![]() |
![]() |
|
| هر گونه کپی حتی با قید نام وبلاگ ممنوع بوده و پیگرد قانونی به همراه دارد. |
|
چراجادوگر؟! چرا جادوگر؟! چرا جادوگر اونم از نوع سرگردانش؟! اين روز ها ، مدام ، از دوست هاي وبلاگيم، آف هايي دريافت مي كنم كه توش از من پرسيدن واقعا" چرا اسم خودت رو گذاشتي جادوگر؟! چند تاشون حتي به من لطف كردن و اسم هاي جديد بهم پيشنهاد كردن! شايد حالا واقعا" لازمه كه من يه جواب كلي به همشون بدم، كه چرا جادوگر؟! من نتونستم جوابشون رو تك تك بدم ، در عوض مثل يك جادوگر راستگو ، همه چي رو اعتراف مي كنم! باور كردن يا نكردنشم، پاي خودتون!!! اولا" اگه سرگذشت جادوگر ، يعني اولين پستم رو نخوندين، يه نگاه كوچولو بهش بندازين! دوما"بايد يه كمي از خودم واستون بگم! البته همچين بفهمي، نفهمي، از يه كمي خيلي بيشتره! من از بچگي عاشق چيز هاي خارق العاده و خصوصا" متافيزيكي بودم! عاشق هيپنوتيزم بودم! يه شرايطي هم داشتم كه همه اش ، دور و برم پر از اين جور حرف ها بود! اول راهنمايي كه بودم، سعي مي كردم، خواهر زاده ي كو چيكم رو، يواشكي، از روي كتاب هاي هيپنوتيزم بابا جادوگره، و چيزهايي كه ياد گرفته بودم، هيپنوتيزم كنم! تا اينكه يك بار موفق شدم و اون رو به خواب مغناطيسي بردم اما وسط ماجرا خواهرم اومد پسرش رو به زور برد سر ميز شام. خواهرزاده ام حالش خيلي بد بود و هنوز تو حالت خلسه بود و بيدار نمي شد! اما همه فكر مي كردن داره خودش رو لوس مي كنه! شانس آوردم كه بابا جادوگره نبود والا مي فهميد من چه كار خطرناكي كردم! همون شب يه روياي عجيب ديدم كه بهم گفتن ديگه اجازه ندارم اين كار رو انجام بدم تا وقتي كه بزرگ بشم و اين علم رو كامل ياد بگيرم. اون زمان تحت تاثير فضائي كه داشتم توش بزرگ مي شدم، با وجود اينكه بچه بودم فقط يه آرزو داشتم! همه اش مي گفتم : خدايا شفاي آدمها رو در كلام و دستهاي من قرار بده! واقعيتش اينه كه فكر مي كنم حتي درست نمي دونستم چي رو دارم از خدا مي خوام اما تو همون عالم كودكي اين تنها دعاي من بود كه اون رو هم تحت تاثير بابا جادوگره كسب كرده بودم. دبيرستان كه بودم يه خواب خيلي عجيب ديدم. خواب حضرت عيسي رو ديدم كه به من گفتند : تو همه اش از خدا ، ايمان عيسي رو مي خواي! همين جوري كه نمي شه به ايمان عيسي رسيد! ( البته چيزهاي ديگه اي هم گفتند كه بماند) اما جالب اينجاست كه من وقتي بيدار شدم، به خودم گفتم : " من كه ايمان عيسي رو از خدا نخواسته بودم! ! و خلاصه اينكه اون موقع ، نفهميدم چرا اون خواب رو ديدم! بزرگتر كه شدم، سعي كردم با تمرين هاي مختلف، حس روشن بيني خوبي رو كه داشتم، تقويت كنم. راستش هميشه روياهاي عجيبي هم مي ديدم كه نمي تونم بگم! يه وقت هايي از اين كه روياهام، در بيداري به واقعيت مي پيوستند، دچار وحشت مي شدم! راستش، از خدا پنهون نيست، از شما، چه پنهون، مي ترسيدم كه شايد من دارم با بعضي فكر هام، حوادث رو به وجود مي آرم! گاهي هم فكر مي كردم، من فقط ، حوادث رو قبل از وقوعش مي بينم و خودم نقشي تو ساختنش ندارم! دانشگاه كه قبول شدم، از همه ي اين اتفاقات عجيب دور و برم بريده بودم! از روياهاي صادقه هم، كم كم ترس برم مي داشت! يك مدت كوتاه، همه چي رو گذاشتم كنار! اما زياد طول نكشيد! تو بوفه ي دانشگاه نشسته بودم كه يه غريبه اي، اومد، نشست پيشم ، صاف تو چشمهام نگاه كرد و بي مقدمه گفت: چرا ازش فرار مي كني؟! اين نيروييه كه خدا در وجود همه گذاشته، وظيفته پرورشش بدي و ازش درست استفاده كني! خودم رو زدم به گيجي و گفتم: كي؟! چي؟! كجا؟! كي؟! اما بي فايده بود! طرف از اون جادوگر هاي حسابي بود! معلوم شد داشته از تو حياط رد مي شده، كه با اون قدرت تله پاتي عجيبش، همه ي فكر هاي توي كله ي من رو خونده! جزئياتش رو نمي گم! شايد اگر هم بگم، باورتون نشه ! من به اون گفتم دور همه ي اين چيزها رو خط قرمز كشيدم چون ديدن آينده من رو مي ترسونه! اما چند وقت بعد كه براي كاري با استاد هاي دانشگاه اراك، هم مسير شدم، يه استادي اومد كنارم و بي مقدمه همون حرف هاي اون قبلي رو زد و گفت برم تحت آموزشش. اين يكي از استاد هاي ماورا الطبيعه بود. من خيلي ترسيدم! آخه واقعا" مي خواستم از همه ي تجربه هاي روشن بينيم فرار كنم! اونم گذشت. اما ميل به هيپنوتيزم دوباره در من شديد شد! خلاصه بعد از چند روياي عجيب ، فكر كردم اگه خودم رو و اين نيرو ها رو بشناسم، شايد ترسم كمتر بشه! براي همين شروع كردم به مطالعه و تمرين.دوباره از اول. حالا بزرگ شده بودم و اون بچه ي يازده ساله نبودم كه خواهر زاده ام رو خواب كنم اما نتونم بيدارش كنم! اون وقت با چهار كتاب اسكاول شين در شرايطي بسيار عجيب آشنا شدم. اولين بار با خوندن كتاب، مبهوت شدم و ياد رويائي افتادم كه سالها پيش ديده بودم و حضرت عيسي به من گفته بودند كه " همين جوري كه نميشه داراي ايمان عيسي شد!" انگار يكدفعه به كشف رسيدم! درسته! من تو بچگي وقتي دعا مي كردم كه خدا شفا و آرامش ديگران رو در كلام من قرار بده، در واقع داشتم " ايمان عيسي " رو طلب مي كردم! چون چيزي كه من مي خواستم همون جادوي كلام و ذهن بود كه اگه چهار كتاب اسكاول شين رو بخونين، متوجه مي شين كه پيام خداوند در انجيل همينه و شيوه ي عيسي مسيح هم همين بوده ( و حتي شيوه ي اسلام راستين هم همينه).تازه معناي دو تا خوابي كه با فاصله ي سالها ديده بودم رو كشف كردم! همون موقع، يه خواب عجيب ديگه ديدم. خواب ديدم حضرت عيسي ، يك سنگ سفيد به ابعاد يك وجب در يك وجب به من دادند .انگار مراسم خاصي براي نامگذاري من داشت انجام مي شد. احساس مي كردم اون سنگ سفيد يك تكه ، خيلي مهمه كه داره توسط حضرت عيسي به من داده ميشه. ( انگار روي آن سنگ ،يك نام براي من حك شده بود اما چيزي ديده نمي شد) حضرت عيسي مستقيم توي چشمهاي من نگاه كردند و گفتند : " نام تو از اين پس يوحنا خواهد بود! " از خواب كه پريدم، به همسرم كه تازه باهاش ازدواج كرده بودم، خوابم رو گفتم . نا آروم بودم. احساس مي كردم حضرت عيسي براي من، يك پيام داشته اما من قوه ي دركش رو ندارم. تا اون زمان، من هرگز انجيل رو نخونده بودم. اما يك انجيل توي كارتونهاي كتابي كه از خانه ي پدريم آورده بودم، موجود بود. همون موقع، گشتم و انجيل رو پيدا كردم. همسرم كه هنوز كمي ناباور بود، سعي كرد من رو از اينكه دنبال معناي خوابم بگردم، منصرف كنه. اما من به همسرم گفتم : "اگه حضرت عيسي براي من پيامي داشتند، حتما" خودشون هم به من كمك مي كنند تا معنيش رو بفهمم. من اين انجيل رو باز مي كنم ، و هر جائيش كه اومد تا هفت صفحه اش رو مي خونم. اگه جوابم رو گرفتم كه چه بهتر، والا تصور مي كنم اين خواب معناي خاصي نداشته!" كتاب انجيل را كه تا آن زمان نخوانده بودم، باز كردم. بخشي از انجيل آمد كه " مكاشفه ي يوحنا " ناميده ميشه!! و توضيح داده شده بود كه : "يوحنا" را "رسول محبت " مي خواندند چون هر جا مي رفت، كلامش اين بود : " همديگر را محبت كنيد" اين قسمت انجيل به گفته ي خود كتاب، به رمز و راز نوشته است ! من در كمال ناباوري به اين جملات رسيدم : " هر كه اين را مي شنود، خوب توجه كند كه روح خدا به كليساها چه مي گويد : هر كه پيروز مي شود، از خوراك آسماني مي خورد و من به او سنگ سفيدي مي دهم كه روي آن اسم جديدي نوشته شده است، اسمي كه هيچ كس از آن باخبر نيست، غير از كسي كه آن را مي گيرد! " اين خواب صادقه، براي من تائيد اين بود كه وارد راهي شده ام كه درست است .( بيشتر نمي تونم در اين باره و روياهاي ديگرم توضيح بدهم) بنابراين به خواندن كتابهاي ذهني كه آدمي را به ايمان عيسي مي رساند، ادامه دادم.مدتها گذشت و من مشغول آموزش بودم. راستش رو بخواين بايد اعتراف كنم علاقه ي زيادي به احضار روح داشتم! مي دونستم مديوم هستم و مشاهدات و شنيداري هاي عجيب و جالبي داشتم. خلاصه، تصميمم رو گرفتم! تصميم گرفتم به طور تخصصي ، برم احضار روح ياد بگيرم .اما استادي كه پيدا كرده بودم، اول از همه ، اكيدا" احضار روح و همه ي تمرينات ديگه ي من رو ، ممنوع كرد و گفت دستت رو تو سوراخي نكن كه نمي دوني چي توشه! از خودت، و درونت، چيزي عجيب تر در دنيا نيست! بايد خودت رو بشناسي! و نيروي فكر رو! خلاصه... دوباره شروع كردم. خود هيپنو تيزم، NLP ، انرژي در ماني بر اساس كار روي چاكراهاي بدن، هاله بيني و كار روي هاله ي بدن ، تله پا تي ، پرواز روح از بدن و... و... و.. البته بايد اعتراف كنم دور از چشم استادم ، بازم يه جور هايي زير آبي مي رفتم!وسوسه ي شناخت ناشناخته ها، دنياي روح و متافيزيك گنده تر از اوني بود كه من در مقابلش مقاومت كنم! تاثير گذاشتن رو ديگران ، فكر ديگران رو خوندن و ...اما كم كم داشتم يه جور هايي عاشق قدرتهاي ماورائيم مي شدم! كم كم داشت باورم مي شد خيلي آدم بزرگيم! من در واقع يه جورهايي ، عاشق اين جادوي فكر شده بودم! و اينكه قراره با اين نيرو به چي و كجا برسم رو فراموش مي كردم! يادمه بچه كه بودم ، بابا جادوگره هميشه بهم مي گفت: به جاي اين كه دنبال نيرويي باشي كه بتوني با يه نگاه يه قفل رو باز كني، دنبال ايماني باش كه اگه تونستي با يه نگاه يه قفل رو باز كني ، به خطا نيفتي! داشتم مي گفتم ،ته دلم كه يه جور هايي دچار غرور شدم، احساس سر گشتگيم بيشتر شد! مي دوني، شايد كتاب "بريدا" از پائلو كوئليو رو خونده باشي! منم همه ي اون كار هايي رو كه بهش مي گن، سنت ماه، انجام دادم اما تهش به آرامش نرسيدم!
انگار قدرتم كه بيشتر شد ، نا آروم تر شدم! بعد دوباره همه چيز رو رها كردم! دوره ي دريافت " كارما " هاي سنگين رسيده بود! از همه ي تمرين هام بريدم! يه جور هايي كلافه شدم! گيج شدم! سرگردان شدم! اين جوري شدم يه جادوگر سرگردان! مدت ها طول كشيد تا فهميدم "سنت خورشيد" بالاتر از سنت ماهه! البته فكر نكنين كه بلدمش! نه! سنت خورشيد يعني آدم شدن! يعني بنده شدن!يعني عاشق خلق خدا بودن! يعني خودت و نيرو هات رو بشناسي واسه ي اينكه به مردم عشق بورزي! يعني ببخشي! در يه كلام يعني اوني بشي كه اون مي خواد! يعني بشي " رسول محبت " ! حالا ميدونم كه منم يه آدم كوچولوي زميني هستم! مي دونم خداوند همه ي كائنات رو مسخر من كرده! اما واسه اينكه بندگيش رو بكنم نه اين كه به خودم غره بشم! خداوند پاسخ همه چيز رو در درون خودم گذاشته، خداوند من رو جانشين خودش در زمين كرده ، پس به من قدرت هاي فراواني داده اما فقط داشتن اون قدرت ها كافي نيست! به قول باباجادوگره ، اون ايمان پشت سر اين قدرت ، مهم تره! حالا مي دونم همه ي آدم ها ، انسان جادويي هستند، پس نبايد به خودم غره بشم!همه مي تونن سنت ماه رو ياد بگيرن ، همه ي جادوگرها! اما تازه مي شن جادوگر سرگردان! اما همه نمي تونن به جادوي عشق درونشون عمل كنن ، همه نمي تونن سنت خورشيد رو به راحتي عمل كنن! همه نمي تونن از يه جادوگر سرگردان ، به يه جادوگر عشق تبديل بشن! من ، جادوگر سرگردان، همين جا، اعتراف مي كنم ، هنوز از جادوي عشق درونم ، درست استفاده نكردم! اگه يه روز ، واقعا" آدم شدم، يعني اوني شدم ، كه بايد بشم ، يعني اوني شدم كه اون، _ منظورم خداست _ مي خواد كه من ، اون بشم، اون وقت تازه از اين سرگردوني نجات پيدا مي كنم ! تازه اون وقت ، اسمم رو از جادوگر سرگردان تغييرش مي دم به پيام آور محبت ( يوحنا)! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 14:50 توسط جادوگر طلایی( جادوگر 150 تغییر نام داد) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یک جادوگر سرگردانم...دستت را به من بده و تنهائیت را با من قسمت کن...
|
|
RSS
|