![]() |
![]() |
|
| هر گونه کپی حتی با قید نام وبلاگ ممنوع بوده و پیگرد قانونی به همراه دارد. |
|
سلام.سلام.سلام.سلام.سلام.به چهاردهمين جلسه ي كلاس جادوگري خوش اومدين! اول بايد به دوستهاي خوبي كه آف گذاشته بودن جواب بدم ، جواب همه رو اين جا مي دم چون تصور مي كنم اين جواب ها به درد همه مي خوره. بيشتر دوستهايي كه صفتي رو در نيمه ي تاريكشون پيدا كرده بودن براي من نوشته بودن كه حالشون خيلي بد شده و از خودشون بيزار تر شدن و اصلا" نمي تونن خودشون رو ببخشن يا بپذيرن كه صفاتي رو كه به ديگران نسبت ميدن، خودشون هم دارن! بعضي ها گفته بودن كه هر روز يه چيز جديد در نيمه ي تاريك كشف مي كنن، انگار اين تمرينات هيچ وقت تموم نميشه و پايان نداره! چند نفر خودشون رو مثال زده بودن كه مثلا" من كشف كردم كه فقط در ظاهر شوخ طبعم اما در نيمه ي تاريكم غمگيني رو پنهان كردم و چرا اون چه وانمود مي كنيم اينقدر با آنچه كه درون مونه تفاوت داره؟ و من كدوم يكي از اين ها هستم؟ اون آدم شوخ طبع بيروني يا اون آدم غمگين و تنهاي دروني؟ من اول جواب اين سه گروه رو ميدم و در عين حال شما رو با "پوسته ي بيروني" آشنا مي كنم. پوسته ي بيروني: پوسته ي ما از " من ايده ال" درست شده يعني چيزي كه دلمون مي خواد باشيم، و اون رو به ديگران نشون ميديم! پوسته ي ما اون بخش از وجودمونه كه با دنيا روبرو ميشه. اين پوسته، خصايلي رو كه سايه ي ما رو تشكيل ميده، پنهان مي كنه! دردي كه از مشاهده ي كاستي هامون احساس مي كنيم، وادارمون مي كنه تا اون ها رو پنهان كنيم و براي جبران جنبه هايي كه در خودمون نفي مي كنيم، نقطه ي مقابل آنها بشيم. به همين دليل نقاب هاي شخصيتي براي خودمون به وجود مي آريم تا به خودمون و ديگران بقبولانيم كه "آن"نيستيم!! براي توضيح بيشتر مي خوام يه داستان واقعي رو براتون تعريف كنم. داستان بوداي طلايي: سال 1957 در تايلند، معبدي رو به محل ديگري منتقل مي كردن .چند تا راهب مسئول جابجايي مجسمه ي بزرگ و سفالي بودا شدن.توي راه يكي از راهب ها متوجه تركي در مجسمه شد.راهب ها نگران شدن كه مجسمه آسيب ببينه ، در نتيجه تصميم گرفتن شب رو همون جا استراحت كنن تا فكر كنن چه طوري اون رو منتقل كنن كه آسيب نبينه. شب يكي از راهب ها كه از نگراني خوابش نمي برد يه چراغ قوه برداشت و به سراغ مجسمه رفت تا مطمئن بشه كه ترك ديگه اي توي اون نيست و ترك قبلي بزرگتر نشده. همين كه نور چراغ قوه رو به محل ترك قبلي تابوند، متوجه شد يه چيزي داره اون زير مي درخشه! اون اينقدر كنجكاو شد كه نتونست جلوي خودش رو بگيره و با يه قلم شروع به تراشيدن بوداي سفالي كرد!هر چي ترك بيشتر مي شد و لايه ي سفالي بيشتر مي ريخت، اون حيرت زده تر مي شد و بيشتر سفال رو مي كند! مي دونين اون چي ديده بود؟! اون با يه بودا كه از طلاي ناب بود روبرو شده بود! يك گنج عظيم و باور نكردني! خيلي از مورخين گفتن كه در زمان حمله ي لشكريان برمه،يعني چندين صد سال قبل از اين ماجرا، راهب هاي بودايي تايلند اين بوداي زرين رو با لايه هاي گل رس پوشوندند، تا مانع دزديدن اون بشن.توي اون حمله همه ي اون راهب ها كشته شدن و اين مجسمه ، به صورت سفالي باقي موند تا سال 1957 _ يعني زمان جابجايي مجسمه_كه بوداي طلايي كشف شد! خوب ! حالا برگرديم به توضيح پوسته ي بيروني.ساده تر بگم؟ ما سايه هامون رو چنان خوب پنهان مي كنيم كه بيشتر اوقات چهره اي رو كه به جهان نشون مي ديم، نقطه ي مقابل وجود درون ماست. بعضي از مردم زره اي از بيرحمي مي پوشن تا حساس بودنشون رو پنهان كنن! بعضي ها براي اين كه غمگيني درونشون رو پنهان كنن نقابي از شوخ طبعي به چهره مي زنن! به قول دبي فورد مردمي كه وانمود مي كنن عقل كل هستن در بيشتر مواقع همون هايي هستن كه سعي دارن احساس نادانيشون رو مخفي كنن! آدم هايي كه در ظاهر متكبرن معمولا" درونشون احساس نا امني مي كنن! ما در كار تغيير چهره استاديم! اما واقعيت اينه كه ما فقط ديگران رو با چهره ي بيرونيمون فريب نمي ديم!در واقع خودمون رو قبل از ديگران و بيشتر از بقيه ، فريب مي ديم! يا بهتره بگم اين قدر براي پنهان كردن صفات نيمه ي تاريكمون تلاش ميكنيم كه در واقع پوسته ي بيرونيمون كاملا" به يه چيزي مقابل نيمه ي تاريكمون تبديل ميشه! ما در واقع اين قدر اين كار رو انجام داديم كه ديگه باور نمي كنيم كه نيمه ي تاريك هم داريم و باورمون شده كه ما هموني هستيم كه داريم به ديگران نشون مي ديم! يعني ما بيشتر از همه به خودمون دروغ مي گيم! ما بايد به دروغ هايي كه به خودمون مي گيم پي ببريم . چون اگه كاملا" راضي و شادمان و سالم نيستيم يا آرزوهامون برآورده نميشه به خاطر اينه كه دروغهايي كه توي پوسته ي بيرونيمون داريم مانع ما هستند. مشاهده و بررسي هر رخداد، احساس و تجربه اي كه باعث شده ما اون پوسته ي بيروني رو بسازيم، به ما كمك مي كنه صفات سايه رو بشناسيم و به ما كمك مي كنه بفهميم كه پوسته ي ما يك ديوار حفاظتي براي ما بوده. اما وقتي بوداي درونمون رو پيدا كنيم ديگه نيازي به ديوار حفاظتي نداريم. حالا مي خوام بهتون بگم پوشش بيروني و نقاب هاي ما ، كه ما رو در برابر جهان محافظت مي كنه ،گنج درون ما رو پنهان نگه مي داره! ما انسان ها نا آگاهانه طلاي درونمون رو با لايه هاي سفالي پوشونديم.تنها كاري كه بايد براي نمايان كردن طلاي وجودمون انجام بديم، اينه كه شجاعانه لاك خودمون رو لايه لايه بتراشيم! اين تمرين ها تا پايان عمر با ماست و اين جوري نيست كه ما يه بار نيمه ي تاريك رو كشف كنيم و بگذاريم كنار! چون هر روز يه ماجراي جديد و حوادث جديد در پيش رو داريم و مدام پوسته هاي جديد براي خودمون مي سازيم، پس بايد هميشه دقت كنيم چه چيزي رو داريم در نيمه ي تاريكمون پنهان مي كنيم. دبي فورد در كتاب نيمه تاريك وجود ميگه در سمينار ها و كلاس هاي آموزش نيمه ي تاريك، آدمهاي زيادي رو ديده كه سالها ي سال روي شناخت خودشون كار كردن اما گاهي مي پرسن چرا تمرين هاي نيمه ي تاريك رو بايد هميشه انجام داد و تا كي بايد اين كار رو ادامه بدن؟ دبي فورد مي گه اين آدم ها خودشون رو به شكل اون بوداي طلايي باشكوه نمي بينن كه با لايه اي از سفال پوشونده شدن! اون ها از پوسته ي خودشون بيزارند.اون ها در نيافتن كه اين لايه هاي سفالي تا چه اندازه اون ها رو محافظت كرده! ما به دلايل گوناگون به اين پوسته ها نياز داشتيم و اين دلايل براي هر كدوم مامتفاوته. ما از پوسته ي بيرونيمون جهت محافظت از خودمون استفاده كرديم.يعني نقابهاي ما مثل همون لايه هاي سفالين روي بوداي طلايي مي مونن كه از درون ما محافظت كردن. .هرچند كه هدف نهايي ما ريختن اين پوسته هاست اما اول بايد اين نقاب ها رو بشناسيم و با نيمه ي تاريك خودمون كه انكارش كرديم ، آشتي كنيم.اما در انجام اين كار دليلي براي نفرت از خودمون وجود نداره. دليلي وجود نداره كه با پيدا كردن صفات نيمه ي تاريكمون از خودمون بيزار بشيم يا نا اميد بشيم يا تمرينات نيمه ي تاريك رو ول كنيم.به نظرتون بعد از اون كه راهب، پوشش بوداي زرين روفرو ريخت، بودا با خشم بهش گفت: " من از اون پوسته ي وحشتناك بيزارم؟! " يا اين كه مجسمه ي بودا با وجود اين كه دوست داشت از اون پوسته رها بشه تا وجود زرينش هويدا بشه، اون پوسته رو كه ساليان سال مانع دزديده شدنش شده بود، رو محترم مي داشت؟! ما براي رسيدن به بوداي زرين درونمون چاره اي جز تراشيدن لايه هاي سفاليمون( شناخت و كشف صفات نيمه ي تاريك وجود) نداريم. اما در عين حال نبايد از خودمون بيزار بشيم چون هر كدوم از اون صفات، زماني ما رو در مقابل چيزي حفظ كرده، يعني هر صفت نيمه ي تاريك براي ما يك موهبت به همراه داشته كه ما اگه اون موهبت رو بشناسيم ، راحت مي تونيم صفات نيمه ي تاريكمون رو و در نتيجه خودمون رو بپذيريم.( جلسه ي بعد اين موهبت ها رو با هم ياد مي گيريم و پيدا مي كنيم) دبي فورد ميگه بيشتر مردم به دنبال پي بردن به اون ويژگيهايي كه مدتي طولاني پنهان كردن، دچار اندوه ميشن.اگر درباره ي ميزان علاقه اي كه به خودتون دارين، خودتون رو فريب دادين، بگذارين مدتي هم دچار اندوه بشين! مثل اندوه راهب ها وقتي ترك رو ديدند! اما نگران نباشين! اگه شجاعانه ادامه بدين و پوسته هاي بيروني رو بتراشين، با پيدا كردن بوداي طلايي درون از آرامش واقعي پذيرفتن خودتون لذت مي برين! قول مي دم! (و اما يه سوال ديگه هم بود در قسمت نظرات . دوست خوبي گفته بود اگه من از كسي تعريف مي كنم دليل اين نيست كه اون صفت رو در خودم قبول ندارم مثلا" اگه از پوست كسي تعریف کنم يعني پوست خودم رو قبول ندارم؟ يادتون باشه من تاكيد كردم اگه صفتي رو كه فرافكني مي كنين چه خوب و چه بد، نتونين بپذيرين كه كسي به شما همون رو نسبت بده و اين عصبانيتون كنه و بگيد امكان نداره اون صفت در من باشه،يعني در نيمه ي تاريكتون قايمش كردين. اما اگه بتونين بپذيرينش يعني با اون ويژگي مشكلي ندارين و بايد روي صفات ديگه كار كنين. ثانيا" من اصلا" نگفتم از كسي تعريف نكنين. تعريف كردن يعني دادن انرژي مثبت به ديگران.) و اما پاسخ به همه ي دوست هاي خوبي كه گفته بودن ليست صفاتي رو كه به ديگران نسبت مي دن نوشتن اما باور نمي كنن كه اون ها هم اون صفات رو دارن : يه تمرين عالي وجود داره كه توصيه مي كنم اين تمرين رو درباره ي هر صفت خوب و بدي كه باور نمي كنين در شما هست انجام بدين. تمرين: اين تمرين رو بايد بعد از انجام دادن تمرينات پست قبلي انجام بدين. يعني اول يه ليست از صفاتي كه به ديگران نسبت مي دين، چه مثبت و چه منفي ، تهيه كنين.حالا در دفتر مراقبه تون اين چهارسوال رو بنويسين. 1 _ آيا هيچ گاه در گذشته اين رفتار رو از خودم نشون دادم؟ 2 –آيا اكنون اين رفتار رو نشون مي دم؟ 3 _آياتحت شرايط ديگري مي تونم اين رفتار رو از خودم نشون بدم؟ 4 _آيا ممكن است شخص ديگري بگويد كه من چنين رفتاري داشته ام؟ مثال: اگه من به ديگران صفت دروغگو رو نسبت مي دم، اما معتقدم من اصلا" دروغگو نيستم، بايد اين چهارسوال رو در دفترم بنويسم و بهش پاسخ بدم.( پاسخ به سوال سوم خيلي مهمه از اين نظر كه به ما كمك مي كنه ديگران رو راحت تر ببخشيم.)اگه تونستين به ياد بيارين كه اين صفت رو از خودتون بروز دادين، سعي كنين به اولين باري كه اون كار رو كردين فكركنين و به ياد بيارين برخورد ديگران در موردتون چطور بوده؟ اين به شما كمك مي كنه اون لحظه اي رو كه يقين كردين بايد اون ويژگي رو در سايه تون مخفي كنين، به ياد بيارين. نگران نباشين. به مرور زمان ضمير نا خود آگاهتون به كمكتون مي آد و چيز هاي عجيبي از زندگيتون رو به يادتون مي آره فقط به شرط اين كه با خودتون صادق باشين! ادامه ي تمرين : ببينيد تا حالا چند نفر رو به خاطر داشتن اون صفت طرد كردين يا در ذهنتون محكوم كردين؟سعي نكنين خودتون رو برتر از اون ها بدونين يا بين رفتار خودتون با اون ها تمايزي قائل بشين! اجازه نديد كه منيت شما، رفتارتون رو موجه جلوه بده! به ياد داشته باشين از نظر ديگران يه دروغگو يه دروغگوئه! حتي اگه دلايل شما رو داشته باشه! پس به جواب دادن به سوال 4 هم خيلي دقت كنين و سعي نكنين خودتون رو توجيه كنين. البته اگه شجاعت روبرو شدن با نيمه ي تاريكتون رو دارين! كه حتما" هم دارين!و الا تا اين جاي اين پست رو نخونده بودين! خواستن اولين گامه! و اولين گام هميشه سخت ترين گام! پس من به همتون تبريك مي گم كه اولين گام رو برداشتين! خدايا! كمكمان كن تا آن كسي را كه گمان مي كنيم هستيم، به مبارزه بطلبيم تا كسي را كه مي توانيم بشويم،آشكار كنيم! آمين! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 3:43 توسط جادوگر طلایی( جادوگر 150 تغییر نام داد) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یک جادوگر سرگردانم...دستت را به من بده و تنهائیت را با من قسمت کن...
|
|
RSS
|