تبليغاتX
دست نوشته هاي يك جادوگر
هر گونه کپی حتی با قید نام وبلاگ ممنوع بوده و پیگرد قانونی به همراه دارد.

توضيحات يك جادوگرقبل از شروع كلاس جادوگري!

 

سلام !  ممنونم از همه ي آف ها! من نميدونستم اين همه جادوگر علاقمند به جادوگري وجود داره!

ببخشيد كه آف ها رو دونه دونه جواب نمي دم و جواب همه رو با هم ميگم!دوست هاي خوبي كه اصرار داشتين كلاس جادوگري راه بندازيم و سنت ماه رو كار كنيم،من بايد چند تا چيز رو حتما" حتما"همين جا بگم:

 

اولا" من فقط يك جادوگر سرگردانم! استاد اين كار نيستم!جادوگر هاي عشق ، استاد هاي واقعي هستن! اون ها سنت خورشيد رو بلدن!من خودمم يك شاگرد كوچولو هستم! اما اگه دلتون مي خواد تمرين هايي رو كه اين جادوگر سرگردان، دوباره داره شروع ميكنه، را با هم انجام بديم حرفي ندارم! اما يادتون باشه،توي اين كلاس همه شاگرديم! استاد اصلي ضمير درون و خود آگاه ماست! همان روح خداوندي!

 

دوما"من واقعا" نمي خوام همه ي تمرين هاي قبلي رو كه تجربه كردم، دوباره شروع كنم! توي پست قبليم ، توضيح دادم چرا! می خوام سراغ مفید ترین و عملی ترینهاش برم! شما مي تونين خيلي مفصل در باره ي چاكراهاي بدن، تغيير دادن فكر آدم ها و هيپنوتيزم و ... توي كتابها و وبلاگ هاي مربوطه ، مطالعه كنين. بنابر اين به من اجازه بدين به جاي بحث هاي تئوري، بعضي تمرينات عملي رو با هم انجام بديم!

 

سوما" يادتون باشه ، هر سفر با يه گام كوچولو شروع مي شه! يه سفر عجيب ، مجموعه اي از گام هاي كوچيكه! پس انتظار نداشته باشين اين تمرين هاي ذهني خيلي عجيب و غريب باشن يا يك شبه شما رو به يه درمانگر روح و ذهن تبديل كنن! يادتون باشه اين ها ظاهرشون خيلي ساده و معموليه اما اگه واقعا" انجامش بدين به نتايج فوق العاده اي مي رسين!

 

چهارما" ما اصلا" مي خوايم چي كار كنيم؟! مي گم...يه سري اجي مجي لا ترجي هاي اساسي كه باعث مي شه خودمون، درونمون، ذهنمون، و انرژي هامون رو بشناسيم! با هم تمرين كنيم چه طوري با نيروي ذهنمون، حوادث خوب واسه خودمون و ديگران به وجود بياريم!چه طوري با فكر، آرزوهامون رو جامه ي عمل بپوشونيم! چه طوري با دادن انرژي به خودمون، و ديگران ، شفا هديه كنيم!چه طوري تله پاتيمون رو با ديگران افزايش بديم! چه طوري درس هاي بدي ، كه گاهي تو زندگي هامون تكرار مي شن، رو تغيير بديم! و........ و در كل ، به احساس رضايت و عشق و آرامش دست پيدا كنيم!

 

پنجما"كي گفته من، واسه گفتن اين ها مزد نمي خوام؟!  چون خودم هم ، وقت ، انرژي و حتي پول زيادي واسه ياد گرفتنشون هزينه كردم!پس معلومه كه مزد مي خوام! يكيش دعاي خيره! دوميشم اينه كه هر كسي كه مي خواد اين تمرين ها رو شروع كنه، يك نفر رو تشويق كنه كه اونم با ما شروع كنه! يك نفر كه دوستش دارين و احساس مي كنين خيلي شاد نيست! خيلي آروم نيست! خيلي راضي نيست! اگر چه ، بيشتر آدم ها اين عدم رضايت رو دارن! و از طرفي اين تمرين ها واسه ي همه ي آدم هاست نه فقط ناراضي ها!خوب! قبوله؟! قول دادين ها! به قولتون عمل كنين! چون تو اين دنيا هر چيزي مثل بومرنگ به خود آدم بر مي گرده!(كارما)

 

ششما"  اگر  كسي از كلمه ي جادوگري بدش اومد ، اسم اين ها رو واسه ي خودش بگذاره كلاس خود شناسي! كلاس NLP ! كلاس انرژي در ماني ! يا حتي كلاس خدا شناسي! (مگه نه اين كه با شناخت خودمون ، به شناخت خدا مي رسيم؟! مگه نه اين كه به تعداد آدم ها ، راه واسه رسيدن به خدا وجود داره؟! ) مي گفتم... اگر كسي هم اصلا هيچ كدوم رو دوست نداشت، دعا كنه من زودتر جادوگر عشق بشم تا حرف هاي بهتري واسه گفتن داشته باشم!

 

هفتما"من سعي ميكنم زود به زود  مطالب مربوط به كلاس جادوگري رو آپ كنم. شرط اول اين كلاس داشتن اشتياقه! پس اگه خواستين شروع كنيم(گفتم شروع كنيم چون من خودمم يه شاگردم! يادتون نره!) مواظب باشين جا نمونين!

 

 

هشتما" هر كي مي خواد با من همراه بشه ، يه دفتر چه ي كوچيك واسه ي خودش تهيه كنه! يه دفترچه كه بتونين راحت با خودتون داشته باشينش ! اسم اين دفترچه را مي گذاريم: دفتر مراقبه.(تو پست بعدي كه اولين تمرين رو به صورت جدي شروع مي كنيم، بهتون مي گم چرا!)

 

نهما"از من انتظار نداشته باشين همه چي رو توضيح مفصل بدم يا دليل بيارم كه چرا و چگونه. منابع زيادي هست كه مي تونم به كساني كه دوست دارن معرفي كنم! تازه! من خودمم شاگردم! باز هم بگم؟!

 

دهما"اگه هستي ، تا آخرش باش! محكم باش! به خودت اعتمادكن! نگو از كجا معلوم كه بشه! واسه نفي هر چيزي بايد اون رو شناخت، بعدا" حكم به رد يا قبولش داد. نگو : واي بازهم اصول روانشناسي! واي بازهم درس هاي ديني! اما اين رو هم بدون كه توي انسان شناسي همه ي اين ها هست. نگو واي كي وقتشو داره! چون اين تمرينات ، همراه با زندگي معموليت انجام ميشه ، و تازه وقتش خيلي كمتر از وقتيه كه با افكار هدايت نشده مون ، اتفاق هاي بد مي سازيم و بعدش مي شينيم غصه مي خوريم!

خوب ، حالا اگه هستي، اگه مطمئني تا آخرش هستي، بگو خدايا به اميد تو شروع مي كنم.منم بهت تبريك ميگم. اصلا" بگذار همون چيزي رو كه استاد خودم روز اول بهم گفت ، بهت بگم:

 

بهت تبريك ميگم! هيچ چيزي توي دنيا اتفاقي نيست! اگه الان اينجايي، اگه اين ها رو مي شنوي و مي خوني،حتما" انتخاب شدي! حتما" زمان تو فرا رسيده! پس قدرش رو بدون!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 11:50  توسط جادوگر طلایی( جادوگر 150 تغییر نام داد) | 

   

  چراجادوگر؟! چرا جادوگر؟! چرا جادوگر اونم از نوع سرگردانش؟!

 اين روز ها ، مدام ، از دوست هاي وبلاگيم، آف هايي دريافت مي كنم كه توش از من پرسيدن واقعا" چرا اسم خودت رو گذاشتي جادوگر؟! چند تاشون حتي به من لطف كردن و اسم هاي جديد بهم پيشنهاد كردن! شايد حالا واقعا" لازمه كه من يه جواب كلي به همشون بدم،  كه چرا جادوگر؟! من نتونستم جوابشون رو تك تك بدم ، در عوض مثل يك جادوگر راستگو ، همه چي رو اعتراف مي كنم! باور كردن يا نكردنشم، پاي خودتون!!!

 

اولا" اگه سرگذشت جادوگر ، يعني اولين پستم رو نخوندين، يه نگاه كوچولو بهش بندازين!

 

 

دوما"بايد يه كمي از خودم واستون بگم! البته همچين بفهمي، نفهمي، از يه كمي خيلي بيشتره!

 

من از بچگي عاشق چيز هاي خارق العاده و خصوصا" متافيزيكي بودم! عاشق هيپنوتيزم بودم! يه شرايطي هم داشتم كه همه اش ، دور و برم پر از اين جور حرف ها بود! اول راهنمايي كه بودم، سعي مي كردم، خواهر زاده ي كو چيكم رو، يواشكي، از روي كتاب هاي هيپنوتيزم بابا جادوگره، و چيزهايي كه ياد گرفته بودم، هيپنوتيزم كنم!

 تا اينكه يك بار موفق شدم و اون رو به خواب مغناطيسي بردم اما وسط ماجرا خواهرم اومد پسرش رو به زور برد سر ميز شام. خواهرزاده ام حالش خيلي بد بود و هنوز تو حالت خلسه بود و بيدار نمي شد! اما همه فكر مي كردن داره خودش رو لوس مي كنه! شانس آوردم كه بابا جادوگره نبود والا مي فهميد من چه كار خطرناكي كردم! همون شب يه روياي عجيب ديدم كه بهم گفتن ديگه اجازه ندارم اين كار رو انجام بدم تا وقتي كه بزرگ بشم و اين علم رو كامل ياد بگيرم.

اون زمان تحت تاثير فضائي كه داشتم توش بزرگ مي شدم، با وجود اينكه بچه بودم فقط يه آرزو داشتم! همه اش مي گفتم : خدايا شفاي آدمها رو در كلام و دستهاي من قرار بده! واقعيتش اينه كه فكر مي كنم حتي درست نمي دونستم چي رو دارم از خدا مي خوام اما تو همون عالم كودكي اين تنها دعاي من بود كه اون رو هم تحت تاثير بابا جادوگره كسب كرده بودم.

 دبيرستان كه بودم يه خواب خيلي عجيب ديدم. خواب حضرت عيسي رو ديدم كه به من گفتند : تو همه اش از خدا ، ايمان عيسي رو مي خواي! همين جوري كه نمي شه به ايمان عيسي رسيد!

( البته چيزهاي ديگه اي هم گفتند كه بماند) اما جالب اينجاست كه من وقتي بيدار شدم، به خودم گفتم : " من كه ايمان عيسي رو از خدا نخواسته بودم! ! و خلاصه اينكه اون موقع ، نفهميدم چرا اون خواب رو ديدم!

 بزرگتر كه شدم، سعي كردم با تمرين هاي مختلف، حس روشن بيني خوبي رو كه داشتم، تقويت كنم. راستش هميشه روياهاي عجيبي هم مي ديدم كه نمي تونم بگم! يه وقت هايي از اين كه روياهام، در بيداري به واقعيت مي پيوستند، دچار وحشت مي شدم! راستش، از خدا پنهون نيست، از شما، چه پنهون، مي ترسيدم كه شايد من دارم با بعضي فكر هام، حوادث رو به وجود مي آرم! گاهي هم فكر مي كردم، من فقط  ، حوادث رو قبل از وقوعش مي بينم و خودم نقشي تو ساختنش ندارم!

دانشگاه كه قبول شدم، از همه ي اين اتفاقات عجيب دور و برم بريده بودم! از روياهاي صادقه هم، كم كم ترس برم مي داشت! يك مدت كوتاه، همه چي رو گذاشتم كنار! اما زياد طول نكشيد! تو بوفه ي دانشگاه نشسته بودم كه يه غريبه اي، اومد،  نشست پيشم ، صاف تو چشمهام نگاه كرد و بي مقدمه گفت: چرا ازش فرار مي كني؟! اين نيروييه كه خدا در وجود همه گذاشته، وظيفته پرورشش بدي و ازش درست استفاده كني!

خودم رو زدم به گيجي و گفتم: كي؟! چي؟! كجا؟! كي؟!

اما بي فايده بود! طرف از اون جادوگر هاي حسابي بود! معلوم شد داشته از تو حياط رد مي شده، كه با اون قدرت تله پاتي عجيبش، همه ي فكر هاي  توي كله ي من رو خونده! جزئياتش رو نمي گم! شايد اگر هم بگم، باورتون نشه ! من به اون گفتم دور همه ي اين چيزها رو خط قرمز كشيدم چون ديدن آينده من رو مي ترسونه!

اما چند وقت بعد كه براي كاري با استاد هاي دانشگاه اراك، هم مسير شدم، يه استادي اومد كنارم و بي مقدمه همون حرف هاي اون قبلي رو زد و گفت برم تحت آموزشش. اين يكي از استاد هاي ماورا الطبيعه بود. من خيلي ترسيدم! آخه واقعا" مي خواستم از همه ي تجربه هاي روشن بينيم فرار كنم! اونم گذشت. اما ميل به هيپنوتيزم دوباره در من شديد شد! خلاصه بعد از چند روياي عجيب ، فكر كردم اگه خودم رو و اين نيرو ها رو بشناسم، شايد ترسم كمتر بشه! براي همين شروع كردم به مطالعه و تمرين.دوباره از اول. حالا بزرگ شده بودم و اون بچه ي يازده ساله نبودم كه خواهر زاده ام رو خواب كنم اما نتونم بيدارش كنم!

اون وقت با چهار كتاب اسكاول شين در شرايطي بسيار عجيب آشنا شدم. اولين بار با خوندن كتاب، مبهوت شدم و ياد رويائي افتادم كه سالها پيش ديده بودم و حضرت عيسي به من گفته بودند كه " همين جوري كه نميشه داراي ايمان عيسي شد!"

انگار يكدفعه به كشف رسيدم! درسته! من تو بچگي وقتي دعا مي كردم كه خدا شفا و آرامش ديگران رو در كلام من قرار بده، در واقع داشتم " ايمان عيسي " رو طلب مي كردم! چون چيزي كه من مي خواستم همون جادوي كلام و ذهن بود كه اگه چهار كتاب اسكاول شين رو بخونين، متوجه مي شين كه پيام خداوند در انجيل همينه و شيوه ي عيسي مسيح هم همين بوده ( و حتي شيوه ي اسلام راستين هم همينه).تازه معناي دو تا خوابي كه با فاصله ي سالها ديده بودم رو كشف كردم!

 

همون موقع، يه خواب عجيب ديگه ديدم. خواب ديدم حضرت عيسي ، يك سنگ سفيد به ابعاد يك وجب در يك وجب به من دادند .انگار مراسم خاصي براي نامگذاري من داشت انجام مي شد. احساس مي كردم اون سنگ سفيد يك تكه ، خيلي مهمه كه داره توسط حضرت عيسي به من داده ميشه. ( انگار روي آن سنگ ،يك نام براي من حك شده بود اما چيزي ديده نمي شد)

حضرت عيسي مستقيم توي چشمهاي من نگاه كردند و گفتند : " نام تو از اين پس يوحنا خواهد بود! "

از خواب كه پريدم، به همسرم كه تازه باهاش ازدواج كرده بودم، خوابم رو گفتم . نا آروم بودم. احساس مي كردم حضرت عيسي براي من، يك پيام داشته اما من قوه ي دركش رو ندارم. تا اون زمان، من هرگز انجيل رو نخونده بودم. اما يك انجيل توي كارتونهاي كتابي كه از خانه ي پدريم آورده بودم، موجود بود.

 همون موقع، گشتم و انجيل رو پيدا كردم. همسرم كه هنوز كمي ناباور بود، سعي كرد من رو از اينكه دنبال معناي خوابم بگردم، منصرف كنه. اما من به همسرم گفتم : "اگه حضرت عيسي براي من پيامي داشتند، حتما" خودشون هم به من كمك مي كنند تا معنيش رو بفهمم. من اين انجيل رو باز مي كنم ، و هر جائيش كه اومد تا هفت صفحه اش رو مي خونم. اگه جوابم رو گرفتم كه چه بهتر، والا تصور مي كنم اين خواب معناي خاصي نداشته!"

 كتاب انجيل را كه تا آن زمان نخوانده بودم، باز كردم. بخشي از انجيل آمد كه " مكاشفه ي يوحنا " ناميده ميشه!! و توضيح داده شده بود كه : "يوحنا" را "رسول محبت " مي خواندند چون هر جا مي رفت، كلامش اين بود : " همديگر را محبت كنيد"

 

 اين قسمت انجيل به گفته ي خود كتاب، به رمز و راز نوشته است ! من در كمال ناباوري به اين جملات رسيدم : " هر كه اين را مي شنود، خوب توجه كند كه روح خدا به كليساها چه مي گويد : هر كه پيروز مي شود، از خوراك آسماني مي خورد و من به او سنگ سفيدي مي دهم كه روي آن اسم جديدي نوشته شده است، اسمي كه هيچ كس از آن باخبر نيست، غير از كسي كه آن را مي گيرد! "

 

اين خواب صادقه، براي من تائيد اين بود كه وارد راهي شده ام كه درست است .( بيشتر نمي تونم در اين باره و روياهاي ديگرم توضيح بدهم)  بنابراين به خواندن كتابهاي ذهني كه آدمي را به ايمان عيسي مي رساند، ادامه دادم.مدتها گذشت و من مشغول آموزش بودم.

راستش رو بخواين بايد اعتراف كنم علاقه ي زيادي به احضار روح داشتم! مي دونستم مديوم هستم و مشاهدات و شنيداري هاي عجيب و جالبي داشتم.

 خلاصه، تصميمم رو گرفتم! تصميم گرفتم به طور تخصصي ، برم  احضار روح ياد بگيرم .اما استادي كه پيدا كرده بودم، اول از همه ، اكيدا" احضار روح و همه ي تمرينات ديگه ي من رو ، ممنوع كرد و گفت دستت رو تو سوراخي نكن كه نمي دوني چي توشه! از خودت، و درونت، چيزي عجيب تر در دنيا نيست! بايد خودت رو بشناسي! و نيروي فكر رو!

خلاصه... دوباره شروع كردم. خود هيپنو تيزم، NLP ، انرژي در ماني بر اساس كار روي چاكراهاي بدن، هاله بيني و كار روي هاله ي بدن ، تله پا تي ، پرواز روح از بدن و... و... و..

البته بايد اعتراف كنم دور از چشم استادم ، بازم يه جور هايي زير آبي مي رفتم!وسوسه ي شناخت ناشناخته ها، دنياي روح و متافيزيك گنده تر از اوني بود كه من در مقابلش مقاومت كنم! تاثير گذاشتن رو ديگران ، فكر ديگران رو خوندن و ...اما كم كم داشتم يه جور هايي عاشق  قدرتهاي ماورائيم مي شدم! كم كم داشت باورم مي شد خيلي آدم بزرگيم! من در واقع يه جورهايي ، عاشق اين جادوي فكر شده بودم! و اينكه قراره با اين نيرو به چي و كجا برسم رو فراموش مي كردم!

 

يادمه بچه كه بودم ، بابا جادوگره هميشه بهم مي گفت: به جاي اين كه دنبال نيرويي باشي كه بتوني با يه نگاه يه قفل رو باز كني، دنبال ايماني باش كه اگه تونستي با يه نگاه يه قفل رو باز كني ، به خطا نيفتي!

 

داشتم مي گفتم ،ته دلم كه يه جور هايي دچار غرور شدم، احساس سر گشتگيم بيشتر شد! مي دوني، شايد كتاب "بريدا" از پائلو كوئليو  رو خونده باشي! منم همه ي اون كار هايي رو كه بهش مي گن، سنت ماه، انجام دادم اما تهش به آرامش نرسيدم!

 

      

 

 

 

انگار قدرتم كه بيشتر شد ، نا آروم  تر شدم! بعد دوباره همه چيز رو رها كردم! دوره ي دريافت " كارما " هاي سنگين رسيده بود! از همه ي تمرين هام بريدم! يه جور هايي كلافه شدم! گيج شدم! سرگردان شدم! اين جوري شدم يه جادوگر سرگردان!

مدت ها طول كشيد تا فهميدم "سنت خورشيد" بالاتر از سنت ماهه! البته فكر نكنين كه بلدمش! نه! سنت خورشيد يعني آدم شدن! يعني بنده شدن!يعني عاشق خلق خدا بودن! يعني خودت و نيرو هات رو بشناسي واسه ي اينكه به مردم عشق بورزي! يعني ببخشي! در يه كلام يعني اوني بشي كه اون مي خواد! يعني بشي " رسول محبت " !

 

حالا ميدونم كه منم يه آدم كوچولوي زميني هستم! مي دونم خداوند همه ي كائنات رو مسخر من كرده! اما واسه اينكه بندگيش رو بكنم نه اين كه به خودم غره بشم! خداوند پاسخ همه چيز رو در درون خودم گذاشته، خداوند من رو جانشين خودش در زمين كرده ، پس به من قدرت هاي فراواني داده اما فقط داشتن اون قدرت ها كافي نيست! به قول باباجادوگره ،  اون ايمان پشت سر اين قدرت ، مهم تره!

حالا مي دونم همه ي آدم ها ، انسان جادويي هستند، پس نبايد به خودم غره بشم!همه مي تونن سنت ماه رو ياد بگيرن ، همه ي جادوگرها! اما تازه مي شن جادوگر سرگردان!

 اما همه نمي تونن به جادوي عشق درونشون عمل كنن ، همه نمي تونن سنت خورشيد رو به راحتي عمل كنن! همه نمي تونن از يه جادوگر سرگردان ، به يه جادوگر عشق تبديل بشن!

 

من ، جادوگر سرگردان، همين جا، اعتراف مي كنم ، هنوز از جادوي عشق درونم ، درست استفاده نكردم! اگه يه روز ، واقعا" آدم شدم، يعني اوني شدم  ، كه بايد بشم ،  يعني اوني شدم كه اون،

_ منظورم خداست _ مي خواد كه من ، اون بشم، اون وقت تازه از اين سرگردوني نجات پيدا مي كنم !      

 

 

تازه اون وقت ، اسمم رو از جادوگر سرگردان تغييرش مي دم به پيام آور محبت ( يوحنا)!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 14:50  توسط جادوگر طلایی( جادوگر 150 تغییر نام داد) | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من یک جادوگر سرگردانم...دستت را به من بده و تنهائیت را با من قسمت کن...

نوشته های پیشین
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
سرگذشت جادوگر
چرا جادوگر سرگردان؟!
توضیحات یک جادوگر قبل از شروع کلاس جادوگری
(جلسه 1 ) دفتر مراقبه
(جلسه 2 ) ماند
(جلسه 3 ) موج مثبت و منفی
(جلسه 4 )آلفای قبل از خواب
(جلسه 5) تجسم خلاق
(جلسه6 ) کارما
(جلسه 7 )بچه غول بیشعور!
(جلسه 8 )جادوی کلمات
(جلسه 9 )قانون سپاس
(جلسه 10 ) لحظه ی ابدی اکنون
(جلسه 11) قانون بخشایش
(جلسه 12) نیمه تاریک
(جلسه 13) نیمه تاریک
(جلسه 14) نیمه تاریک
(جلسه15) نیمه تاریک
(جلسه 16) خرد کردن ترس
(جلسه17) سیستم آرزوها
(جلسه 18) سیستم آرزوها
(جلسه 19) سیستم آرزوها
(جلسه 20) سیستم آرزوها
(جلسه 21) سیستم آرزوها
(جلسه 22) سیستم آرزوها
(جلسه 23) سیستم آرزوها
(جلسه 24) سیستم آرزوها
(جلسه 25) قوانین ارتباطات
(جلسه 26) دوست داشتن خود
(جلسه 27) تولد دوباره
(جلسه 28)خانه تکانی ذهنی
(جلسه 29) خانه تکانی ذهنی
(جلسه 30) خانه تکانی ذهنی
(جلسه 31) خانه تکانی ذهنی
(جلسه32) گوش دادن به پیام بدن
(جلسه33) پیام بدن و شفای تن
(جلسه 34) اندیشه ی توانگر
(جلسه 35)پالایش
(جلسه 36)پالایش درونی
(جلسه 37) توانگری از راه نوشتن
(جلسه 38) توانگری از راه تصاویر
(جلسه 39) توانگری از راه کلام
(جلسه 40) پرداخت عشریه
(جلسه 41) توانگری و طرح الهی
(جلسه 42) توانگری و فرزانگی
(جلسه 43) توانگری از راه عشق
(جلسه 44) از دولت عشق
(جلسه 45)عشق شفا بخش
(جلسه 46)عشق رستاخیز بخش
(جلسه 47) بازگشت الهی
(جلسه 48)نوشتن نامه به فرشته
(جلسه 49) هفت سنخ آدمیان
(جلسه 50) مشاور اصلح
(جلسه 51) حرمت به خویشتن
(جلسه 52) هفت خوان سالک
(جلسه 53)استاد،گورو، آواتار
(جلسه 54) ادراک سلول اولیه
(جلسه 55)رهایی از خاطرات
(جلسه 56)کشف کودک درون
(جلسه 57)صحبت با کودک درون
(جلسه 58)ملاقات با کودک درون
پیوندها
اين ها جادوگرهاي خوبي هستند كه به من تو سياره ي جادوگرها سر مي زنند:
دلمشغولیهای یک ققنوس( دوست خوبم)
جادوگر 14(آناهیتای من)
توصیه های طلایی(کیمیاگر)
روانشناسی(محسن)
دنیای زیبای من(ساسان)
ترفند های یاهو (سمیرا)
افسانه ی خزان(زهرا)
دلمشغولی های من(مریم)
یادداشتهای یک وبلاگر
افسون(بهنوش)
به انتظار او(دلتنگ)
نارایانا(علی)
تولد دوباره(غزل)
alincc(علي)
ادبی(هانیه)
غم تنهایی من(لنی)
ای بهونه واسه موندن(سوگند)
ترگل ورگل(نفیسه)
سرزمین غم(راهزاد)
کبوتر خوشبختی(سعدانه)
بیا..تو.. اس ام اس(عماد)
دلتنگیهای یاس تنها(یاسمین)
خدايا خيلي دوستت دارم
ناگفته هاي آبجي كوچيكه(آبجي جادوگره)
بت پرست
زندگی یعنی توکل به خدا(یاسر)
نیلوفرانه(نیلوفر)
ساکن قلعه ی ساحلی
به نام خالق عشق(مهسا جون)
سکوت مهتاب(مهتاب)
آمیتیس تنهای دیوانه
یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است(رضا)
کوچه(شادی)
کاش همیشه عاشق می ماندیم(زوپیتر)
مسافر خسته(شیطون)
آنجا که پیاده رو پایان می یابد(الهه)
یک طراح(امیر)
تازه های ادبی
دری به سوی سلامتی(ستایش)
تلاوت اشک(ظریفی)
عشق گمنام(رکسانا)
زندگي بهانه است براي با تو بودن(مهدي)
مناجاتكده(امير)
گربه سگ (سيمين)
ترشي هفت بيجار(مركا)
راه خاكستري(سارا)
قسم خورده(مهدي)
در حضور(آيكا)
خداي كامپيوتر(محمد رضا)
آن سوي هيچ ، فراسوي مرزهاي تنم(مونا)
سوني اريكسون ( آرش)
مرگ عشق(هميشه غايب)
صدف جنوبي(صدف)
مجنون و تنها
موفق باشي(مريم)
روزهاي عاشقي
درياي بي ساحل(مريم)
جوانه
مرد شب
غريبه
دختر مشرق(هاترا)
تولد دوباره
كوير
کلبه ی دل(داش حمید)
میکده(بچه هیئتی)
کارولین(کارولین)
گلزار(فائزه)
مدلی برای انسان(یه دوست)
پرواز تا اوج(شهروز)
شكوه تنهايي(محسن)
هجوم(احسان)
شور عشق(مولود نور)
عشق الهي(علي رضا)
تنهاترين(سعيد)
لحظه به لحظه(سبحان)
روزهاي عاشقي(عسل)
كشف بزرگ(الماس)
تيستو
مراد دل (محبوبه)
در آغوش خداوند(مرتضی)
زندگی و دیگر هیچ(حميد ژون)
سوشیانت
زندگیمون(احسان واله)
ياسمين(ياسمين)
مهر بيكران(دلتنگ)
آفتاب پرست(حسن)
آسمان آبي(كفشدوزك)
هري پاتر(پريسا)
بي قرار(مهدي)
من،سكوت،خدا(عباس)
سرزمين يخي(سودا)
پر پرواز(يكا)
بازي بزرگان(ريتا)
آواي دلكم(آوا)
پرواز تا اوج(شهروز)
از قطره تا در یا(امید)
عشق(یاسمین)
برنامه ريزي اعصاب و روان(وحيد)
جوجه طلایی
پرت و پلاهای من(فرناز)
اناش زمینی(جادوگر دریایی)
آیلار
یا ابا صالح کی می آیی(سادات)
رهاتر از پرنده(شایا)
سخی...عاشق(کیوان)
هامون تنهای من(بهار)
خاطرات پت و مت از زبان پت
دختر زمستان(سروناز)
چرت و پرت های یه پسر شیطون(مسعود جون)
عاشقی به ما نیومد(باشو خان)
دختری در مه(عاطی)
شاپرک بلاگ(مینا)
اگر که قابل بدونید خونه ی دل جای شماست(مریم)
شاپرک(شیدا)
برگی به دست باد(سارا)
در هم پیچیده(وبلاگ امین و دوستهاش)
اي آفتاب آهسته تر بر بام يارم كن نظر(مهدي)
ابر سفید
ستاره هاي ايران(شايان)
من شبنم خواب آلوده ي يك ستاره ام(ياس سپيد)
چشمك ستاره(ستاره)
ميرزا بدبين
آواي عشق(عرفان)
دئنا فرشته ي نيايش
وقتي سكوت مي كني به تو ايمان مي آورم(مسافر كوير)
سرزمين ارواح(امير)
خشونت دنيا يادم داد دوست بدارم(ج.ش)
بي نشان تر از سكوت(مزدك)
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
راز گل رازقي
آهنگهاي جديد،نرم افزار،عشقولانه،مطالب جالب(مسلم)
خانه ي دوست كجاست(حسين)
آنشرلي با موهاي قرمز
براي دختر ها و پسر هاي عاشق(بهروز)
آخرين فرياد(م- باران)
آدم برفی منم(علي مقدم كوهي)
گستره اي به وسعت عشق(داوود)
وسوسه اي براي زندگي(آنجل)
خيالهاي يك آدم بي خيال(مسیح قدیری)
مذهبي،كامپيوتر،سرگرمي(غلام اهل بيت)
شادي تا بي نهايت(عبدالله رضايي)
کشف دریچه های معرفت با هم(نرگس)
حرفی برای گفتن
جهانی پشت امواج
در جستجوي معنا
انتظار فرج
عشق واژه ي بي معني خداوند ( عاشق دلشكسته )
زندگي گربه اي (مريم شريعت پناهي)
ارواح(احمد)
جسم و جان
فرشته ي مهر( ميترا اقدسي)
پروانه وار پرواز كن (خودموني)
بوسه هاي عاشقانه ام بر باد(رويا)
در حضور( آيكا)
عشق يعني باران ( دختر باران )
نامه اي از آسمان (سپيده)
رسم اين دنيا عجيب است پس بيا برگرديم(نگار)
بهترينهاي يازدهمين جشنواره ي سينما(نينا)
حقايق پنهان( مهربون)
گلي از بوستان عشق ( محسن )
هنوز حرفهاي نا گفته دارم گوش كن ( پسر ايروني)
آرايشي ، عاشقانه ( شهلا)
عشق من و تو ( شهرزاد)
قرن 21 ( فريد خسروي)
روياي حقيقت (پريسا)
ماهي سياه كوچولو(تكتم)
عكسها و مطلبهاي زيبا(محمد رضا)
فرشته فيلم(احسان صباغي)
نداي منادي (آيلا)
من سكوتم از رضايت نيست(آرش)
پرواز مرغ فكر(مريم)
رهگذر مهتاب(غريبه)
خاطرات پت و مت از زبان پت
شعر و ادبيات و جك(بنيامين)
هر روز يه فكر جديد (مائده)
ايروني خسته (علي رضا)
درد هاي پنهان ( آيدا)
هرم تغذيه (منيژه)
جادوگران
سيگار دروازه ي اعتياد(يه دوست)
دلنوشته هاي باران (باران)
مجله ايران
روزهايم آفتابيست( هدي)
پروانه آرزوها (آرشيدا)
كامپيوتر من و تو ( الهام)
شهريار كوچولو
عاشقانه ها (تانيا)
كي واسه خودش همدم نمي خواد؟ ( نازي)
جزيره ي موفقيت (بابك)
خوشا آن دم كز استغناي هستي...(فريد)
سرزمين غم(راهزاد)
فرشته ام سلام ( ستاره)
آس كلاس
منو دو تا آبجيم (النا)
استعدادهاي برتر
جالبكده (مهدي)
اشعار برگزيده شاعران(شاعره)
آموزش كامپيوتر(داوود)
سلام به دوستان عزيز( وحيد)
رايحه ي عشق( ستاره ي سهيل)
كوچه هاي عشق(محمود)
چشم بر هم مي نهم...(هستي)
يادداشتهاي پراكنده و نقاشيهاي خط خطي(سيمين)
عشق تو نوشتني نيست ( ندا)
سلوك بي سامان( ساحر علي)
بدون عنوان( يه آدم كور)
ساحره
نابودگران نقره اي(مبارز سه شنبه)
گور خر بالدار
راه بازگشت ( علي)
مشقهاي بچگي(مهرانه)
من و تنهايي(امين)
قاطي پاتي ( علي)
مهدي جادوگر تنها( مهدي)
رازهاي نهفته
مجله ايران
سياوش قاسمي
سيزده (محمد رضا خالقي زاده)
جادوگران ( Neo, The Begin of an End )
جادوگران( rocrider)
آذرزاد(ليلا)
طنز نبشته هاي سعيد زاهدي(جكسون)
سارش(امين شفيعي)
جادوگر حرفه اي ( مهدي جادوگر)
آرامش سكوت (فرشته ي مهربون)
تارميتاباورد(تارمي)
درست يا نادرست( آرش پيرزاده)
عشق پوشالي( ندا)
خدا عشق است و عشق همه چيز(محمد حسين)
مديريت به سبك ايراني ( امير حسين)
خواب و رويا ( علي پويا)
هو حق مددي الله نظري(شريف علي)
ميثم كربلائي
ريكي و انرژي(ثريا)
متافيزيك و فراروانشناسي(فريور)
رنگارنگ(داريوش)
دفتر عشق من (حسين)
صداي آشنا
دو قلوها (زهرا و زهره)
هميشه بهار
جادوگران(سپنتا)
يگانه (يكرو)
براي چندمين بار( فاطمه)
گردنهاي كشيده (حپاو)
منتظران گل ياس(حسن)
داداشي
دروازه(گلادياتور بدون سپر)
قفس(خودآ)
چهار اثر از فلورانس اسكاول شين (علي اكبر)
دانا براي آنها كه بيشتر مي خواهند بدانند(علي)
سلام (فرشيد)
راوي
روزنه اي به نور(بهار)
دكتر الهي قمشه اي(داوود موسوي)
بروبكس رپر امارات
شهزاده فانوسهاي روشن(مريم)
انتظار ديدنت ديوونه ام ميكنه(آهسته)
اي كه دور از من و در قلب مني ( نازگل)
پر پرواز(زهرا)
از جهنم تا بهشت(شبنم)
طوطي(صدف)
نازنين گل يخ(نازنين)
به نام تو اي مهربان ترين، خدا(مهديا)
مي ناب (ريحانه)
انگشت فرشته (ليلي)
خداوند كجا نيست؟(سيد)
تفكر مثبت(گيلدا)
دلتنگ دلتنگيهاي آسمان
ياس كبود بهشتي(حمزه)
مجنون خانه
بي تو بودن كار من نيست(مريم)
شب مهتابي ( احسان)
آمريكا جون
در خلوت صوفي(علي يار)
صوفيان(علي يار)
فقط آف و اس ام اس(x)
يا باد آن روزگاران ( مهناز)
dark art
سايه روشن(مريم)
غريبه
اورمزد(مريم)
چسب زخم ديجيتال(نيوشا)
دندان پزشكي( دكتر سيد امير نيكوئي نهالي)
من و تو ما مي شويم ( هادي)
صدا كن مرا(جهانگرد)
آهنگ و آهنگسازي ( كارنگ)
علي عليه السلام( حامد عليشاه عيسوي)
سفر يا همسفر( فرنوش)
روح جادوگر(زهره)
فكر بزرگ( دختر آفتاب_ دختر مهتاب)
خداوند كجا نيست؟( سيد)
عشق من و تو( شهرزاد)
بانوي وحشي ( گارد جاويدان)
گاه نوشت(حميد رضا)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان