم کرد؟....فکر می کنم......از خودم سوال می کنم وقتی دوستم این کار رو کرد من چه حسی بهم دست داد؟......احساس کردم براش بی اهمیتم.احساس کردم به اندازه ای که لیاقتش رو دارم دوستم نداره.احساس کردم بی ارزشم.احساس کردم به درد نخورم. شایسته نیستم.بی اهمیتم.

میرم عقب تر.....توی خونه مامان و بابام دعوا می کردن.مامانم قهر کرد.گفت از خونه می رم.بابام بهش فحش داد و گفت : به جهنم.این بچه ی تحفه ات رو هم بردار ببر! مامانم گفت کجا ببرمش! راست می گی خودت بزرگش کن.....چه حس بدی...کسی من رو نمی خواد!من لیاقت دوست داشته شدن رو ندارم.تو تمام دعواهای مامان بابام حس می کردم اضافیم.سربارم.

می رم عقب تر.مادر بزرگم مرد.تو خونه مون با ما زندگی می کرد.مادر بابام بود.مامانم تا از بابام لجش می گرفت به من می گفت تو هم کپی بابات و مادرشی!مادر بزرگم پیر شده بود.مادرم باید همه ی کاراش رومی کرد.مادرم کلافه بود.هی یواشکی غرغر می کرد که این پیرزن پدر من رو در آورد.جرات نداشت پیش بابام بگه پیش ما غر می زد. مادر بزرگم که مرد توی ختمش همسایمون گفت چقدر مریم شبیه مادربزرگشه! من رو می گفت.حالم خیلی بد شد.به خودم می گفتم منم مثل اون می شم.پیر و فرتوت.هیچ کی نمی خوادم....مسخره بود اما برای من دردناک بود.حتما" منم درمونده و بیچاره میشم.

کلاس اول دبستان بودم کناریم یه کاری کرد انداخت گردن من.معلم با من دعوا کرد.منم بعدا از لجم کیف اون رو انداختم توی جوب آب.مامانشم اومد در خونه به مادرم گفت این دختر تو بی تربیته.فهم نداره.مامانمم کوبید تو گوش من که دل اون مامانه خنک بشه! دلم سوخت.احساس بی پناهی کردم.احساس بی پشتیبانی.بی ارزشی.کسی رو نداشتن.تنها موندن.

خوب......من هنوز دارم حس پشت خاطرات بد گذشته ام رو کشف می کنم.همین جور از خاطرات بد امروزم شروع کردم و دارم هی عقب تر میرم.انگار دارم با این کار ذهنم رو یکپارچه می کنم.اسم این کار رو واسه خودم گذاشتم گام به گام یکپارچه سازی!

بذارین بازم به خاطراتم فکر کنم.به حسی که هر خاطره و هر آدمی که ناراحتم کرده بهم داده. و به اینکه من در طول ناراحتیهام به دیگران چی گفتم و چی نسبت دادم.شوخی که نیست....یه عمر خاطره است....

گاهی که دارم واسه خودم فکر می کنم و می نویسم _ توی همون ساعات سوگواری_ حالم خیلی بد میشه.می شینم های های گریه می کنم.گاهی عصبانی میشم.انگار اون خاطره هنوز برام داغ داغه.اما وقتی ساعت سوگواریم تموم میشه حس بهتری دارم.به خودم می گم آفرین به خودم! لااقل یه کاری دارم واسه ی خودم می کنم!

بعد همه ی سعیم رو می کنم تو باقی ساعات روز زندگی عادیم رو بکنم.باید برم باز با خودم و خاطراتم کلنجار برم.عجله نمی کنم.این بار میخوام ببینم ته این قلب و ذهن خسته ام چیا قایم شده که اینهمه احساس افسردگی و بی انگیزگی در من ایجاد کرده.شما هم اگه دوست داشتین این کارو بکنین.کی بهتر از خود آدم می تونه آدم و خاطراتش رو تجزیه تحلیل کنه؟!کی بهتر از خود ما می دونه برفک نگاهمون و احساسمون چجوری درست شده؟!

فعلا" این نتیجه رو گرفتم که ته تمام خاطراتم بدم این حس وجود داره که احساس کرده ام کسانی اطرافم هستند که به اندازه ی کافی دوستم ندارند یا من رو نمی فهمند. یه کمی با خودم روراست تر شدم فهمیدم ته همه ی اینها حسی که من به خودم دارم آزارم می ده.اینکه فکر می کنم من بی ارزشم.دوست داشتنی نیستم.بی اهمیتم.تنهام.نا لایقم.اونقدری که باید شایسته نیستم.

شاید بشه همه ی اینها رو توی یه جمله اینجوری گفت من خودم رو دوست ندارم چون احساس می کنم به اندازه ی کافی خوب نیستم!این جمله ی مشترک تمام خاطرات منه.

با وجود اینکه توی سنین مختلف با آدمهای متفاوت ، تجربه های مختلفی داشتم اما انگار ته هر چی که من رو ناراحت کرده این حس بوده که چرا دیگران به اندازه ی کافی دوستم نداشته اند ؟ از این جا هم می رسم به حس همیشگی و درونی خودم.اینکه من دوست داشتنی نیستم چون به اندازه ی کافی خوب نیستم!

فکر می کنم الان لااقل دارم بدون برفک به خاطراتم نگاه می کنم. فعلا" گیجم و شگفت زده که تمام خاطرات یه عمرم تبدیل به یه نتیجه گیری یه خطی شد! فعلا" باز باید تو زمانهای سوگواری بشینم و هر چی روی دلم مونده بیرون بریزم.تو ساعات سوگواریم از هر چیزی واسه خالی کردن وجود و ذهنم استفاده می کنم.گاهی مشت می زنم به بالشت.گاهی می رم زیر دوش آب واسه خودم گریه می کنم.گاهی می رم تو ماشین .می رم یه جای خلوت.شیشه ها رو می دم بالا و جیغ می کشم.

شماهم با من همراه بشین.ضرر نداره که!به این امید که فردا یه گام جلوتر برم و بتونم یه راه حل درست درمون واسه اینکه خودم رو دوست ندارم پیدا کنم! یه راه حل که نگاهم رو به خودم بدون برفک بکنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت 13:1  توسط | 

خاطرات یک برفک گرفته : ".........حالم خیلی بده.هیچ چی خوشحالم نمی کنه.داغونم.هیچ کس نمی تونه عشقی رو که میخوام بهم بده.واقعا" چرا آدمهای اطرافم این جوری اند؟ ویروسی شده ام! ویروس " چرا من رو دوست نداری! " گرفته ام! اما نمی دونم از کجا! نمی دونم چی شد اینجوری شدم! نمی دونم دعواهای پدر و مادرم تو بچگی باعثش شد یا بی محبتی پسری که دوستش داشتم.رهام کرد و من امیدم به زندگی رو از دست دادم.ته دلم همه اش این حس رو دارم که به اندازه ی کافی خوب نیستم! اما همه ی سعیم رو می کنم پیش همه وانمود کنم چقدر موفق و شادم! خیلی وقتها هم موفق میشم!هیچ کس باور نمی کنه اینقدر در ته وجودم تنها و بدبخت باشم! راه حل هام برای خودم بی فایده است.خدا فراموشم کرده، نه؟!!!فکر کنم از اولشم اشتباهی دنیا اومدم!!!!!

از همه بدتر اینه که مدام دارم توی ذهنم با خودم حرف می زنم.خیلی وقتها به خودم می آم می بینم که دارم توی ذهنم با بابام دعوا می کنم.بعضی وقتها به مادر دوستم بد و بیراه می گم که مانع ازدواج ما شد! توی ذهنم صد تا چیز دارم.وای مغزم داره می ترکه....چرا اینقدر که دوستش داشتم دوستم نداشت؟ چرا من رو بازی داد؟ چرا هیچ کس من رو دوست نداره؟....حوصله ی دکتر روانکاو رو ندارم.فقط مونده مردم بهم بگن دیوونه! حوصله ی تمرین خودشناسی و کلاس و وبلاگ و حرفهای فلان استادم ندارم.کی حال این همه تمرین داره1 من الان جون ندارم زندگی عادیم رو بکنم چه برسه به این تمرینا! وای پس چه خاکی به سرم بریزم؟!......."

یه روز دیگه به خودم گفتم بسه.چهار ساله ولم کرده رفته.داره عشق و کیفش رو می کنه اما من چی!هنوز توی ذهنم دارم باهاش دعوا می کنم.باید یه کاری واسه ی خودم بکنم.چی کار بکنم؟

برم کلاس ورزش.....رفتم اما چهار روز بعد حالم باز بد بود. همه چه خوش هیکلن من چه بی ریخت! اه...

برم کلاس زبان......رفتم اما ته ترم بازم احساس خوشبختی نداشتم.که چی؟! من که بدبختم و بین این همه آدم یکی پیدا نمیشه عشق بهم بده!حالا مثل بلبل انگلیسی چهچه کنم چه فایده ای داره؟!!!

میرم تو یاهو مسنجر یکی رو پیدا می کنم من خودم رو سوفیا لورن جا می زنم اونم خودش رو براد پیت معرفی میکنه.با هم قرار میگذاریم.یه موجود بی ریخت میاد سر قرار . بدبخت تر از منه اومده یکی رو بتیغه زندگیش رو روبراه کنه! عمرا" این بتونه به من عشقی که میخوام بده! با نفر دوم قرار می گذارم .یه پیرمرد هشتاد ساله از آب در میاد. چند مدل آدم رو تست می کنم! بی فایده است! یکی دوازده سال از من کوچکتره خودش رو چهل ساله جا زده.اون یکی نمی تونه دماغش رو بالا بکشه! اون یکی دختره خودش رو الکی پسر جا زده! اون یکی میگه بیاین خونه ام هم رو بشناسیم بعد ببینیم چی میشه!...اه....بسه دیگه! یاهو مسنجر هم فایده نداره! خودم تجربه ی یکی دو تا شکست عشقی رو دارم.دیگه نمیخوام گند بزنم به زندگیم!

پس چی کار کنم؟! چرا هیچ کی نمیآد من رو اون جوری که لایقشم دوست داشته باشه که من احساس هویت بکنم و حالم خوب بشه؟!!!

بالاخره با یکی دوست میشم. اول میگه قصدم ازدواجه.اما باید هم رو بشناسیم.خوشم میاد.مرد آرزوهامه.چند ماه می گذره.پاک عاشق شدم.هی براش ایثار میکنم اما آخرش بهانه میاره من لایق تو نیستم! تمام! فرداش می بینم با یه دختر آفتاب مهتاب ندیده عقدشه! داغون میشم! اینهمه واسش ایثار کردم آخه! اون جوری نبودم اما هر کار میخواست می کردم که اون جوری بشم که اون میخواد اما آخرش چی آخه؟!....حالا داغ غم اونم تو دلمه.باز داغون شدم.چی کار کنم برگرده؟! دعا نویس؟! نکنه طلسمم کردن بختم رو بستن؟! شش تا کتاب روانشناسی می خرم که برگرده! تا من میام کتابا رو تموم کنم بچه ی اولش دنیا اومده! ای لعنت به این زندگی! چقدر بی ارزشم من!

یه دوست خوب دارم سرش تو کتاب و مطالعه است.میگه یه دفتر بخر.بنویس.حالا که هیچ راه دیگه ای ندارم.بگذار اینم امتحان کنم.یه دفتر می خرم.حالا چی بنویسم؟ از بچگی از نوشتن و انشا بدم می اومد.همه ریاضی تقلب می کردن من انشا!دوستم میگه مهم نیست.فقط بنویس الان چی ناراحتت می کنه. اگه تو واسه ی خودت کاری نکنی نباید انتظار داشته باشی کسی کاری برات بکنه! روم کم میشه! باید کاری واسه خودم بکنم!یه دفتر میخرم.

این هفته فقط همین کار رو می کنم.تا می بینم توی ذهنم دارم با یکی دعوا می کنم خودکارم رو در میارم و توی دفترم می نویسم که چی ناراحتم کرده. بعضی وقتها یاد خاطرات گذشته ام می افتم.اگه مامانم اینقدر احمق نبود شاید سرگذشت من این نمی شد!تقصیر بابای بی عرضه ام هم هست! چقدر به داداشم بها داد اما محل من نگذاشت! دوستم میگه اونارم بنویس.اوووووف.....حالا دفترم کم میاد! چقدر چیز تو دلم ناراحتم می کرد و خودم خبر نداشتما! اما هرچی می نویسم انگار بدتر میشه ها.دوستم میگه طبیعیه.زخمهای کهنه رو داری باز می کنی دردناکه دیگه! اما چی بهتره؟این زخمها رو با خودت نگه داری و هر روز حرص بخوری یا اینکه حداقل زخمهات رو بشناسی تا بتونی درمانش کنی؟

می نویسم.می نویسم.هر چی یادم میاد.از خاطرات بچگیم تا حرفهای دوست پسرم.اما حالا عصبانی ترم! ای بابا...چقدر مردم بلا سرم آوردن و تا حالا سکوت کردم! دوستم میگه خوب سکوت نکن.میخوام گوشی تلفن رو بردارم هعر چی فحشه بگم به اون پسره که کلاس اول دبستان که بودم قورباغه پرت کرد روم منم از ترسم جلوی همه جیش کردم تو خودم و همه بهم خندیدن! دوستم میگه ای بابا! خل شدی؟!

میگم آخه دارم خفه میشه.باید داد بزنم.میگه داد بزن! می گم کجا داد بزنم آخه؟ میگه برو کوه.برو دم دریا.اصلا" بیا تو ماشین من بنشین صدای نوار رو بلند کنیم، شیشه ها رو بدیم بالا جیغ بکشیم! برو تو حمام خاطراتت رو واسه خودت تعریف کن و گریه کن!برو مشت بزن به متکا! فحش بنویس و پاره کن!

آخی! دلم خنک شده انگار! این کارا رو می کنم! انگار خشمم رو خالی می کنم حالم بهتر میشه ها!یه ماهی فقط کارم اینه! اینقدر به خاطرات گذشته ام فکر کردم و بخاطرش گریه کردم و هی نوشتم و پاره کردم دیگه کم کم داره حالم از خاطراتم بهم میخوره.دوستم میگه فکر کن تو ایام سوگواری هستی! سوگواری واسه ی خودت! واسه ی فرصتهایی که از دست دادی.اماحالا فقط بیا یه کاری بکن. کل روز رو با خودت قرار بگذار که زندگی کنی.سر کار بری.درس بخونی.ناهار بپزی.تو این ساعات هر فکر بدی باز اومد سراغت به خودت بگو تو ساعات سوگواری بهش فکر می کنم.فقط فکرت رو بنویس رو یه کاغذ کوچولو .اونم تو دو تا کلمه که یادت نره.بعد مچاله اش کن بندازش گوشه ی کمدت. و به خودت بگو بعدا" بهش فکر می کنم! بعد برو تمام سعیت رو بکن کارای عادیت رو انجام بدی.ساعت سوگواریت که رسید کاغذ مچاله هات رو باز کن هر چی دوست داشتی بهشون فکر کن .واسشون گریه کن! جیغ بزن! مشت بکوب!

اما ساعت سوگواریت که تموم شد بپر برو دوباره سر زندگیت.اینقدر این کار رو بکن که کم کم عادتت بشه که تمام روز حق غصه خوردن نداری .فقط تو ساعات سوگواری.هنوز دارم این کار رو می کنم.حالا وضعیتم یه بند انگشت بهتر از قبله.حداقل تمام روز تو دلم در حال جنگ و جدل با دیگران نیسم.زندگی عادیم رو می کنم اما تو ساعات سوگواریم اینقدر زار می زنم که کل روز دیگه دلم نمیخواد به هیچ کدوم از خاطرات بد قبلیم فکر کنم!....."

خاطرات یه برفک زده رو خوندی؟ تو چی فکر می کنی؟ بهتر نیست منم اول یه دفتر بگیرم همه ی چیزهایی که ناراحتم می کنه لیست کنم.دوم لیست خاطرات بدم رو در بیارم.سوم سعی کنم اینقدر واسشون زار بزنم که دیگه دلم نخواد کل روز به همه شون بچسبم؟ و چهارم اینکه کم کم خودم رو عادت بدم که فقط یک ساعت در روز می تونم سوگوار باشم و باقی روز باید مواظب خودم و فکرهام باشم که درست زندگی کنم؟......اینجوری انگار همه ی روز یه نگاه بی برفک دارم و فقط زمان سوگواریم یه برفک زده میشم! ...نمی دونم فردام چی میشه اما می دونم اگه این طوری بشه حداقل یه قدم از دیروزی که همه ی روزم یه برفک زده بودم اوضاعم بهتره! دنیا رو چه دیدی! شاید کم کم واسه ساعات برفک زده ام هم راه حلهایی پیدا کردم! مگه نه؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 16:27  توسط | 

سلام و یه عالمه سلام. سلام به تو و به نگاه بدون برفکت! چقدر روی خودت کار کردی تا نگاهت بدون برفک بشود نمیدانم اما این را می دانم که ته ذهنت اگر یک کوچولو خودت و رفتارهایت را بررسی کرده باشی خوب فهمیدی که بیشتر وقتها از اتفاقی که افتاده ناراحت نبوده ای بلکه از احساسی که پشت ماجرا داشتی ناراحت شده ای. میدانم خوب یادت آمده که بیشتر وقتها از اینکه احساس کردی به اندازه ای که لایقشی دوست داشته نشدی، ناراحت شدی.

گفتم که این یک مریضی همه گیره که با ویروس " چرا من رو دوست نداری ؟!!!" شروع میشه و بعد یهو به خودت میایی و می بینی تمام ذهنت و فکرت و روحت را اشغال کرده اینقدر که دیگر هیچ چیز توی زندگی خوشحالت نمی کند.اینقدر که دیگر انگیزه و امید به زندگی را از دست میدهی.حوصله ی زندگی کردن را در خودت نمی بینی .روزهایت را شب می کنی و شبهایت را روز بدون اینکه بفهمی هدفت از خلقتت چه بوده.

انگار وقتی به این ویروس مبتلا می شویم جذام روح می گیریم.یک چیزی همه ی شادی روحمان را می خورد .مثل خوره. و اگر با خودت صادق باشی می بینی که ته ته همه ی اندیشه هایت اینست که باید حتما کسی بیاید که تو را انقدر و آنطور که دلت میخواهد دوست بدارد تا تو احساس زنده بودن بکنی و چون نمی توانی کسی را این طوری بیابی همه ی عمر سرگردان می مانی!

فکر کنم نیازی نیست بیشتر درباره ی علایم این بیماری حرف بزنیم.چون به تعداد ادمهای روی کره ی زمین این ویروس می تواند در ادمها شکلهای مختلف بخود بگیرد.حداقل من که این طوری فکر می کنم!

دیدی وقتی آدم سرما میخورد اول از همه به این فکر می کند که ویروس بیماری را از چه کسی گرفته است؟! اینجا هم لابد همین احساس را می کنی ؟از کجا این بیماری را گرفتی؟ و بعد فکر می کنی درمانش چیست؟ اصلا" درمانی دارد؟!!! کم کم درباره ی هر دوی این سوالات حرف می زنیم.

من استاد این بیماری نیستم.دکتر هم نیستم.پژوهشگر این نوع خاص بیماری هم نیستم .اما مثل آن ضرب المثل " نخوردم نون گندم.دیدم دست مردم!" خیلی خیلی خیلی ها را دیده ام که دانسته یا ندانسته مبتلا به این ویروسند.در همین حد هم می توانم برایت با توجه به آنچه خوانده ام و آموخته ام راه حلهایی ارایه بدهم.اما بیا یک شرطی برای حرف زدنهایمان در این بخش بگذاریم...

من ساده می نویسم.بیشتر چیزها را قصه وار از زبان خودم می گویم.طوری تعریف می کنم که انگار اینها خاطرات شخصی من هستند. تو هم بگذار به حساب یک راه ارتباطی ساده، نه اینکه آنچه می نویسم همه را خودم تجربه کرده ام. مثلا" اگر نوشتم شوهرم که کارگر ساختمان است...تو نگو وای یعنی چی؟ شوهرش که شغل دیگری دارد! اگر نوشتم دیشب پدرم کتکم زد نگو وای پدرش که به رحمت خدا رفته است! اگر نوشتم پسرم از دانشگاه آمد و دعوایمان شد هاج و واج نشو و برایم پیغام نگذار که من خودم هستم یا کسی دیگر!

منظورم اینست که من هم اینجا با نگاهی بدون برفک به همه ی ادمهایی که دیده ام این ویروس را دارند نگاه می کنم، با آنها هم ذات پنداری می کنم ، خودم را جای آنها می گذارم و می نویسم. اسم هیچ استاد و معلم و کتابی را در نوشته هایم نمی آورم. حتی اگر به نظرت رسید فلان راهی که ارایه داده ام اسم علمیش فلان است که در فلان کتاب آمده آن را برای خودت نگاه دار و در موردش از من سوال نکن.آن را به مطالب قبلی وبلاگم نچسبان و انتظار توضیح نداشته باش.نوشته هایم فقط همین هاست.جایی به سوالی جوابی نمی دهم.توضیح بیشتری ندارم.حتی به سوالات در نظرات جوابی نمی دهم.طوری برایت می نویسم که انگار تو را در تجربیات خودم شریک کرده ام. تو هم مثل یک دوست بخوان.اگر احساس کردی راهی که انجام داده ام بر ای تو هم مفید است درباره اش تحقیق کن و انجام بده. اگر احساس کردی مفت نمی ارزد هم عیبی ندارد.اما لطف کن آن را به فلان مکتب و فلان ایسم و فلان تمرین نچسبان و بگذار همین حرفهای خودمانی مان در همین حد باقی بماند! اینها هیچ ربطی به هیچ فرد و مکتب و ایسمی ندارد.اینها فقط تجربیات من است در رابطه با آدمهایی که دیده ام ، و کارهای کوچکی که انجام داده اند و حالشان بهتر شده است! فقط همین!

حالا که قوانین اینجا را فهمیدی پس بسم الله!

داشتم برایت می گفتم. اسمش رو بگذاریم خاطرات یه برفک گرفته! خوبه؟! پس بیا بخون خاطرات یه برفک گرفته رو که نگاش پر برفک شده، زندگیش پر برفک شده اما بالاخره خودش رو نجات میده تا به یه نگاه بدون برفک برسه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 16:24  توسط | 

سلام و صد تا سلام.انشاالله که سالم و سرحالین.نیستین؟ خوب چرا؟هر دردی یه درمونی داره.

الان دیگه واسه هر مرضی یک قرص یا شربت یا کپسول ساخته شده.

از درد انگشت وسط پای چپ گرفته تا درد نوک موی قسمت پشتی مو! می گی نه؟!

کافیه یه نگاه به کتابها ی پزشکی یا سایتهای درمانی بندازی.

اگه دور از جونت مریضی لاعلاجم که باشه حداقل مسکن میشه واسش پیدا کرد که کمتر درد بکشی ها!

دردت با اینا درمون نمیشه نه؟هیچ دوا و قرص و شربتی تا حالا واسش اختراع نشده؟ حتی واکسنشم ساخته نشده؟!

آهان! الان فهمیدم دردت چیه! همون مرض همه گیریه که همه گاهی گرفتارش میشن.

گاهی بیشتر گاهی کمتر اما بروبرگرد نداره!همون مرضی که هیچ نابغه ای تا حالا نتونسته واسش یک واکسن بسازه!

اسمش چیه ؟! چطور نمی دونی؟! تو که خودت هم گرفتارشی ...ناشناخته است؟!...

آره خوب ...اما من خودم واسش یک اسم گذاشتم!

بیماری " چرا من رو دوست نداری؟!"....اسمش رو پسندیدی؟!این همون مریضی درداور بی درمونیه که به هزار چهره ی مختلف خودش رو نشون می ده.

گاهی به شکل " چرا من رو کم دوست داری؟! "  گاهی به شکل  " چرا من رو اون قدری که لایقشم دوست نداری؟! "  یا به شکل " چرا من رو به اون شکلی که خودت دلت می خواد دوست داری نه اون شکلی که من دوست دارم ! " یا به شکل   " تو که اصلا" من رو دوست نداری! " یا به شکل  " تو من رو کمتر از اونی که من دوستت دارم دوست داری!  " یا

........................................................................................................................................

نقطه چین واست گذاشتم چون می دونم تو هم حتما" چند تا نمونه ی دیگه اش رو می شناسی!چطوری بروز می کنه؟!

الان واست می گم.....

بهترین نوعش که خودش  در حد خودش دردناکه اینه که جون به لبت میرسه مستقیم تو چشم طرفت نگاه 

 می کنی و این سوال رو ازش می کنی!اما انواع نهفته تری هم داره!که اونا دردناک ترن!

تو این انواع دیگه ، تو دردت رو توی دلت مخفی می کنی برای اینکه فکر می کنی اینجوری کمتر تحقیر می شی.

اما این درد مثل خوره وجودت رو می خوره.همه ی فکرت و اندیشه ات رو پر می کنه.همه ی امید و شادی زندگیت رو می گیره.انگیزه ی حرکتت رو نابود می کنه.گاهی همین جور پیش میری یکهو به خودت میای می بینی روزهاست نخندیدی!

گاهی هم مثل ظرف طاقتی که بالاخره پر میشه و لبریز میشه لبریز میشی . این بدترین حالت بیماریه. چون وقتی آدم لبریز میشه دیگه معلوم نیست کجا و کی سرازیر میشه.مثلا" داری  تو ذهنت با این مریضی می جنگی بچه ات می آد ماچت کنه  شق می زنی تو گوشش می گی برو بابا زهره ترکم کردی!

مثلا"دوستت داره باهات حرف می زنه به شوخی می زنه پشتت تو از جای دیگه پری همچین می پری بهش انگار دشنه تو قلبت فرو کرده!

مثلا" نامزدت  میآد دستت رو بگیره  همچین تو ذوقش می زنی که تا یه هفته با هیچ مسکنی سردرد تحقیر شدنش خوب نشه!مثلا"....................................................................

(جاخالی گذاشتم تو هم انواع مدلاش رو تو خودت کشف کن!)

من می خوام راجع به این مدل آخری باهات حرف بزنم....ساده تر بگم؟.....ساده  با یه نگاه بدون برفک؟!....باشه...می گم....پس تو هم با خودت صادق باش....

بیشترمون وقتی ناراحتیم از اون چیزی که اتفاق افتاده ناراحت نیستیم.خود اتفاق آدم رو به جنون نمی کشه اما احساس پشت اتفاق آدم رو نابود می کنه!

 یعنی چی؟....مثلا" یک لیوان آب از دست همسرت می افته و میشکنه .چی شده مگه؟یک لیوان شکسته بابا!اما تو چنان عصبی میشی می خوای طرفت رو عین تکه های اون لیوان خورد خاکشیر  کنی!می دونی چرا؟! با خودت صادق باش! تو از شکستن لیوان ناراحت نیستی.

تو از پریشب که واسه روز زن بهت اس ام اس نداد داغونی! احساس پشت اون اتفاق این بود که تو احساس کردی اونقدر که لایقشی دوستت ندارن! این تو رو به هم ریخته!

مثلا" دوستت به جای ساعت نه، ساعت نه و شش دقیقه زنگ زده ، تو هم وقتی زنگ میزنه می گی :ببخشید شما؟ بجا نمی آرم! " و گوشی رو قطع می کنی !

فکر نمی کنم شش دقیقه تاخیر بتونه آدم رو به جنون بکشونه اما تو پاک قاطی کردی .چرا؟!چون امروز که دیدی نامزد دوستت چه کادویی واسه ولنتاین به دوستش داده یادت اومد که ماه پیش  اصلا" نفهمیدی ولنتاین کی اومد کی رفت!اینم شد دوست آخه؟!!

من می فهمم....تو حق داری...حس تنهایی و دوست داشته نشدن بدترین و بی درمان ترین حسیه  که وجود داره چون متاسفانه هیچ واکسن و قرص و شربتی هم برای تسکینش ساخته نشده که نشده!

اما راه حل چیه؟.....ای بابا....من مرض رو تشخیص دادم درمانشم من باید بگم؟!..................

باشه می گم ولی حتما" انتظار نداری بدترین و دردناک ترین حس بشری یه ورد داشته باشی که بخونیش و یه فوتم بکنی و همه چی تموم بشه و حالت دوباره خوش بشه.نه؟!

پس با من همراه شو.از این به بعد همین جا تو مجموعه ی نگاه بدون برفک میایم با هم حرف می زنیم که چه جوری خودمون رودرمقابل این مرض مهلک واکسینه کنیم.

به نظرم فعلا" بیا جفتمون فقط یک کار بکنیم.مرحله ی اول درمان هر مریضی تشخیصه دیگه .بیا فعلا" به خودمون دقیق بشیم ببینیم در طول روز چند بار واقعا" عصبانیتمون، غممون،دلخوری و بی انگیزگیمون واسه ی اینه که فکر می کنیم دیگران اونقدری که لیاقتش رو داریم دوستمون ندارن؟! باشه؟!...................(اومدم باز واست نقطه چین بگذارم که پرش کنی اما مطمئنم ایندفعه بیشتر به یک دفتر صدبرگ نیاز داری!

پس بدو! تا دفعه ی بعد که با هم گپ بزنیم  و یه نگاه بی برفک دیگه به زندگی بندازیم وقت داری خودت رو کنکاش کنی! )حداقلش اینه که حالا می دونیم دردمون چیه! راستی نگفتی چرا دوستم نداری؟؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 11:43  توسط | 

 

سلام.با تو هستم! سال نویت نو باد!این بهترین دعایی است که می توانم برایت بکنم! اینکه نو بشوی!

می دانی چرا؟چون اگر هزار سال بذر درخت هلو بکاری هزار سال فقط درخت هلو سبز می شود!

بعد از کاشتن بذر درخت هلو با هزار نذر و نیاز و دعا و مثبت اندیشی هم درخت سیب  سبز نمی شود! دنیا دنیای علت و معلول است! خداوند دنیا را بر اساس علت و معلول آفریده است!نمی توانی بذر هلو بکاری بعد هزار سال ناله کنی چرا درخت سیب در نیامده!

 سخت نیست! باور کن! دلت از هلو زده شده و سیب می خواهی؟! بسم الله! پس بذر درخت سیب بکار!آن وقت دلت را بده به یاری خدا و تلاشت را هم برای بذرت بکن تا خوب به نتیجه برسد!آن وقت تازه زمان خوب فکر کردن و دل به دریا زدن و امیدواریست! به شرط اینکه اول بذر درخت سیب را کاشته باشی!همین! راه دیگری وجود ندارد!

راه حل ساده ایست نه؟ لابد فکر می کنی اینکه  درست مثل اول انشاهای کودکیمان،واضح و مبرهن است که برای درآمدن درخت سیب باید تخم سیب کاشت ....باشد! حق با توست! واضح و مبرهن است! اما گاهی همه ی زندگیمان نابود می شود بخاطر اینکه چیزی به این واضح و مبرهنی را یادمان می رود!

پس باور کن نمی توانی اشتباهات قبلیت، رفتارهای بد روزهای گذشته ات، بی انگیزگی و افسردگی ماههای قبلت را ادامه بدهی و منتظر باشی امسالت با پارسالت فرقی داشته باشد!باید بذر جدیدی بکاری تا محصول جدیدی دریافت کنی!

عزیزم ، سال نویت نو باد! امسال برای خودت بنویس کجاهای زندگیت باید تغییر کنی تا زندگیت عوض بشود! تو تغییر کنی نه اینکه ماتم بگیری چرا دنیا تغییر نمی کند!

یادت نرود آدمهای بزرگ خودشان را تغییر می دهند! آدمهای کوچک برای بهتر شدن زندگی منتظر تغییر دیگران می مانند!

امسال برایت آرزو می کنم بزرگ باشی! تغییر کنی!تصحیح شوی!تا نمره ی تجدیدی شادیت را به نمره ی بیست برسانی!

عزیزم سال نویت نو باد!نگاهت بی برفک باد!آمین!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 18:20  توسط | 

سلام و صد هزارتا سلام به تک تک شما دوستهای خوبی که همیشه هستین.همیشه سبزین.همیشه حضور دارین.چه خاموش! چه با کلام!.من هم هستم! من هم در دوستی خوبتون حضور دارم! چه خاموش چه با کلام!

روزهای پایانی ساله.همیشه این روزها احساس عجیبی رو در من ایجاد می کنه.حس جادویی زندگی و زنده بودن.حسی که دلم می خواد با همه ی شما در اون سهیم باشم.نمی دونم پارسالتون چطوری گذشته! نمی دونم این روزها حسرت چی روی دلهای مهربونتون سنگینی می کنه و بغض از دست دادن کی هنوز تو گلوتون راه نفستون رو گرفته! نمی دونم کدوم غصه و دلتنگی رو با هر نفس فرو می دین اما بجاش لبخند می زنین تا لبخندتون به دیگران آرامش بده ،اما هر کی هستی، هر جا هستی، اگه زنده ای، اگه زندگی می کنی، اگه با وجود همه ی دلتنگیهات دنبال یه راهی برای خندیدن و خندوندنی، سلام به تو!

فکر نکن فقط تویی که گاهی اینقدر دلت از زمین و زمان می گیره که نمی دونی سرت رو توی کدوم چاه دلتنگی فرو کنی و اشک بریزی! فکر نکن فقط سال تو این طوری بوده! از هر کی بپرسی حتما" یه چیزی واسه دلتنگی داره! مگه میشه نداشته باشه! این خصلت آدمیه! آدمی که خداوندگارش گفته اون رو در رنج آفریدیم!

من هم مثل تو! من هم سال قبل یک عالم زندگی کردم، یک عالم لبخند زدم، یه عالم خندیدم و خندوندم، اما تو خیلی لحظات توی دلم یک چاه دلتنگی بود که دختر کوچولوی درونم سر اون نشسته بود و گریه می کرد فقط واسه اینکه کسی اشکی از دختر بزرگ بیرونیم نبینه.اندوه نبودن بابایی که بهترین معلم زندگیم بود....، جای خالیش توی اتاقش....، تنهایی مامانم.... ، اشکهاش روی جانمازش....، غصه ی اینکه نمی تونی آرومش کنی یا چیزی بگی که اون خلا عجیبی که تو زندگیش ایجاد شده پر بشه....، کتاب مفاتیحی که هنوز رو دعای آخرین روزی که بابام خونده بود علامت داشت....، سجاده ای که هنوز تو اتاق غربت گرفته اش پهن بود و دلش واسه مناجاتهای شبانه ی بابام تنگ بود....،و هزار هزار تا لحظه ی دیگه همه اش یک گوشه از ذهنم بود.هنوزم هست.همیشه هم خواهد بود.از دست دادن همیشه به یاد موندنیه! از دست دادن همه چیز! فرقی نمی کنه چی باشه! یک آدم! یک خاطره! یک وبلاگ! یک دوست! همه چیز!

اینهارو نگفتم که دلت رو از اندوه بیشتری پر کنم.خواستم بدونی هر کسی تو درونش دلتنگیهایی داره.من هم خیلی روزها دلم تنگ بود. هم واسه بابام! هم روز های گذشته! هم ....هم.....هم...هم حتی برای وبلاگ و نوشته هام!برای نوشتن هام .....واسه خیلی چیزها که می دونی و خیلی چیزها که نمی دونی!!.... مطمئنم تو هم دلت برای خیلی چیزها تنگه! هم خیلی چیزها که من می دونم و هم خیلی چیزها که من نمی دونم!!!.....اینها رو نگفتم که یاد دلتنگیهات بیفتی بلکه گفتم که یاد زنده بودنت بیفتی!

همه ی این دلتنگیها یعنی تو هنوز هستی! یعنی تو هنوز داری زندگی می کنی! یعنی تو هنوز فرصت عشق ورزیدن داری! یعنی تو هنوز داری نفس می کشی! باشه ...باشه می فهمم...باور کن می فهمم نفس کشیدن یعنی چی وقتی یک عالم حرف توی دلت داری که نمی تونی بگی!... باور کن می فهمم خندیدن یعنی چی وقتی یک عالمه اشک ته  چشمات جمع شده!....باور کن می فهمم سکوت کردن یعنی چی وقتی یک عالمه حرف راه گلوت رو بسته!.....می فهمم! هیچ کی تو دنیا نیست که اینا رو نفهمه!چون هر کسی یه جوری مخصوص به خودش اینها رو تجربه کرده!اما این رو هم می دونم و می فهمم که همه ی اینها یعنی تو هنوز زنده ای!!

تا پایی نباشه که آدم پادرد نمی گیره! تا قلبی نباشه که آدم قلبش شکسته نمیشه! تا.....تا....تا.....پس خدا رو شکر! هنوز قلبی هست حتی اگه کسانی بشکننش! هنوز پایی هست حتی اگه کسانی لهش کنن !...هنوز زنده ای حتی اگه هنوز درگیر دلتنگیهاتی!

این همون حس جادویی آخر ساله که یه جورایی مسحورم می کنه! حس زندگی کردن! حس امید!سالها پیش یک رمان خونده بودم اسمش بود : دومین شانس!" تهش یه آدمی که هواپیمای بمب افکن جنگی رو بالای سرش می دید می گفت: " اگه فرداپایان عمر جهان باشه،من امروز یک درخت سیب می کارم!"

حس جادویی منم همینه.می خوام تو هم احساسش کنی! می خوام با تو که نمی شناسمت اما از جنس منی، مثل من دلتنگی داری، مثل من اندوه و شادی داری، مثل من دنبال زندگی کردنی، تقسیمش کنم!بیا زندگی کنیم!بیا امروز یک درخت سیب از جنس امید توی دلهامون بکاریم و امید داشته باشیم که یک روزی سیب سرخ اون رو گاز می زنیم!بیا زندگی کنیم! بیا به دیگران کمک کنیم تا زندگی کنند!

هر چی هستی، سال قبلت هر چی که بوده، هر چی دلتنگی ته قلبت قایم کردی، این رو یادت باشه" دردی که آدم رو نکشه، آدم رو قوی تر می کنه!!" این رو یادت باشه ، عزیزمن! " ظرف طاقت تو هنوز پر نشده!"

هنوز می تونی! همیشه می تونی! فقط زندگی کن!و برای زندگی کردن زحمت بکش! زندگی کردن رو یاد بگیر! زندگی کردن رو تمرین کن!

 زندگی کردن تمرین می خواد! یادگرفتن می خواد! زندگی کردن الکی نیست! زندگی کردن زحمت داره!

 زندگی کردن کار هر کسی نیست!اما تو اون کسی! همونی که عرضه و لیاقت زندگی کردن رو داره! می دونی چرا؟!چون بلدی با یک عالمه بغض تو گلوت بخندی! چون بلدی دلتنگیات رو واسه ی خودت گوشه ی قلبت نگه داری، با خاطرات آدمها و چیزهایی که از دست دادی توی درونت زندگی کنی اما در عین حال قوی و محکم سرجات واستی، لبخند بزنی، و زندگی کنی! این یعنی زندگی کردن!

نه اینکه به خاطر از دست داده هات صبح تا شب اینقدر ماتم بگیری که حاضر نباشی یک تکون کوچولو به خودت و افکارت بدی! نه اینکه غصه ی دلتنگیهات نگذاره ببینی زندگی یعنی یه عالم آدمی که هنوز داریشون! یک عالم هدفی که هنوز وجود دارن! یه عالم روزهایی که هنوز نیومدن و می تونن بهترین روزها برات بشن!زندگی یعنی امید! هم برای خودت هم برای دیگران!هم خودت یاد بگیری بخندی هم کمک کنی لبخند به لب دیگران بیاد! زندگی یعنی کاشتن یک درخت سیب حتی اگر فردا پایان عمر جهان باشه!!!

با تو هستم! حتی اگه هیچ کس دیگه ای توی زندگیت نمونده نگو چرا زندگی کنم! نگو برای کی زندگی کنم! همیشه یک کسی پیدا میشه که به تو نیاز داره! شاید اونی نباشه که تو می خوای! اما به هر حال همیشه یک کسی هست که تو بتونی به خاطر اون زندگی کنی!

تا حالا امتحانش کردی؟یه وقتهایی هست که اینقدر دل آدم تنگ میشه که فکر می کنی دیگه هیچ چیزی توی دنیا نمی تونه خوشحالت کنه! من امتحان کردم! توی این اوقات که فکر می کنی هیچ چیزی نمی تونه تو رو خوشحال کنه، دیگران رو خوشحال کن! خیلی سخته! می فهمم! اما میشه! با هر چی داری دیگران رو خوشحال کن! با لبخندت! با حمایتت! با گوش دادن به حرفهاشون! با گره ای از مشکلاتشون باز کردن! از دور و وریهات شروع کن.از مامانت.از بابات.از خانواده ات.بعد برو دورتر.دوستهات.اطرافیانت.بعد برو دورتر حتی اونایی که نمی شناسی!

به جای اینکه ببینی از اونها چی می خوای که خوشحالت کنند، بشین یه لیست تهیه کن از اینکه اونها به چی نیاز دارن که خوشحال بشن! این کار رو بکن! من می دونم تو می تونی!این همون معجزه ایه که باید توی زندگی اتفاق بیفته!اگه باهاشون مشکل داری ببخششون! سخته ولی میشه! اگه به این فکر کنی دنیا دو روزه و دوروز دیگه ممکنه همین آدمها هم کنارت نباشن می تونی ببخشیشون! وقتی این کار رو می کنی کم کم یک حس خوبی به خودت پیدا می کنی.این حس خوب باعث میشه کم کم خودت و کاستی هات رو هم بتونی ببخشی! کم کم می تونی خودت رو دوست داشته باشی! زندگی یعنی همین! تمرین زندگی یعنی همین!

این عیدی امسال من به توئه! دوستت دارم غریبه!هر کی هستی، هر جا هستی، با تمام وجودم برای تو بهترینهای خدا رو می خوام.برات آرزو می کنم خدا کمکت کنه یاد بگیری و یاد بگیرم که دیگران رو خوشحال کنیم و مزه ی واقعی این لذت رو احساس کنیم!

گفتم که! اگه به جایی رسیدی که فکر می کنی دیگه چیزی نیست که بتونه خوشحالت کنه کاری برای یک آشنا یا غریبه بکن! خوشحالش کن! اون وقت می فهمی لذت اینکه تو باعث بشی کسی از پوشیدن یک کفش نو لذت ببره خیلی بیشتر از اونه که خودت اون کفش نو رو بپوشی!ما به این دنیا نیومدیم برای اینکه فقط خودمون خوشحال بشیم ، شاید برای خوشحال کردن فرد دیگه ای به این دنیا فرستاده شده باشیم!

روزهای عید نزدیکه! حالا که حرف به اینجا رسید باز هم بگم ، حتی اگه تکراریه. حتی اگه بعضی ها بگن باز هم از این حرفها!

اون ده تا خانواده ی وابسته به کمیته امداد همچنان هستند.همچنان منتظر کمکهای شمان.شماره حسابشون هم همونه که توی وبلاگ و سایت هست اما باز هم می گم:

بانك ملت شماره حساب :   13/ 15248737   به نام كمكهاي كميته امداد منطقه ي چهار

كدشناسه ي پرداخت كننده :     96250171826

(نوشتن کد شناسه خیلی مهمه چون با نوشتن این کد شناسه پول شما به حساب اون ده خانواده که در سایتم نوشته شده می ره و قابل پیگیری میشه)

و در پایان باید این رو یادآوری کنم که :

درسته که مثل سالهای قبل نمی تونم در اینترنت کنارتون باشم ، یاهاتون حرف بزنم یا اگر چیزی بلدم بتونم یادتون بدم ، اما واقعا" دوستتون دارم.واقعا" دوست دارم دوستم باشین مثل همیشه همراهم باشین . قلبم براتون می تپه و فکر می کنم هر جا که باشیم هر کی که باشیم می تونیم همه ی مردم رو دوست داشته باشیم، برای تک تکشون عشق بفرستیم و هر کاری که ازمون بر می آد برای آوردن یک لبخند بیشتر روی لبهاشون به کار ببریم. اینکه من بنویسم یا نه مهم نیست! اینکه من باشم یا نه مهم نیست! مهم اینه که شما می دونین؛ من می دونم، همه می دونیم، که بزرگترین جادو، جادوی دوست داشتنه .این دوست داشتن رو از هم و از مردم کشورمون دریغ نکنیم.حتی اگر سکه ای برای بخشیدن ندارین عشق و لبخندتون رو از دیگران دریغ نکنین!

بگذارین در پایان برای هم دعا کنیم:

خدایا! قلبهای ما کوچکه! تحملهای ما اندک! دلتنگیهامون بزرگ! صبرهامون کوچک! کمکمون کن با شاد کردن دیگران در هر شکلی که ازدستهامون بر می آد، شادی بزرگتری رو در قلبهامون حس کنیم و این شادی انگیزه ی ما بشه برای ادامه دادن.برای زندگی کردن.برای زنده بودن.خدایا کمکمون کن بتونیم عشقمون رو ، لبخندمون رو ، مالمون رو ، شادیمون رو با دیگران قسمت کنیم و تو با این کار به عشقمون ، به لبخندمون، به مالمون، به شادیهامون، برکت بده و اونها رو افزون کن! آمین!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1392ساعت 15:52  توسط | 

 

 

سلام بابا.تولدت مبارک!امروز بیستم آذر ماه سال 92 است و این اولین سالیست که کنارمان نیستی.یاد آن نوشته ای افتادم که کسی در سوگ عزیزش نوشته بود :"اگر ازحال ما خواسته باشی  ،به تو می گویم حالمان خوبست! اما تو باور نکن! "

اگر از حالمان خواسته باشی همه خوب هستیم و عالی! البته بجز دلتنگی تو که پایانی ندارد!

همین سال قبل روی جانمازت نشسته بودی من آمدم و هدیه ی تولدت را روی سجاده ات گذاشتم.روی آن نوشته بودم دوستت دارم.امروز با دلتنگی آرزو می کنم کاش آن روز هزار بار بیشتر گفته بودم که دوستت دارم! کاش هر روز به این فکر کرده بودم که شاید این آخرین دیدار من با تو باشد! کاش در کنار شوق زندگی آنقدر یاد مرگ در خاطرم نقش بسته بود که باور نمی کردم حالا حالا ها هستی و حالا حالا ها فرصت دارم برای دوست داشتنت!کاش...کاش...

بابا جان این دروغ "خاک سرد است، فراموش می کنید " را چه کسی برای اولین بار گفت؟!

من که باور نمی کنم فراموشت کنم! اصلا" نمی خواهم فراموشت کنم!تو در قلبم زنده ای و خاطراتت با من زندگی می کنند! شبها به امید اینکه خوابت را ببینم می خوابم و صبح ها به امید اینکه کنارم هستی بیدار می شوم! این بار می خواهم در کنار هر روز، هر ساعت و هر دقیقه که زندگی می کنم فراموشم نشود که زندگی یعنی آماده شدن برای رفتن! که زندگی یعنی هر روز به داشته هایت نگاه کنی و از داشتنشان لذت ببری بی اینکه لحظه ای به آن دل ببندی چون هر لحظه ممکن است آخرین لحظه ی داشتن آن باشد!و بی اینکه هر لحظه با ترس از دست دادنش زندگی کنی! چقدر سخت است اینجوری زندگی کردن!فکر می کنیم زندگی کردن را بلدیم اماچقدر کم بلدیم زندگی کنیم!

پس باید شاد بمانی.شاد زندگی کنی.شادیهایت را به دیگران ببخشی و تا می توانی دوست بداری. سلامت اطرافیانت و جوانی خودت باعث نشود فکر کنی حالا حالا ها هستی! و حالا حالا ها عزیزانت کنارت هستند و همیشه وقت داری که دستشان را ببوسی و در آغوشت گرمشان کنی! یادت نرود همیشه زمانی که منتظرش نیستی ممکن است با از دست دادن عزیزی غافلگیر بشوی! این رسم زندگیست که با گرفتن عزیزانت غافلگیرت می کند! یادت نرود خیلی مهم نیست هنوز خانه ی رویایی ات، ماشین آخرین مدلت و سفر خارجت را به دست نیاورده ای! یادت نرود خیلی مهم نیست که هنوز زوج رمانتیک و رویایی ات سوار بر اسب سفیدش نیامده! یادت نرود خیلی مهم نیست که هنوز رییس شرکتت نشده ای! زندگی به هیچ کدام اینها کار ندارد! هر لحظه می تواند لحظه ی از دست دادن کسی بشود ! پس امروز زندگی کن! در این لحظه زندگی کن! اما بدون ترس از دست دادن.این چند لحظه ی باقی مانده را هم با این ترسها از بین نبر!فقط زندگی کن!مثل کلام مولا علی....برای دنیایت آنقدر خوب زندگی کن که انگار هرگز نمی میری و برای آخرتت چنان زندگی کن که انگار همین لحظه دم آخر توست!

تو یی که نوشته هایم را می خوانی! با تو هستم! با خود خود خود تو!زندگی برای هیچ کس صبر نمی کند! امروز فقط مهم اینست که هر که هستی ،هر جا هستی، هر چه داری،  شاد و راضی باشی و جادوی دوست داشتنت را نثار اطرافیانت کنی!به اطرافیانت عشق بورزی آنقدر زیاد که اگراین آخرین لحظه ی هر کدامشان هم باشد باز تو بیشتر از اینی که در این دم عاشقشان بوده ای نتوانی عشق بیشتری نثارشان کنی!اینست دلیل آمدن و رفتن! اینست دلیل اینکه مرگ و زندگی اینقدر دوشادوش هم حرکت می کنند!

تویی که نوشته هایم را می خوانی، هر جا که هستی، با هر چه در دل و فکرت داری،زندگی کن!و برای شاد زندگی کردن دیگران کمکشان کن! زیرا اینست راز جاودانه ی خوشبختی!اگر تا به حال اینگونه زندگی نکرده ای ُ اگر هزاران چیز از دست داده ای یا هنوز به آرزوهایت نرسیده ای از همین لحظه شروع کن! تو به هیچ چیز نیاز نداری ! تو به تنهایی برای شاد کردن خودت و دنیا کافی هستی! تو حتی به من و نوشته هایم هم نیاز نداری! تو کافی هستی فقط اگر در این لحظه در حد توانت زندگی کنی! زندگی کن! بگذار امروز روز تولد تو هم باشد!تولدت مبارک!

امروز با صلواتی و فاتحه ای پدرم را یاد می کنم و از تو هم می خواهم که همراهیم کنی.

بابا جان! تولدت مبارک!امیدوارم امسال تولدت را فرشته ها برایت جشن بگیرند! امیدوارم امسال لبخند مولا علی شادت کند! و نگاه بانوی دو عالم دلتنگیهایت را از بین ببرد.امسال امیدوارم در آسمانها برایت جشن تولد بگیرند و فرشته های آسمانی اینقدر برایت بال بال بزنند که پشت گرد و خاکی که بالهایشان بر پا می کند نتوانی ببینی که چقدر دلمان برایت تنگ است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 10:19  توسط | 
 

خدای من! ای بهاری ترین سعادت من!من بهاری بودن را از تو می خواهم!نفس بهاری خود را با باران مهربانیت بر من که گرفتار تاراج زمستان سرگردانی شده ام، نثار کن تا جوانه ی سبز رویش در من بشکفد!

شاخه های شادمانی را در من پر شکوفه کن تا میوه های سرزندگی و طراوت در من ساخته بشود!کمکم کن تا غبار بی هدفی را از تنگ بلورین قلبم پاک کنم تا در شفافی آن چهره ی مهربان تو را ببینم.

ای خدای مهربان من! امید آرمیدن در بهشت مهربانیت را از من دریغ نکن!نگاه گرم تو کافیست تا آدم برفی بی انگیزگی در من آب بشودو دشت وجودم، بهاری گردد!

ای بهاری ترین بهار! مرا چون خود بهاری کن!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت 9:29  توسط | 

خدايا! دنيا پر از هياهوست! مي ترسم بين اين همه صدا، گم بشوم! هزاران رنگ! هزاران حرف! هزاران چشم! از كدام راه بايد بروم؟نكند  بيراهه بروم و از كاروان جا بمانم؟؟؟!نكند يادم برود كه ميان اين همه رنگ، فقط بايد رنگ يكرنگي را بخواهم!

خدايا! نمي خواهم همه ي كارهاي دنيا را بياموزم!نمي خواهم چون طفلان، سرگرم هزار بازيچه باشم! مي خواهم بزرگ بشوم! مي خواهم فقط " عاشق بودن " را بياموزم! فقط " مهر ورزيدن " را ياد بگيرم! فقط " آدم بودن " را تجربه كنم!

روياي آسماني من ، درست مثل آفتابگردانهاست كه هميشه به سمت آفتاب و آسمان مي چرخند! روياي آسماني من ، همان پروانه ي كوچكي است كه بالهايش را در گرماي خورشيد عشق تواز دست مي دهد! روياي آسماني من ، آسماني شدن است.همان آسماني شدني كه مرااز عمق ذلت به عرش كبريايي تو بالا مي كشاند!

بايد دل زميني و خاكيم را با ضربان نگاه تو هماهنگ كنم!بايد فقط در هواي پاك تو نفس بكشم!بايد فقط عظمتت را در ني ني چشمانم مرور كنم.بايد ميان اين همه رايحه، فقط بوي احساس تو را استنشاق كنم.همه جا بوي تو را گرفته!بوي ميهماني مهتاب! بوي نفس هاي خيس باران! بوي پروانه و گل! بوي عشق! بوي عاشق بودن! بوي عاشق ماندن!فقط با بوي تو دلم آرام مي گيرد و يادم مي ماند كه خواست تو هميشه غالب و پيروز بر همه چيز است! و قدرت تو بزرگتر از همه ي قدرتهاي عالم! خدايا تويي كه دلم را آرام مي كني!

دنيا ، دنياي هياهوست.از پشت اين همه هياهو، بايد آسماني بشوم!

خدايا كمكم كن ميان همه ي كارهاي دنيا، فقط آدم بودن را، عاشق بودن را و عاشق ماندن را بياموزم! آمين!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 11:52  توسط | 
خدایا!شب بلند است!من از بلندی و تاریکی شب می ترسم!خیلی از ستاره ها هم در خوابند!انگار مهتاب هم با لالایی آواز پرنده ها خوابیده! نگران می شوم نکند خوابم ببرد و خواب بمانم!در شب وهم انگیز تنهائیم فقط تو سحر روشنی بخش منی!

چتر مهربانیت را از بالای سرم دور مکن!من از تگرگهای تنهایی می ترسم!

بی تابیم را در مهجوری از تو با هیچ کلامی نمی توانم نشان بدهم.من برای بیدار شدن به صدای گرم و مهربان تو نیازمندم!من برای هشیار شدن، به نوازش دستان عطوفت تو دلبسته ام تا با تکانی از خواب غفلت بیدارم کند!

خدایا دنیا در گوشم لالایی سنگینی را نجوا کرده اینقدر که دیگر نمی توانم پلکهایم را باز نگه دارم.ای بیداری من! مرا با نوازش سرانگشتان مهربانیت بیدار کن!مرا با نفوذ جادویی کلامت که چون شرابی در جام وجودم سرازیر می شود ، هشیار کن که شراب مستی عشق تو، هشیاری می آورد نه خماری و خمودی خواب بی خبری!

ای هشیاری من! ای نور تاریکیهای من! می خواهم چشم به روشنی بخشش تو بدوزم و از خواب بیدار بشوم! بیدارم کن! هوشیارم کن! آگاهم کن!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1392ساعت 10:52  توسط |