تبليغاتX
دست نوشته هاي يك جادوگر
هر گونه کپی حتی با قید نام وبلاگ ممنوع بوده و پیگرد قانونی به همراه دارد.

سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام. امروز براي تنوع دروس مي خوام درباره ي موضوعي با شما صحبت كنم به نام " ادراك سلول اوليه". اين مبحث خيلي جذابه  و كاملا" علمي و واقعيه. شايد يه كمي به نظرتون سخت بياد اما خوب و با دقت بخونينش چون توي درسهاي خودمون  مي خوايم ازش استفاده كنيم.

 

صحبت كردن از ادراك سلول اوليه مستلزم اينه كه ما " كليو باكستر " رو كه " پدر نيروي ادراك سلول اوليه " ناميده شد، رو بشناسيم.: كليو باكستر" كسي است كه هيچ گونه مدرك تحصيلي ندارد!داراي مدرك دكترا هم نيست! اين آقا با وجود اينكه در دانشگاه تگزاس و همين طور در كالج " ميدلبوري در ورمونت" و تگزاس آ_ ام ، به تحصيل در رشته هاي مهندسي و كشاورزي و روانشناسي پرداخت ، به دليل يك ترم نرفتن به دانشگاه از اخذ مدركهاي علمي خودش محروم شد!

به قول گودمن، گوروي بزرگ متافيزيك: "شايد اگه كليو باكستر از داشتن مدرك فارغ التحصيلي خود در هر رشته ي علمي، محروم نمي شد، آن وقت تمام دانشمندان جهان و همين طور من و شما، هرگز پي نمي برديم كه چنانچه يكي از انگشتان ما زخمي شود، كرفسها و كلم قمريهاي درون يخچال ما آن را حس كرده و به ثبت خواهند رسانيد! " ( تعجب نكنيد، براتون توضيح مي دم! )

 به گونه اي شاعرانه تر: " انسان نمي تواند به گلي دست بزند بدون آنكه ستاره اي در آسمان بلرزد! "

 

حالا كه مي دونم كنجكاو شدين تا رابطه ي زخمي شدن انگشت رو با كلم قمريهاي توي يخچال بدونيد، پس مي ريم سر اصل ماجرا!

 

شروع ماجرا :

در فوريه ي 1996 ، كليو باكستر توي لابراتوار خودش در شهر نيويورك، نشسته بود كه به طور اتفاقي نگاهش به گياه بزرگ سبز رنگش افتاد كه گوشه ي آزمايشگاه قرار داشت.اون به نظرش رسيد كه گياهش اندكي بي حال و افتاده است و تصميم گرفت به اون آب بده. بعد ناگهان به فكرش رسيد كه چقدر وقت مي گيره تا آب از ريشه ها به سمت برگهاي گياه برسه.بنابراين اون يك جفت الكترود با نمودارهاي مختلف به يكي از برگها وصل كرد.

به قول خودش اون يه كمي هم احساس بلاهت از اين كارش پيدا كرد چون هيچ آدم تحصيل كرده و درس خونده اي در امور علمي چنين كاري نمي كنه! اون صبر كرد تا ببينه كه آيا امكان داره رطوبت وارده به گياه به كندي و به تدريج باعث تغيير دادن سطح مقاومت گياه بشه و آن قدر ملموس باشه تا بر روي نقشه ي نمودار ظاهر بشه يا نه؟

اينجا معجزه اتفاق افتاد! اون ديد كه روي نمودار واكنشي آني ظاهر شد! به نظر باكستر رسيد كه واكنش گياه مزبور كه در اين هنگام وضعيتي بهتر داشت، به واكنش انساني كه تحت تاثير محركي عاطفي و احساسي قرار گرفته باشه، شبيه بود! اون با هيجان از خودش پرسيد آيا گياه مزبور مي تونه همانگونه هم واكنشي انساني در برابر تهديد به سلامت و امنيتش، بر روي نمودار ظاهر كنه؟! و تصميم گرفت يكي از برگهاي گياه رو بسوزونه و اين رو امتحان كنه!

بهتره اينجاي داستان رو از زبون خود باكستر بشنويد : " ...درست در لحظه اي كه تصوير آتش در ذهنم نقش بست، مداد دستگاه با شدتي وحشيانه به حركت در اومد و از روي صفحه ي نمودار بيرون افتاد! اين اتفاق به شدت من رو منقلب كرد! "

يعني گياه بدون اينكه برگش سوزانده بشه به محض اينكه باكستر در ذهنش تصوير سوزوندن اون رو مجسم كرد، واكنش ترس نشون داده بود!! يعني گياه به وسيله ي نوعي ارتباط سلول اوليه، مورد تهديد قرار گرفتن سلامت و امنيتش را حدس زده بود!

 

ادامه ي تحقيقات :

از آن روز به بعد، باكستر صدها آزمايش گوناگون در اين ارتباط انجام داد و با كوشش زياد سعي كرد شواهد بيشتري از نيروي ادراك سلول اوليه، نه تنها در حيات نباتي و گياهي، بلكه در ميوه ها و سبزيجات و تخم مرغ تازه و ماست و سلولهاي خوني انسان و بافتهاي پوستي و حتي اسپرماتوزوئيد هم به دست آورد. اون ثابت كرد كه گياهان به هر نوع نشانه اي از ناراحتي و نااميدي كه بر اثر مورد تهديد قرار گرفتن زندگي سلولهاي هر عضوي از جامعه ي زنده، ارسال شده باشه، واكنش نشون مي دن. گياهان حتي از سلولهاي مرده ي موجود در خون خشك شده اي كه از انگشتان اتفاقا" مجروح شده ي فردي چكيده ميشه، هم علايمي دريافت مي كردند و واكنش نشون مي دادند!

 

كشف بزرگ :

كليو كشف كرد كه گياهان قادرند علايمي از ارتباطات ذهني انسان را از فواصل بسيار دور دريافت كنند! اون به گياهانش الكترود وصل مي كرد و وقتي از فاصله ي بيست كيلومتري به آب دادن به اونها فكر مي كرد ، گياهان علايم شادي و لذت رو بروز مي دادند!

 

تصوير ذهني نه كلام :

تصاوير و احساسي كه از ديگر موجودات ارسال ميشه و گياهان اون رو دريافت مي كنند، كلمات بر زبان رانده شده رو شامل نميشه ، اين خيلي طبيعيه چون گياهان دوره ي آموزشي فراگيري زبان ما رو سپري نكرده اند! و كلماتي مثل آتش و آب و يا جملاتي مثل  دوستت دارم گياه من، يا الان بهت آب مي دم يا شاخه هات رو مي كنم  ، رو متوجه نمي شوند و به اون واكنش نشون نمي دهند اما هنگامي كه چنين نياتي را به جاي راندن بر زبان، در ذهن مجسم كنيد ( مثلا" در ذهن مجسم كنيد كه به محض رسيدن به خونه آب پاش رو بر مي داريد و گلها رو آب مي ديد) اون وقت،  اونها مفهوم شادي، لذت، تهديد، غم و ... رو حتي از راه دور درك مي كنند و واكنش نشون مي دن!

 

_ چرا باكستر اين پديده را ادراك سلول اوليه ناميد؟

به اين دليل كه اين نيروي ادراك بدون توجه به عملكرد بيولوژيكي در نظر گرفته شده ي فردي اونها، تمام سلولهايي را كه او نحوه ي كارشان را مورد آزمايش قرار داد، شامل ميشه! اون اين آزمايشها رو روي جانوري تك سلولي به نام پارامسيوم انجام داد و ديد حتي يه جانور كه فقط يك سلول داره مي تونه از فواصل دور تصاوير ذهني آدمها رو درك كنه و بهش واكنش نشون بده!! اون دور و بر جانور رو پر از مخزنهاي قفل دار و قفس هاي پرده اي كرد اما هيچ مانع فيزيكي نتونست مانع بشه كه سلولهاي مورد آزمايش اون به تصويرهاي ذهني آدمها واكنش نشون ندن!!

 

باكستر نتيجه گرفت : " با آن كه امكان دارد بسيار تعجب آور به نظر برسد، چنين مي نمايد كه يك علامت نيروي حياتي وجود داد كه تمامي مخلوقات را به هم وصل مي كند. "

 

ساير تحقيقات باكستر :

بعضي از كشفيات باكستر خيلي سرگرم كننده و شگفت انگيزه كه من چند تاش رو براتون مي گم چون از اهميت ويژه اي برخورداره .

 

_ جست و خيز سبزيجات :

اون و همكارهاش الكترودهايي رو به سه نوع مختلف سبزي تازه متصل كردند. اون وقت يكي از دوستهاي باكستر تو ذهنش مجسم كرد كه تصميم داره بره و يكي از اون سه سبزي رو در آب جوش بندازه! سبزي انتخاب شده همين كه در مغز انتخاب كننده، برگزيده شد قبل از اينكه حتي توسط دست لمس بشه از خودش واكنشي رو نشون داد( اين واكنشها توسط دستگاه ثبت و ديده ميشه نه با چشم ) . كه اونها اسمش رو گذاشتن بي هوشي! چرا؟ چون روي صفحه ي رسم نمودار، ناگهان جهشي به سمت بالا ديده شد و سپس بلافاصله خط مستقيمي رسم شد كه نشان دهنده ي حالت بي هوشي است! در واقع اين واكنش گياهه براي اينكه درد نكشه! اون حالت بي هوشي پيدا مي كنه تا تجربه ي دردناكي رو كه در انتظارشه بتونه تحمل كنه!

دو سبزي ديگر همچنان به جست و خيزهاي خود( بر روي صفحه ي نمودار) ادامه دادند تا آنكه سبزي از هوش رفته، آب پز شد. اون وقت دو سبزي ديگه با نوعي ناراحتي دلسوزانه واكنش نشون دادند!

 

_واكنش  تخم مرغها :

اونها اين آزمايش رو با تخم مرغها هم انجام دادند و به نتيجه ي مشابهي رسيدند. وقتي توي ذهن تصميم گرفتند كه يك تخم مرغ رو از داخل يخچال بردارند و بشكنند، تخم مرغ همون عكس العمل اغما رو نشون داد و از هوش رفت! وقتي تخم مرغ شكسته اي رو در كنار تخم مرغهاي سالم قرار دادند، تخم مرغهاي سالم واكنشي عصبي از خودشون نشون دادند!

 

_ خانم گياه شناس يا جادوگر بدجنس گياهان! :

يك بار خانم گياه شناسي پيش كليو آمد تا به چشم خودش واكنش نشون دادن گياهان رو ببينه.كليو قبول كرد و خانم رو پيش گياهانش برد و شروع كرد به گياهانش الكترود وصل كردن. اما در نهايت تعجب ديد كه همه ي گياهان حالت بي هوشي از ترس پيدا كرده اند و هيچ واكنشي نشون نمي دهند! كليو انديشيد بايد اونها با ورود خانم دچار اين حالت شده باشند! اون از زن پرسيد كه در هنگام ورود به لابراتوار چه افكاري در ذهن داشته؟ خانم گياه شناس پاسخ داد كه : " من بيشر مواقع گياهان رو جمع مي كنم و در آزمايشگاه در اجاقي مي سوزونم تا وزن خشك شده شان را به دست بياورم! " معما حل شده بود! گياهان وحشتزده ي كليو، از طريق نيروي ادراك گياهيشون فهميده بودند كه جادوگر بدجنس گياهها! با اون افكار ترسناكش وارد لابراتوار شده و همه از ترس بي هوش شده بودند! به محض بيرون رفتن خانم همه ي گياهها به حالت عادي در اومدند! كليو باكستر نتيجه گرفت گياهان براستي قادرند هر گونه حال و حسي را در هاله ي تابان انسانها، به هنگام نزديك شدنشان به خود جذب كنند.

و با ادامه ي تحقيقاتش فهميد كه اين درباره ي هر سلول اوليه اي صدق مي كند نه فقط گياهان!

 

_ شناسايي قاتل:

تعدادي افسر پليس دانشجو، از چند ايالت مختلف شاهد اين آزمايش بودند. از ميان شش افسر پليس يكي انتخاب شد تا نقش قاتل را بازي كند! اين افسر، يكي از دو گياهي را كه به مدت چندين هفته در كنار هم بودند، انتخاب كرد و از درون گلدان بيرون كشيد! آنگاه برگهاي گياه كنده شده را كند و ريز ريز كرد آنهم در برابر گياه ديگر! چند ساعت بعد آن شش افسر پليس يكي يكي وارد اتاق شدندو در برابر گياه شاهد عيني ، كه الكترودهايي به آن وصل شده بود، قرار گرفتند. آن گياه حالت طبيعي ويژه ي خود را داشت كه بر روي صفحه ي نمودار دستگاه نقش مي بست و هيچ گونه واكنش غير عادي نشان نمي داد. اما وقتي افسري كه دوست گياه ياد شده را كنده بود، و به قتل رسانده بود، وارد اتاق شد ، گياه بلافاصله و به شدت واكنش نشان داد!

 

 اين قضيه اين فكر را پديد آورد كه در آينده اي نزديك، ممكن است يك قاتل يا دزد كه وارد خانه اي شده، به استناد شهادت يك گياه ، مجرم شناخته بشود!! چون گياه يا سلول اوليه همين واكنش را نسبت به انساني كه در برابرش به قتل رسيده باشد نشان مي دهد! و اين فقط شامل قتل نيست! گياهي كه شاهد كتك كاري يا خشونت يا دعوا يا مشابه آن باشد مي تواند شهادت بدهد!

 

اهميت اين اكتشاف باعث شد تا اين موضوع به نام " ادراك سلول اوليه "ناميده شود و"كليو باكستر" از نظر دانشمندان علوم،" پدر سلول اوليه" ناميده شود!

 

( اگر مايليد در مورد نتايج شگفت انگيزي كه كليو و همكارانش به دست آوردند، بيشتر بدانيد مي تونيد به كتاب " زندگي مرموز گياهان " نوشته ي پيتر تامكينز و كريستوفر برد  مراجعه كنيد يا كتاب ارتباطات بيولوژيكي و قابليتهاي آن نوشته ي كليو باكستر به همراهي استيفن وايت)

 

خوب! حالا به نتايجي كه مي خوايم از اين مبحث بگيريم، مي رسيم ، يعني به درس خودمون :

 

1 _ وقتي گياهان و حتي تخم مرغها ي داخل يخچال و سبزي تازه از زمين كنده شده و حتي يك موجود تك سلولي ( كلا" سلول هر موجود زنده يا چيزي كه متعلق به موجود زنده است مثل تخم مرغ)مي تونند تصاوير ذهني انسانها رو دريافت كنند آيا ما به عنوان برتر مخلوقات نبايد بتونيم آگاهانه اين كار رو انجام بديم؟! پس چرا بعضي از ما، گاهي فكر مي كنيم شناخت نيروهاي ذهنيمون گناهه و با دين يا سعادت اخروي ما و خواست خداوند مغايرت داره؟! اگر اين خصوصيت ( كه ما اون رو بعدها بررسي مي كنيم و حتي به تمرين تله پاتي مي پردازيم) نا پسند بود آيا خداوند اون رو در تمام سلولهاي موجودات زنده قرار مي داد؟!

 

2 _ در مي يابيم كه درست ترين نوع ارتباط با ديگر موجودات اينه كه از طريق درونمون با درون اونها برخورد كنيم نه فقط با كلام. زبان اهميتي نداره. گياهان و ساير موجودات كلام رو نمي فهمند اما همگي تصاوير ذهني آدمهايي با زبانهاي متفاوت رو دريافت مي كنند! اينجاست كه مي فهميم چرا با انجام دادن تمرين بخشايش براي ديگران يا نوشتن نامه براي فرشته ي آدمها باعث ايجاد حوادث بهتري مي شيم!!!

 

3 _ با اين مثالها اهميت ساختن تصاوير ذهني و تجسم خلاق رو مي فهميم. وقتي ما تصوير ذهني مي سازيم همه ي كائنات اون رو دريافت مي كنند. پس مراقب تصويرهاي ذهني كه مي سازيم باشيم.

 

4_ از اين وحدتي كه در تمام سلولهاي زنده وجود داره به يگانگي و وحدانيت خداوندي كه چنين نظمي را برقرار كرده مي رسيم. ( وحدت در عين كثرت) "تبارك الله احسن الخالقين." آيا ما خودمون رو از چنين خداوندي بزرگتر و با فهم و شعور تر مي دونيم كه براي اون تعيين تكليف مي كنيم كه چي به ما بده و چي نده؟! و تصميم مي گيريم كه كدام دستور خدا را كه مطابق ميلمونه انجام بديم و كدومش رو انجام نديم؟!

 

5_ ياد مي گيريم كه اگر ما اين گونه ساخته شده ايم كه اجازه داريم براي تغذيه ي خودمان از ساير موجودات تغذيه كنيم پس حتما" بايد قواعدي را رعايت كنيم. ( كه من اون رو براتون توضيح مي دم.)

 

با مثالهاي بالا فهميديم كه هر گاه ما تصميم مي گيريم گياه يا چيزي را كه از يك موجود زنده به وجود آمده ( مثلا" تخم مرغ) بخوريم به محض اينكه تصميم به خوردن اون مي گيريم اون اين تصوير ذهني ما رو دريافت مي كنه و بر اساس خلقت دچار نوعي بي هوشي ميشه تا درد نكشه!

 

تغذيه از ساير موجودات قوانيني داره كه رعايت نكردن اون كارماي بزرگي براي آدمي به همراه داره! ما در اديان مختلف به در آوردن نان حلال مي رسيم و اينكه لقمه ي حرام در بدن توليد تاريكي و درد مي كنه! كاملا" درسته اما فقط حلال بودن اونچه مي خوريم كافي نيست! ما دچار انواع و اقسام بيماريها مي شيم و بعد خدا رو مقصر مي دونيم كه چرا به ما درد داده در حالي كه خودمون مخالف قوانين طبيعت رفتار كرده ايم! فكر نكنيد سالك راه حقيقت شدن فقط گذشتن و عبور از ديوار و پرواز روحه! نه! سالك در تمام جزئيات زندگيش بايد دقيق باشه و براي خودش كارماي منفي توليد نكنه! پس به قواعد زير همون قدر اهميت بديد كه به نامه نوشتن به فرشته ها اهميت داديد!

 

قواعد تغذيه كردن از ساير موجودات و غذاها :

 

1 _ هرگز در حيوانات درنده ي جنگل نمي بينيم كه جز در مواقع گرسنگي شكار كنند و غذا بخورند. شير يا پلنگ يا ... در هنگام سيري به آهويي كه از كنارشون رد ميشه حتي نگاه هم نمي كنند! تنها انسان است كه چون خدا به او اختيار انتخاب داده ، گاهي به غلط دچار اين انديشه مي شه كه اجازه داره هر كار مي خواد بكنه!  ( مثلا" براي تفريح بره شكار ! يا در حالي كه داره از كنار مرغ و خروسها رد مي شه دنبالشون مي كنه تا بترسونتشون! يا در حال رد شدن از گربه هاي كنار خيابون بهشون سنگ مي اندازه! يا مي ره تو جنگل و شاخه ي درختها رو مي شكونه تا آتش درست كنه! و بعد هم فكر مي كنه هرگز ماندي در زندگي توليد نكرده!! )

 پس نتيجه مي گيريم اجازه نداريم در خوردن و نوشيدن اسراف كنيم. اجازه نداريم بركت خداوند رو دور بريزيم يا حرام كنيم. ( حتي در دين اسلام حديث داريم كه وقتي خرده هاي نان را دور بريزيم، فقير خواهيم شد! اين يعني كارماي حرام كردن بركت خداوند فقر است! چون با اين كار ما داريم بر خلاف تمام قواعد طبيعت رفتار مي كنيم!)

 اجازه نداريم در مهمانيمان آنقدر غذاي اضافه درست كنيم كه مجبور به دور ريختن آن بشويم چون بركت را از مالمان  مي برد! خود من حتي وقتي در مهماني هستم تا آخرين دانه ي برنج توي بشقابم رو جمع مي كنم و مي خورم بدون اينكه به نگاههاي گاهي متعجب ديگران اهميتي بدهم! پس درست رفتار كنيد و طبق قوانين حرمت به خويشتن به اينكه ديگران چي فكر مي كنند و چه طور قضاوتتان مي كنند ، هيچ اهميتي نديد!( از امروز تصميم بگيريد به زور در بشقاب مهمانتان غذا نگذاريد چون با باقي ماندن غذاي اون كارماي اين كار براي شما خواهد بود!) من حتي وقتي به رستوران مي رم ، باقيمانده ي غذاي خودم رو براي استفاده ي مجدد يا حتي استفاده ي حيوانات جمع مي كنم و با وجود اينكه هنوز همسرم به اين موضوع حساسيت نشون مي ده چون به كاري كه مي كنم اعتقاد دارم، طبق قوانين حرمت به خويشتن، بدون شرم اون رو انجام مي دم!

 

2 _ احيانا" اگر چيزي در سفره باقي ماند كه قابل استفاده ي مجدد نبود، ( مثل خرده نان) اون رو براي حيواناتي كه در طبيعت هستند ذخيره كنيد.من معمولا" استخوانهاي غذا را براي سگم جمع مي كنم و وقتي سگم موجود نيست، اونها رو در كناري مي گذارم تا به گربه هاي خيابون بدم .( بعدش هم مي تونيد بريد و اضافات رو جمع كنيد تا صداي همسايه ها در نياد!) خورده هاي برنج و نان هم كه تكليفش معلومه! اين همه پرنده ي گرسنه هست و اون وقت ما خرده نونمون رو در سطل آشغال مي اندازيم! تازه نونهاي كپك زده هم مي تونه به نمكي ها داده بشه براي گاوها و ساير دامها. پس به خاطر تنبلي، بهانه نياريد كه مجبور به دور ريختن بركت خداوند هستيد!

 

3_اجازه نداريم به بركت خداوند بي احترامي كنيم. ( و مثلا" بگيم : اين غذا رو دوست ندارم پس بريزش دور و يه چيز ديگه درست كن! ) اگه چيزي رو دوست نداشتيد و در سفره چيز ديگه اي بود مي تونيد اون رو نخوريد يا اگه كسي ازتون پرسيد كه چي براتون درست كنه راستش رو بگيد اما اگه فقط يك غذا پخته شده بود اجازه نداريد اون رو دور بريزيد ، چون دوستش نداريد و بعد چيز ديگه اي بخوريد. فقط اگه يك جور غذا در سفره بود و براي سلامتيتون مضر بوديد اجازه داريد اون رو نخوريد.

 

ممكنه به نظرتون مسخره بياد اما واقعا" تكرار اين كه وقتي غذايي رو دوست نداريد اون رو دور مي ريزيد و به سراغ غذاي ديگه اي مي ريد ، كارمايي رو به همراه داره كه مي تونه به مرور، كارماي اون، اينقدر زياد بشه كه كسي كه ديگه دوستتون نداره شما رو دور بندازه و به سراغ فردي بره كه بيشتر مي تونه دوستش بداره! نخنديد! قانون كارما،  طبق قواعدي كه ما فكر مي كنيم، عمل نمي كنه! هر عملي گاستي ( واحد انرژي) از انرژي مثبت يا منفي در زندگي داره! مجموع اين گاستها مي تونه با گاست عمل ديگه اي برابر بشه! كائنات در ايجاد كارماي يك عمل شايد گاهي به خود اعمال كار ندارند فقط سعي مي كنند برآورد گاستها رو با دادن كارما به ما، برابر كنند!!  ( البته من مثال زدم و اين به معني نيست كه هر كس كه كسي رو كه دوست داره از دست مي ده به خاطر دور ريختن غذاشه!!)

 

4 _ براي سپاسگزاري از خداوند براي نعمتهايش و ازدياد آن تا جايي كه مي توانيد در سير كردن گرسنگان بكوشيد.

 

5_ براي تشكر از خداوندي كه به ما اجازه داده تا براي سير شدن از ساير موجودات تغذيه كنيم ، غذا را با نام او شروع كنيد.

 

6 _ براي تشكر از خداوندي كه به ما روزي بخشيده در پايان غذا اون رو سپاس بگيد. ( لطفا" نگيد : ما كه سير شديم، گور پدر گرسنه ها!!)

 

7 _ و مهم ترين اصل در قواعد تغذيه كه علاوه بر كليو باكستر بسياري از دانشمندان ذهني هم به اون تاكيد دارند، اينه كه انسان بايد پيش از استفاده از هر گونه مواد غذايي، آن را از موضوع مطلع كند و در دل به آن غذا بگويد كه با خوردن آن غذا ، قرار است آن ، جزو زنجيره ي غذايي در آيد. با اين كار آن ماده ي غذايي را در حالت اغماي عاري از درد و حمايت كننده فرو برد!

 ( راهبان و لاماهاي دوران كهن تبت عادت داشتند، از خوراك و غذايي كه مي خواستند آماده كنند و بخورند، با صداي بلند عذر خواهي و طلب بخشش كنند! )

 البته من معتقدم نيازي نيست قبل از غذا به همه بگيد صبر كنيد تا من از تمام سبزيجات و تخم مرغها و غذاهاي داخل سفره عذر خواهي و تشكر كنم! نه! فقط كافيه در دل خداوند رو سپاس بگيد و با نام او شروع كنيد و احساس كنيد با خوردن اين غذا اون رو وارد چرخه ي طبيعت مي كنيد تا بار ديگه به صورت گياهي زنده در بياد و بعد با خورده شدن وارد بدن موجودي ديگه بشه و .... ( به اين مي گن چرخه ي غذايي.) اون غذا اين حس شما رو مي گيره! ( كساني كه خودشون آشپزي مي كنند اين كار رو موقع پخت غذا در دل انجام بدهند!)

 

نكته ي مهم_ شايد به نظرتون خنده دار بياد اما براستي غذايي كه اين طور تهيه مي شه داراي نوري است كه ساير غذاها ندارند! اين غذا متبركه و در بدن ايجاد نشاط و سلامت مي كنه. ( اگر در طب سنتي گفته ميشه تو هماني هستي كه مي خوري! اون هم در همون زماني كه گفته شده تو هماني هستي كه مي انديشي! اين اهميت موضوع رو نشون مي ده! بابا جادوگره ي من ، به اين شيوه مي گه : " روش به نور تبديل كردن غذا ها ! " شايد هم بشه گفت اسم بسيار با مسمائيه!

 

خوب ! من فكر مي كنم مهم ترين قواعد رو به شما گفتم ، البته به خيلي موارد جزئي تر هم ميشه اشاره كرد. مثل در سر و صدا و پر حرفي غذا نخوردن و حرفهاي منفي سر ميز غذا نزدن و غيره كه واقعا" هر كدوم دليل عقلاني هم داره اما چون مرتبط با درس من نبود ، عنوانش نكردم.

 

خدايا! تو را سپاس مي گوئيم كه به ما اجازه دادي تا از بهترين هايت بهره مند بشويم! ما را شاكر نعماتت قرار بده! آمين!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 17:25  توسط جادوگر طلایی( جادوگر 150 تغییر نام داد) | 

 

سلام و سلام و سلام.

 

توي درس پيش ما هفت خواني رو كه يه سالك پشت سر مي گذاره رو بررسي كرديم. بعضي ها فكر مي كنند رسيدن به مرحله ي هفت  ديگه بالاترين مرحله است! نه! در واقع اون هفت مرحله، مرحله ي قبل از شروع سفره! با شروع مرحله ي هفت، و بعد از اون با رسيدن استاد و مشاور ذهني، تازه سفر " جاده ي سانتياگو " ي شما شروع مي شه! (منظورم همون سفر كيمياگر در كتاب كيمياگر اثر پائولو كوئليو است.)

در واقع با " تشنه شدن شاگرد " كه خوان هفتم سالك بود، استاد هم سر مي رسه و اين سفر جادويي آغاز مي شه.

 

سوال مهم : آيا اساتيد متافيزيك داشتن استاد را تائيد كرده اند؟ و چطور بايد استاد را پيدا كرد؟

 

من پاسخ اين سوال را بر اساس نوشته هاي  گورو و استاد بزرگ" ليندا گودمن" كه ستاره شناس و استادي گرانقدر در علم ذهني و متافيزيكه، براتون مي گم.

 

 " گودمن " مي گه : " لازم نيست به صفحات دفترچه ي تلفنتان رجوع كنيد يا در شهر راه بيفتيد و هر جا كلاسي ذهني ديديد با دستمزدي هنگفت، فكر كنيد كه به سرمنزل رسيده و استاد را يافته ايد! حتي اگر جملاتي شيرين در اين كلاسها تحويلتان داده بشود! راه حل ديگري هست!

 شما مي توانيد عازم سفري " اديسه مانند" ( اديسه قهرمان يوناني بود كه هومر، شاعر عهد باستان يونان، سفرهاي او رابه نظم درآورده است.)  بشويد و گوش دادن به صداي فرشته ي باطن رفيع خود را بياموزيد.اين مسيري است كه شما را مستقيما به شهر زمرد روشن بيني و التفاتات باطني هدايت خواهد كرد، نه به شهر دروغين جادوگرهاي تقلبي!

شما حق داريد گورو ( در زبان سانسكريت گورو به معني استاد و معلم است.) داشته باشيد. استاد يا آواتاري ( در مورد آواتار بعدا" براتون توضيح مي دم.) شخصي كه نه تنها قادر خواهد بود فضيلت و دانش رسولان عهد كهن را به شما بنماياند، بلكه شما را به مرحله اي هدايت كند كه پي ببريد شما هم مي توانيد فرشته باشيد. "

 

سوال_ شما و معلم ( گورو) چگونه مي توانيد هم را بيابيد؟

 

يكي از قديمي ترين ضرب المثلهاي متافيزيكي كه حتي پيش از تاريخ ثبت شده ي رهبانيت تبتي ها هم وجود داشته است، مي گويد : " هر زمان كه دانشجو آماده باشد، استاد ظاهر خواهد شد!"

ممكنه اين پيشگويي، به نظرتان عجيب بيايد، اما واقعا" حقيقت دارد. وقتي دانشجو به مرحله ي هفتم مي رسه و تشنه ميشه،استاد و مشاور اصلح از راه مي رسه.خير! اين استادان ارواح راهنما نيستند كه از دنيايي ديگر آمده باشند، بلكه انسانهايي ملموس هستند كه مانند من و شما از گوشت و خون آفريده شده اند! آنها با ظاهر انسانهاي عادي بر شما ظاهر خواهند شد.

وقتي شما واقعا" آماده ي فراگيري مي شيد استاد خودش از راه مي رسه.از همون راههايي كه ما اون رو تصادف مي ناميم اما همون طور كه در پست قبل گفتم، تصادف نيستند.

 

من خصوصيات مشاور اصلح رو قبلا" براتون گفتم به همين دليل ديگه تكرار نمي كنم و شما مي تونيد با مراجعه به پست مشاور اصلح خصوصياتي رو كه يك مشاور اصلح داره بخونيد.

 

نكته : من تعداي آف و ايميل دريافت كردم از شاگرداني كه مشاور اصلح دارند و بعضی هاشون به او عشريه هم مي دهند اما براي من از كم كاري استادهايشان نوشته اند يا خواسته اند من استادآنها باشم. معمولا" هم ايرادي كه به استادشان گرفته اند اين بوده كه پاسخ صريح به آنها نمي دهد! من از پذيرفتن دوستان به شاگردي يا قبول عشريه ها معذورم. مطمئن باشيد من از استاد شما سختگير ترم. چون صفاتي كه از استادشون گفته بودند نشون مي داد كه واقعا" مشاور اصلحه و همه ي خصوصيات مشاور اصلح رو داره. من لازم مي دونم اينجا به همه ي اين دوستان يك جواب كلي بدهم. استاد بر اساس توان و تلاش شما به شما مي آموزه.آموزش هاي كلي ثابت هستند ( مثل درسهاي خود من كه در اين وبلاگ براي همه يكسانه)و استاد تون از نظر وظيفه  فقط موظف به آموختن همين آموزشهاي كلي است نه بيشتر.و مي تونه هرگز شما رو نبينه يا حتي باهاتون صحبت نكنه.اون فقط وظيفه داره اين آموزشها رو به شما برسونه با هر شيوه اي كه خودش مي دونه.

اما اين شاگرده كه با تلاش خودش به استاد نشون مي ده در چه مرحله ايست. مشاور اصلح شما فقط وظيفه داره همين درسهاي كلي را به شما بياموزه و بس. اما هر مشاوري وقتي شاگردي كوشا پيدا مي كنه بر حسب نياز و تلاش اون شاگرد مي تونه به اون چيزهايي فراتر از ديگران بياموزه. بنابراين لطفا" از كم كاري استادتون ( كه طبق نيمه ي تاريك نشانه ي كم كاري خود شماست) براي من ننويسيد!

هر استاد فقط زماني شما رو به سمت پاسخي راهنمايي مي كنه كه از نظر اون شما آماده ي فراگيري باشيد.يقين بدونيد اگر آماده باشيد، استاد مي رسه و فقط در صورتي كه آمادگي بيشتري نسبت به بقيه از خودتون نشون بديد استاد كمكتون مي كنه تادرهاي بيشتري برويتان بازشود. اما اين شما هستيد كه بايد درهاي بيشتر را به روي خودتان باز كنيد.

 هميشه به ياد داشته باشيد استاد به اندازه ي ظرف وجودي خودتان شما را لبريز مي كند. اين ظرف نيست كه تشخيص مي ده چقدر آب پرش مي كنه! بلكه اين سقاست( استاد) كه تشخيص مي ده هر ظرف با چه مقداري آب پر مي شه!

 

شيوه اي هم كه بعضي ها نوشته بودند كه استادشان از اين طريق آموزش مي دهد كاملا" درست است و من آن را در پائين شرح مي دهم.

 

 مشاور اصلح از راه سوالهاي پي در پي و رجوع به استاد درون آموزش مي دهد.

 

 

_ روش سوال هاي پي در پي:

 

همون طور كه گفتم وقتي شاگرد آماده باشه، استاد از راه مي رسه.

اين آموزگار و استاد شما را با شيوه ي سقراط گونه تعليم خواهد داد : يعني با كمك كردن شما براي به خاطر آوردن چيزهايي كه پيشتر هم از آنها اطلاع داشتيد اما از خاطر برده ايد!

در اين روش استاد معمولا"پاسخ مستقيم به شاگرد نمي دهد، بلكه با سوالات مختلف باعث مي شود تا خودتان به پاسخ برسيد. استاد به شما مي آموزد تا استاد درونتان را بيدار كنيد و از درون خودتان پاسخ را دريافت كنيد.

 

" گودمن " گوروي بزرگ متافيزيك در اين باره مي گه :

 

" هنگامي كه به جاي بيان اظهاراتي، استاد از شما سوالي مي پرسد يا شما را به استاد درونتان رجوع مي دهد، مغز شما به بانك ذخيره ي اطلاعات خود مراجعه مي كند( گودمن چون به تناسخ معتقده مي گه از اين زندگي يا زندگيهاي پيشين شما همه ي چيزهاي دانستني را مي دانيد. چيزهايي كه به صورت ثابت و ماندگار در عناصر آسماني ثبت شده است،چيزي كه به آن گزارشات آكاشيك مي گويند. يعني گزارشات ثبت شده كه حاصل زندگي همه ي ابناي بشر  از ازل بوده و از بين نرفته و باقي مانده و شما توسط روح و استاد درونتان با آن ارتباط پيدا مي كنيد و پاسخ هر سوالي را در آن مي يابيد. چيزهايي در رابطه با گذشته و حال و آينده.) و بعد معمولا" پاسخي مي يابيدكه قبلا" متوجه نبوده ايد كه از آن آگاهيد. شما مي توانيد با مراجعه به استاد درون پاسخ هر سوالي را در گزارشات آكاشيك بخوانيد. شما فقط شيوه ي خواندن را فراموش كرده ايد و استاد سعي مي كند با هدايت شما، كمكتان كند تا شيوه ي خواندن را به ياد بياوريد. "

 

نكته : آدمها بر حسب بار كارمايي و تلاش خودشان در طي اين راه و چند دليل ديگر، در زمانهاي متفاوتي قادر مي شوند كه صداي استاد درونشون رو بشنوند. براي بعضي ها در همان ابتدا و براي بعضي ها در طي سالها. اين خود مائيم كه تعيين مي كنيم با چه سرعتي اين مسير رو پيش بريم. همون طور كه در درس " استاد درون " هم توضيح دادم، اگه مدام دنبال اين باشيد كه جواب رو راحت از استادتون دريافت كنيد ممكنه نتونيد هيچ وقت صداي استاد درونتون رو بشنويد. پس دوستان عزيزي كه از مشاورهايتان گله كرده ايد كه به شما پاسخ صريح نمي دهند، اين رو بدونيد كه از نظر من استاد شما كار درستي انجام مي ده.

 

سوال _ بعضي ها ادعا مي كنند استاد درون ندارند يا قادر به شنيدن صداي او نيستند، آيا مي شود بعضي ها استثنا باشند؟! بعضي ها هم مي گويند گاهي اتفاقي چيزهايي را زودتر از بقيه مي فهمند و مثلا" تصاويري از آينده مي بينند يا صداهايي مي شنوند كه علامت بيداري استاد درونشان است و تصور مي كنند يك روشن بين شده اند، آيا همين طور است؟!

 

پاسخ _ هر عملي كه تا بحال صورت گرفته، و هر حرفي كه تا به حال بر زبان رانده شده است، با ارتعاشاتي كه داراي فركانس بالاتري هست، باقي مي ماند، و مي تواند تحت شرايطي ويژه، به آگاهي هشيار ما، مجددا" جذب بشود.

 " گودمن " مي گه : "ادعاي اين كه شما قادر نيستيد ، درست مثل اين مي ماند،كه صاحب دستگاه راديويي باشيد كه به موج اف ام و تعدادي ديگر از موجها و دستگاهها، مجهز باشد و شما بگوييد به هيچ وجه قادر نيستيد از آن صدايي در بياوريد. البته كودكي خردسال كه در مقابل راديويي خاموش نشسته، قادر به پيدا كردن موجهاي مختلف نيست و بديهي است كه انسانها همه كودكان خردسالي هستند، كه فعلا" بنا برميزان و وضعيت كنوني روشن بيني خود، اين گونه شده اند. اما تمام كودكان هم بزرگ مي شوند و رشد مي كنند. به همان نسبت همه ي آدمها هم سرانجام به پختگي معنوي مي رسند. با در نظر گرفتن اين مقايسه، اين امكان وجود دارد كه تصادفا" راديويي كه در برابر اين طفل خردسال قرار گرفته با دست زدن كودك به دگمه ي روشن كننده ي راديو ، روشن بشود و صداي موسيقي هم از آن در بيايد. اين نوزاد بنا بر ميل و اراده ي شخصي خود آن ايستگاه راديو را پيدا نكرده است و ابدا " نمي تواند بار ديگر آگاهانه امواج راديو را روي همين موج تنظيم كند.اين نمونه درست مثل انسان بالغي است كه تصادفا" تصاويري از يك سري حوادث آينده يا گذشته را مي بيند و يا دچار غييب شنوايي يا روشن بيني مي شود يا بي اختيار برون فكني كالبدي ( پرواز روح ) پيدا مي كند. "

 

بنابراين آنچه مهم است اين است كه ما آگاهانه و به ميل خود بتوانيم هر وقت كه خواستيم راديو را روي ايستگاه مورد نظرمان تنظيم كنيم ! و استاد با روش سوالهاي پي در پي و رجوع دادن ما به استاد درونمان به ما ياد مي دهد كه اين كار را انجام بدهيم.

 

به دليل آفها و ايميلهايي كه دريافت كرده ام  از دوستاني كه عيبهاي مشاور ها و اساتيدشان را براي من نوشته اند لازم مي دونم همين جا قوانيني را كه هر شاگرد موظف به پيروي از آن است برايتان بازگو كنم.

 

هر استاد و مشاوري كه داريد به اين قوانين پايبند باشيد :

 

1 _ استاد شما  فقط بايد قوانين كلي را به شما بياموزد و در باقي مراحل فقط بايد به سوي استاد درونتان راهنمائيتان بكند، بنابراين بدانيد در هر مرحله اي كه باشيد قرار نيست استاد شما را به دوش بكشد و به سر منزل مقصود برساند. پس اگر كم كاري يا كاهلي كنيد ممكنه سالها در يك نقطه باقي بمانيد. گودمن مي گه : " استاد اين راه را به شما نشان مي دهد اما هر كس بايد به تنهايي اين مسير را طي كند."

 

2 _ استاد ممكنه گاهي در برابر شما سكوت كنه تا وادارتون كنه خودتون به نتيجه برسيد. گاهي هم شما را مختار مي گذارد تا انتخاب كنيد. چون انتخاب شما كه چگونه رفتار كنيد نشان مي دهد در چه مرحله اي هستيد.

 

3 _ استاد طبق قوانين حرمت به خويشتن ممكنه زماني خيلي رك و تلخ به شما بگه كه پاسخ شما را نخواهد داد.اين نبايد باعث بشود كه احساس كنيد دنيا تمام شده و شما شكست خورده ايد. هرگز! حتما" در آن نه گفتن استاد حكمتيست براي رساندن شما به مرحله اي بالاتر.

 

4 _ يادتان باشد داروي استاد را كامل استفاده كنيد . اگر تمريني را كه به شما مي دهد نيمه كاره انجام بدهيد ممكن است به نتايج بدتري برسيد.

 

5 _ در زندگي استاد ( و هر كس ديگر) پرس و جو نكنيد. آدمها براي خود افسانه اي شخصي دارند و لزومي ندارد همه ي زندگيشان را در يك طبق جلوي شما قرار بدهند. اگر قرار باشد چيزي از استادتان بدانيد حتما" در زمان الهي اش آن را دريافت خواهيد كرد. اما استاد مي تواند از شما هر چيزي را بپرسد تا بتواند بيشتر راهنمائيتان بكند. پس به او صادقانه جواب بدهيد تا داروي درست برايتان تجويز بشود.

 

6 _ بايد به استادتان اعتماد كنيد. سالكي كه به استاد ايمان ندارد هرگز نمي تواند با آرامش پا جاي پاي استاد بگذارد. يادتان باشد او استاد شماست. او حتي زماني ممكن است شما را بيازمايد تا ببيند در كجا ايستاده ايد.

 

7 _ قرار نيست يك استاد ، يك قديس باشد كه هرگز خطا نمي كند! فقط امامان معصوم از گناه مبری هستند و بس.استاد هم مثل شما نيمه ي تاريك دارد و زماني مثل شما همه ي اين تمرينات را با استادي ديگر انجام داده است. پس فكر نكنيد استاد شما يك انسان مبري از هر گناه و خطاست. او هم مي تواند استادي بالاتر از خود داشته باشد.( كه ممكنه يك گوروي بزرگ يا يك آواتار باشد و بعدها اگر به حدي برسيد كه لازم باشد شما را به استاد بالاتر معرفي كند.) پس بگذاريد از راه خودش و آن اندازه كه خود صلاح مي داند، به شما بياموزد نه از راهي كه شما صلاح مي دانيد! فراموش نكنيد او استاد شماست نه شما، استاد او!

 

حالا كه به اينجا رسيدم دوست دارم مثالي از خودم برايتان بزنم. زماني استادي داشتم كه فوق العاده با انرژي بود و وقتي كلاسش تمام مي شد من احساس مي كردم مسخ شده ام و توي آسمانها هستم! اون کارهای خارق العاده ی زیادی می کرد .دوستي داشتم كه خيلي بيمار بود و در شرايط روحي بدي به سر مي برد. من دوستم را پيش استادم بردم و استاد اجازه داد كه او سر كلاس حضور داشته باشه. اولين چيزي كه دوستم گفت اين بود كه : چقدر اين استاد عصباني و بد اخلاقه! چه طوري كسي كه خودش داره مثبت انديشي رو تدريس مي كنه اينقدر تند خوست؟! چطور مي توني به حرفهاش گوش بدي وقتي حتي جواب سوالاتت رو نمي ده؟!

من تازه اون موقع سعي كردم مسخ نشم و ديدم درسته! استاد بسيار تند بود. ازبيشتر سوالات عصباني مي شد و بيشتر مواقع جواب سوالات رو نمي داد.

 

من ياد درسي كه خود استاد داده بود، افتادم و به دوستم گفتم : " موقع شنيدن هر حرفي فقط بايد به حرف دقت كني و اجازه نداري ببيني اون كه داره اين حرف رو مي زنه چه خصوصيتي داره. حرف درست از دوست و دشمن، از خوب يا بد، شنيدني و عمل كردنيه .استاد در اولين جلسه اش، به ما ياد داده بود كه اگر ديديد يك خانم صد كيلويي در تلويزيون در مورد نحوه ي لاغر شدن حرف مي زنه، نگيد اين كه خودش داره مي تركه!!بلكه به حرفش گوش بديد و ببينيد چه حرفي داره از دهنش بيرون مي آد! "

 

من اين قانون رو با تمام وجودم پذيرفته بودم به همين دليل از عصبانيت استاد هيچ چيز نمي ديدم و اگر هم مي ديدم آزارم نمي داد چون يقين داشتم من شاگردم و اون استاد. و من اجازه ندارم اون رو تحليل كنم چون نمي دونم علت رفتارش چيه و چرا يك دفعه از يك سوال برآشفته ميشه. من با اون استاد ادامه دادم اما دوستم نتونست. بعدها با رفتن به مراحل بالاتر فهميدم اون يك امتحان بوده براي ميزان مقاومت و صبر من.هميشه خدا رو شكر كردم كه اون مرحله را با سربلندي سپري كردم چون به مرور دريافتم علت رفتار استاد چي بود و مي خواست ما به كجا برسيم و چرا گاهي از دست ما بر آشفته مي شد و گاهي با كلامي تند، ما رو سرشار از احساس ناكامي و شكست مي كرد و گاهي با تشويقي به اوج آسمون مي برد.

 

 بنابراين انتظار نداشته باشيد استاد شما ، شما را در پر قو بگذارد و به سرمنزل مقصود برساند! قبلا" هم گفته ام بايد مراحل مختلفي را طي كنيد تا فقط سي مرغ براي سيمرغ شدن باقي بمانند!

 

اما در مورد تند خويي اساتيد اصلح، بايد بگم دليل خاصي داره كه اگه لازم باشه زماني دليلش را كشف مي كنيد! اين چيزيه كه خود من هم زماني كشف كردم و بعد در مطالعاتم ديدم كه حتي ليندا گودمن هم اون رو تائيد كرده كه بيشتر مشاورين اصلح به نظر عصباني مي آيند!

 

 من فقط مي خوام اين رو بدونيد كه استاد شما هم يك آدمه. اون هم روزهايي نيمه ي تاريكش بيرون مي زنه.اون هم شاگرد استادي بزرگتره كه شايد نتونه حتي اسمش رو پيش شما بگه! فكر نكنيد استاد شما يك آدم كاملا" آروم و خوشبخته كه هرگز دردي رو تجربه نكرده! اگه چيزي بر زبون نمي آره به خاطر جادوي كلامه و اين كه بيشتر از شما بايد رعايت كنه! بر خلاف تصور خيلي ها ، بيشتر اساتيد بزرگ متافيزيك كساني بودند كه مشكلات بزرگي در زندگيشون داشتند و بعد از اين روش خودشون رو نجات دادند. مثل دبي فورد . كاترين پاندر و... كه فكر كنم براتون از دربدريها و فقر يا سرطان لاعلاج و ...اونها در طي درسها گفته باشم. اما جالب اينجاست كه همين انسانهاي پر درد از راه همين درسها خودشان را درمان كردند!

در ضمن فراموش نكنيد كه به گفته ي پرومته "دانايي رنجه." يك استاد ممكنه بيشتر از شما رنج بكشه چون روحش حساس تر از شماست.

اون خيلي وقتها از شما عصباني مي شه چون شما اون رو به ياد نادانيهاي خودش يا دوران شاگردي خودش مي اندازيد! گاهي از شما عصباني ميشه چون مي بينه داريد راه رو اشتباه مي ريد اما اون حق نداره جلوتون رو بگيره تا تجربه كسب كنيد و خودتون روي پاي خودتون بايستيد! در ضمن مي دونيد كسي كه انرژي بالايي داره به همون نسبت كه مي تونه چيزهاي مثبت بسازه مي تونه خيلي خيلي سريع تر از ديگران با انديشه اش چيزهاي بدي رو بسازه؟! و اون وقت كارماهايي هم كه دريافت مي كنه خيلي بيشتر از شماست؟! به همين دليل استاد شما مي تونه هميشه نگران باشه كه خطا نره. اون بايد ششدانگ حواسش رو جمع كنه كه صحبت با شما باعث ايجاد افكار منفي در وجودش نشه!هر وقت با اون درد دل مي كنيد اون به شما انرژي مثبت مي ده و خودش بايد اين افت انرژيش رو جبران كنه!

ديگه اين كه اگه يه روز بتونيد با ديدن هر آدم هاله اش رو ببينيد و تشخيص بديد داره راست مي گه يا دروغ، و با ديدن تصوير ذهني از ديگران بفهميد كه عاقبت راهي كه مي رن كجاست ، اون وقت درك مي كنيد كه چرا استاد شما به نظر عصباني مي آد!

 فراموش نكنيد اگه مي گن دانايي رنجه براي اينه كه آدم اگه از يه نردبون يه متري بيفته شايد چيزيش نشه( وضعيت يك شاگرد) اما اگه هزارها متر بالا بره _ مثل استادتون _ اون وقت با يك تلنگر ممكنه چنان زمين بخوره كه چيزي از استخون هاش هم نمونه!

 

خوب. من در اينجا در رابطه با استاد يا مشاور اصلح و نوع آموزش اون براتون توضيح دادم.ممكنه كسي تا پايان عمر در مرحله ي اول سالك بمونه و هرگز با اين مشاور روبرو نشه يا حتي اگه هم روبرو شد به دليل " بودن در مراحل ديگه ي سالك و تشنه نبودن" نتونه از فيض داشتن استاد بهره مند بشه. اما هستند كساني كه با راهنمايي هاي استادشون چنان با استاد درونشون ارتباط برقرار مي كنند كه به سرعت پيش مي روند و به سيمرغ مي رسند! و حتي بعضي از اونها، با دو گروه ديگر از استادها هم روبرو مي شوند. البته تعداد كساني كه با اين اساتيد گروه دوم و سوم روبرو مي شوند محدوده . در واقع همون سي مرغي كه سيمرغ رو مي سازن ممكنه با اين دوگروه هم روبرو بشن.اين دو گروه از اساتيد ، گورو ها و آواتارها هستند.

 

_ گورو  كيست؟

گورو به معني شخص سنگين و موقر و محترم است. در زبان سانسكريت به معلم و استاد ، گورو مي گويند. يك گورو قادر به ديدن چيزهايي از آينده و گذشته و ارواح و هاله ي انسانيست و از تله پاتي و علم سايكومتري( گرفتن و لمس يك شي و سخن گفتن از وضعيت پيشين آن و صاحب آن شي) اطلاع داره. اما هر كسي كه اين خصوصيات رو داشت يك گورو نيست. ( چون خيلي از اساتيد حتي مشاورين اصلح يا حتي آدمهاي معمولي كه مشاور اصلح نيستند اما اين علوم را آموخته اند، در درجه اي هستند كه اين علوم رو كاملا" بلدند.)

 گورو بايد روحي والا و رفيع داشته باشه و قادر باشه به هر دو جهان مادي و عرفاني سفر كنه و از بسياري از رازهاي مكتوب اطلاع داشته باشه يعني خيلي از رازهاي هستي بر اون نمايان شده باشه.

 

_ آواتار كيست؟

آواتارها امروز به ندرت در روي كره ي زمين وجود دارند.بنا بر فرهنگنامه ي " لوسبانگ رامپا" ، آواتار شخصي است كه كارما يا سرنوشت ندارد! موجودي است كه الزاما" نبايد انسان باشد، اما پوشش و شكل ظاهري انسانها را مي تواند به خود بگيرد تا به كمك انسانها بيايد. آواتارها ( چه زن و چه مرد) بر اساس تجربيات گوروهايي كه آنها را ديده اند، معمولا" قدي بلند دارند.آواتارها وقتي در جهان ظاهر مي شوند كه اغتشاش و خطري براي بشريت وجود داشته باشد معمولا" كسي اين آواتارها را نمي شناسد و توان شناسايي آنان را ندارد ، مگر آنكه خودشان هويت خود را آشكار كنند.اين موجودات پاك هستند و فقط زماني قادرند بر روي كره ي زمين زندگي كنند كه شرايط زجر كشيدن و تحمل مشقات سخت را بپذيرند.

 

هر كدام از گوروها و آواتارها هم انواع مختلف دارند . ليندا گودمن ، گوروي بزرگ گفته است : " آواتار داريم تا آواتار...!بعضي از آنها هنوز هم صاحب بدن فيزيكي و انساني خود هستند ( تعدادي از آنها به محاسبات زميني، بيش از چند قرن عمر دارند! ) بعضي ديگر به كالبد انسان زميني مي روند كه فكر و روحشان مجراي كانالي را براي آنها فراهم مي آورد و با اجازه ي باطن رفيع آن كالبد ، آواتار مزبور اين شخص را به عنوان مجرايي براي تنوير افكار جهاني استفاده مي كند. آن هم در زمانهايي كه در تاريخ جهاني كره ي زمين لازم است كشف جديد يا اختراعي تازه صورت بگيرد تا جهان قادر شود به تكامل و رشد خود ادامه دهد. كه به اين كار مي گويند : " تحت الشعاع قرار دادن. "

 

خوب! من اين توضيحات رو محض اطلاعتون دادم تا بدونيد غير از مشاورين اصلح ، دو نوع ديگه هم استاد برتر وجود دارندو فكر مي كنم فعلا" همين مقدار درباره ي گوروها و آواتارها بدونيد كافيه.این مطالب رو بر اساس نوشته های لیندا گودمن براتون نوشتم. در آينده ، در زمان درستش، باز هم سر وقت اين موضوع  مي ريم.

 

نكته : غير از مشاور اصلح ، گورو و آواتار شما ممكنه با اساتيد ديگه اي هم روبرو بشيد كه در ازاي دريافت پول شاخه هاي مختلف علوم متافيزيك رو مي آموزند. اونها هم استاد هستندو گاهي مطالب فوق العاده اي را هم آموزش مي دهند. ( خود من هم سالها پيش چنين استاداني شاخه هاي مختلف متافيزيك را ياد گرفتم و براشون احترام زيادي هم قائلم.) فقط بايد بدونيد وجود اونها شما رو از داشتن مشاور اصلح بي نياز نمي كنه. چون سالك بايد به مرحله اي برسه كه مشاور اصلح اون از راه برسه!

 

فقط يك نكته ي مهم ديگه باقي موند كه نمي تونم اون رو خيلي باز كنم اما مستقيما" از قول " ليندا گودمن " براتون منتقل مي كنم  تا " آنها كه بايد بدانند، بدانند! " اين قسمت در رابطه با شاگردان عالي رتبه يا استادانيست كه فكر مي كنند آنقدر بالا رفته اند كه مي توانند گوروي شخصيشان را ملاقات كنند!!

 

ليندا گودمن مي گه : " بنا بر اعتقادي ديرين هر گاه جوينده آماده باشد، استاد از راه مي رسد. البته چنانچه شخصي مدام از خداوند طلب ديدار با استادي را داشته باشد، بر عكس وضعيت رخ مي دهد. هميشه آن دسته از اشخاصي كه انتظار فرا رسيدن گورو را دارند ، با استاد برتر روبرو نمي شوند. صدا زدن گورو و يا فرا خواندن استاد، امري گستاخانه و جسورانه در نظام هستي محسوب مي شود (و مجازات دارد.) كسي كه مايل است با استاد خود روبرو شود بايد نخست از تواضع و فروتني ويژه اي برخوردار باشد. آنگاه شرايط فراهم مي شود تا از هر موقعيتي براي تشديد كردن اين نيروهاي خفته بهره برده شود تا شاگرد براي ملاقات با استاد آماده شود."    (شاید يكي از دلايل عصباني بودن مشاورين اصلح اينه كه ما با صبر در برابر عصبانيت استاد، به مرحله ي تواضع برسيم.)

 

منظور از كلمه ي استاد و شاگرد كه در پايان اين مطلب اومده نسبي بودن دانشه! فراموش نكنيد هر استاد ، خودش يك شاگرده. شاگرد استاد يا گورويي بالاتر. و هر گورو مي تونه تحت آموزش يك آواتار باشه! بنابراين هر استاد ممكنه هميشه اونقدر متواضع باقي بمونه كه شما هرگز متوجه نشيد با يك گورو در ارتباطيد پس باز تاكيد مي كنم درباره ي اساتيد اصلحتان براي من ننويسيد!  چون:

 

ما معمولا" نمي دونيم استاد ما يك گوروست يا يك آواتار يا يك مشاور اصلح. تا وقتي كه خود او به ما بگه كه كدوم يكي از اونهاست. پس به استادتون احترام بگذاريد و از افسانه ي شخصي او نپرسيد. براي ديدنش يا ارتباط بيشتر به اون اصرار نكنيد. با تواضع درسها يي را كه به شما مي دهد بياموزيد. هر چيزي كه لازم باشد اتفاق بيفتد در زمان الهي اش رخ خواهد داد!

 

و فراموش نكنيد :

 

فقط اگر شما آماده باشيد استاد فرا مي رسد و چراغي مي شود تا راحت تر اين راه را بپيمائيد!

 

خدايا! كمكمان كن تا با نور تو به راه مستقيم هدايت شويم! آمين!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 3:16  توسط جادوگر طلایی( جادوگر 150 تغییر نام داد) | 

سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام و سلام.

قبل از شروع درس از همه ي ايميلهاو نظرات دوستاني كه تشكر كرده بودند سپاسگزارم و عذرخواهي مي كنم كه نتونستم پاسخ همه را بدهم.براي دوستاني كه در كامنتهاي خصوصي يا با ايميل، مسائل خصوصيشان را مطرح كرده بودند ، ايميل دادم و كساني كه مي شد در كامنت ها جواب رو بهشون گفت، در نظرات پست قبل جواب دادم. چون جواب دادن در كامنتها سريع تر از جواب دادن با ايميله. از اين به بعد هم سعي مي كنم در كامنتها جوابهايي رو كه موردي نداره بقيه هم بشنوند، پاسخ بدم بنابراين اگه نمي خواين كسي جواب رو بخونه، حتما" در كامنتي كه برام مي گذاريد، اين رو بنويسيد.

 

امروز مي خوايم با هم درباره ي مراحلي كه يك جادوگر( جادوگر يعني كسي كه جادوي درونش رو مي شناسه!) براي جادوگر شدن ( شناخت جادوي نيروي درون) بايد طي كنه ، با هم صحبت كنيم. من اين هفت مرحله رو واقعا"  هفت خوان مي دونم كه هر كسي كه بخواد به آگاهي درباره ي حقيقت برسه اون رو طي مي كنه.

 

 شايد ابتدا به نظرتون مطالب يه كمي سخت بياد اما چون خيلي مهمه كه بدونيد ، در اين مسيري كه داريم مي ريم، چه مراحلي رو بايد طي كنيد و الان در چه مرحله اي هستيد، پس خواهش مي كنم اين پست رو دقيق بخونيد. من در تائيد اين درس، گاهي جملاتي از استاد بزرگ ستاره شناسي و متافيزيك ، " ليندا گودمن " كه يك گورو ( در زبان سانسكريت گورو يعني معلم و استاد) بزرگه ، براتون مطالبي رو مي نويسم.

 

_ هفت خوان يا هفت مرحله ي يك سالك ( راه رو يا همان كسي كه در مسير جادويي شناخت ، گام بر مي دارد.) :

 

 

مرحله ي اول _  كه من اسمش رو مي گذارم دوران سياه جهل ، ركود ، بي تفاوتي و روز مرگي.

 

توي اين دوره كه ممكنه براي بعضي ها تا پايان عمرشون هم طول بكشه و براي بعضي ها هم خيلي كوتاه باشه و بعضي ها اصلا" اون رو نداشته باشن، آدمها درگير بي تفاوتي و جهل ذهني هستند. زندگي مي كنند بدون اينكه بدونند با نيروي ذهنشون دارن حوادث زندگيشون رو مي سازن. گاهي شاد مي شن چون به خواسته هاشون مي رسن ، گاهي غمگين مي شن، چون فكر مي كنن دنيا بهشون پشت كرده.اما به هر حال ، روزي رو با غم و روزي رو با شادي سپري مي كنند و فكر مي كنند : " خوب زندگي همينه ديگه! بايد گذروند! " مي گذرونن و حوادث زندگيشون رو به شانس، بدبياري، خوبي و بدي آدمهاي دورشون، شرايط و ... نسبت مي دهند اما هرگز حتي گمان نمي برند كه همه ي اتفاقات زندگيشون داره بر اساس قوانيني كه اونها با ذهنشون سازنده اش هستند، پيش مي ره.

 

 

مرحله ي دوم _ ايجاد نياز دروني.

 

توي اين مرحله شايد آدمها به صورت جدي به كلمه اي به نام " جادوگري " و ياد گرفتن آن يا يادگرفتن علوم ذهني يا متافيزيك، فكر نكنند، اما به جايي مي رسند كه فكر مي كنند بايد يه راه حلي وجود داشته باشه! بارها و بارها درباره ي مسايل متفاوت زندگيشون ، مشكلات و تجربه هاي بدي كه داشتند، شكستها و ناكاميهاشون و اين كه چطور بايد به آرزوشون برسند، و اين كه چرا بعضي درسها مدام تو زندگيشون تكرار مي شه، فكر مي كنند. اون وقت واقعا" احساس نياز مي كنند كه خودشون رو بشناسن و يه جوري، به آگاهي برسند. ( به همين دليله كه ما هر گذشته اي را كه داشته ايم بايد بتونيم ببخشيم! چون اون گذشته اين موهبت رو به ما  داشته كه توي اين مرحله به " نياز " دست پيدا كنيم! لطفا" به اين جمله خيلي فكر كنيد چون مطمئنم درك معناي واقعي اون آرامش شگرفي بهتون مي ده و كمكتون مي كنه خودتون رو و هر چه را كه در گذشته تجربه كرديد، دوست بداريد! )

طول مرحله ي نياز هم براي آدمهاي مختلف متفاوته.اگه اين نياز به يه حد قابل قبولي برسه ، به صورت يه ميل دروني و شديد و دائمي در آدم در مي آد كه آدم رو وارد مرحله ي بعد مي كنه.

 

 

مرحله ي سوم _ شدت يافتن نياز تا جايي كه خواسته و تمايلي شديد براي يافتن آگاهي را در ما به وجود مي آورد.

 

اين زمانيه كه آدم ديگه عاصي شده و مي خواد حتما" راه حلي براي بهبود شرايط و زندگيش به وجود بياره! اون وقت فكرش واقعا" درگير ميشه و سعي مي كنه يه راه حل اساسي پيدا كنه! اون وقت واقعا" دلش مي خواد كه هر طور شده يه كاري براي خودش بكنه! تصميم مي گيره تلاش كنه! شب با اين فكر مي خوابه و صبح با اين فكر بيدار مي شه كه راه آگاه شدن چيه؟

 

" ليندا گودمن " نوشته اي داره كه كاملا" شرايط اين مرحله رو كه به مرحله ي بعدي منتهي ميشه، توش عنوان كرده. اون مي گه :

"خواسته اي كه از صميم قلب و به دور از هر تظاهر باشد! اگر اين طور باشد ، و تمايل و خواسته اي پديد آيد، و ناب و اصيل و شديد باشد، داراي نيروي الكترومغناطيسي و بي نهايت زيادي خواهد بود!چنانچه اين خواسته را هر شب، هنگامي كه فكرتان به حالت خواب سوق داده مي شود، در هوا ساطع كنيد و به همان اندازه، هر روز صبح با بيدار شدن و دستيابي به آگاهي و هشياري، اين خواسته را در هوا رها سازيد،؛ بدون ترديد و به طور مسلم همان چيزي كه مجسم كرده ايد، برايتان ظاهر خواهد شد! اغلب، تظاهرات اوليه ي خواسته ي شما، يك سري انطباقات و تصادفات عجيب و جالب خواهد بود كه ابدا" تصادفي نيست! "

 

 

مرحله ي چهارم _ انطباقات و تصادفاتي كه تصادف نيستند!

 

بعد از اينكه اون نياز تمام فكر آدم رو مشغول كرد ، يه نيروي الكترومغناطيسي به وجود مي آره كه باعث يه سري اتفاقاتي در زندگي ميشه كه معمولا" آدمها اون رو تصادف مي دونن اما در واقع چون هيچ چيز در دنيا اتفاقي نيست، اين هم يك تصادف نيست! اتفاقاتي كه شما رو به مطالعه ي كتب و منابع مختلفي كه درباره ي خودشناسي و روانشناسي و متافيزيك وجود دارد، راهنمايي مي كند.

" گودمن " مي گه :"ممكن است به چندين روش مختلف، به سمت اين گونه آثار كشيده شويد.گاهي اوقات با گفت و شنود با يك دوست يا....و اغلب اوقات با كمك ميل و خواسته ي به ظاهر بي هدفتان براي مرور كتابها، در كتابخانه ها يا.." ( من با توجه به عصر تكنولوژي ، گشتن به طور اتفاقي در وبلاگهاي اينترنت رو هم بهش اضافه مي كنم! يا حتي صحبت با دوستي كه بهتون توصيه مي كنه فلان كتاب يا فلان وبلاگ رو بخونيد يا حتي كتابي دراين باره بهتون هديه مي ده يا مثلا" كانالي از تلويزيون يا ماهواره رو مي گيريد و چيزي در اين باره مي شنويد! و...)

به هر حال اين مرحله هم زمانش براي آدمها متفاوته اما اگه زمان الهي اش، رسيده باشه، و فرد آمادگي مرحله ي بعد رو داشته باشه، وارد مرحله ي بعدي ميشه.

 

 

مرحله ي پنجم _ جستجوي آگاهانه همراه با سردرگمي!

 

توي اين مرحله، فرد شروع مي كنه به جستجو ي آگاهانه .يعني حالا خودش به دنبال كتابها و نوشته هايي مي گرده كه بهش درباره ي خودش آگاهي بدن .اون به دنبال كتابهاي روانشناسي، متافيزيك، و...خلاصه هر چيزي كه فكر مي كنه مي تونه بهش آگاهي بده مي ره .( كه باز هم با توجه به عصر تكنولوژي كه توش هستيم، مي تونه به سراغ انواع و اقسام كلاسهايي كه در اين باره هست يا حتي ديدن فيلمهاي موجود تو اين زمينه يا خوندن وبلاگهاي مختلف و جستجو توي اينترنت