![]() |
![]() |
|
| هر گونه کپی حتی با قید نام وبلاگ ممنوع بوده و پیگرد قانونی به همراه دارد. |
|
سلام و سلام و سلام و سلام و سلام. اميدوارم تا حالا تونسته باشين تمرين هاي نيمه ي تاريك رو انجام داده باشين و يه ليست از ويژگيهايي كه به ديگران فرافكني مي كنين و همين طور صفاتي كه بهشون بار احساسي دارين، پيدا كرده باشين. حالا به مهم ترين قسمت رسيديم. اين كه چه طوري اين صفات رو بپذيريم تا جلوي تكرار شدن درس هاي زندگيمون رو بگيريم. اولين چيزي كه بايد انجام بديم اينه كه بفهميم هر كدوم از صفت هايي كه در نيمه ي تاريكمون قايمش كرديم چه موهبتي رو براي ما به همراه داشته؟ يا به عبارت ديگه بفهميم اون صفت چه طوري مثل پوسته ي سفالي بوداي طلايي از ما محافظت كرده. مثال مي زنم . باشه؟ دوست من به ديگران صفت منفي ترسو... و صفت مثبت خوب و دوستداشتني و... فرافكني ميكرد اما اگه كسي همين ها رو به اون نسبت مي داد به شدت عصباني ميشد. خوب ! پس اين ها حتما همون صفاتي بودن كه اون در نيمه ي تاريكش قايم كرده بود و واسه ي همين هم در ديگران تشخيصش ميداد. اون به ياد آورد اولين بار وقتي ترسيد كه تنها توي اتاق بخوابه مامانش باهاش دعوا كرد و بهش گفت تو مگه ترسويي؟ از داداشت ياد بگير. مامانش واسه ي تنبيه اون، اين رو كه اون شبها مي ترسه تنها بخوابه، توي جمع عنوان كرد.همه اون رو نصيحت كردن كه بده آدم الكي بترسه. اون همون جا بدون اين كه چيزي از نيمه ي تاريك بدونه (يعني به صورت نا خود آگاه)، فهميد بايد ترس رو توي وجودش قايم كنه. از اون موقع به بعد اون هميشه مواظب بود كسي نفهمه كه اون از خيلي چيز ها مي ترسه. اون هميشه از اين شكايت مي كرد كه آدم هاي اطرافش خيلي ترسوئن. من بهش گفتم اون هم ترسوئه و به همين دليل مدام اين صفت رو به ديگران نسبت مي ده و به همين دليل مدام آدم هاي ترسو سر راهش قرار مي گيرن. بعد از آموزش نيمه ي تاريك قبول كرد كه ترسوئه اما در آغاز پذيرش ترسو بودن، بيشتر حالش رو بد مي كرد. اون مي گفت چقدر نفرت باره كه من هم يه ترسو هستم! از اون پرسيدم فكر مي كني صفت ترسو بودن كه تو در خودت پنهانش كردي ، چه موهبت مثبتي براي تو داشته؟ بالاخره بعد از كلي مرور خاطرات، اون به ياد آورد كه براي اين كه مخفي كنه كه مي ترسه، اتاقش رو از برادرش جدا كرده. و توي مدرسه هميشه داوطلب مي شده كه بره پاي تخته، واسه همين معلمش هميشه ازش تعريف مي كرده. اين انگيزه ي اون بوده براي درس خوندن و جواب دادن و پيشرفت درسيش. بعلاوه اون به خاطر ترسو بودن، هميشه از دعوا پرهيز مي كرد و آدم محتاطي بود.اين محتاط بودن باعث شده بود اون گرفتار خيلي از مشكلاتي كه دختر هاي هم سن اون داشتن، نشه. خوب! اين ها همون موهبت هايي بودن كه صفت ترسو بودن براي اون به ارمغان آورده بود، پس چرا اون بايد از داشتن اين ويژگي وحشت و نفرت داشته باشه؟ در مورد صفت دوستداشتني و خوب ، اون با چند بار تنبيه در بچگي و مقايسه شدن با ديگران، احساس كرده بود اونقدر كه بايد خوب نيست و هيچ وقت مورد پذيرش ديگران قرار نمي گيره. اون خودش رو يه آدم نا موفق مي دونست. معتقد بود ديگران موفقن، خوبن، پذيرفته مي شن اما اون اونقدر كه بايد، خوب نيست. من بهش گفتم فكر مي كني صفت خوب نبودن كه تو در خودت پنهانش كردي، چه موهبتي براي تو داشته ؟ اون گفت هميشه براي اينكه اين ويژگي رو در خودش پنهان كنه، مدام سعي مي كرده لباس تميز بپوشه. بهترين آرايشگاه ها بره تا احساس كنه قابل پذيرفته شدنه، و سعي مي كرده هميشه در كمك به ديگران پيشقدم بشه تا مورد پذيرش ديگران واقع بشه.براي همين، همه تا مشكلي براشون پيش مي اومد،سراغ اون مي اومدن و اون رو به عنوان يه مشاور خوب مي پذيرفتن. تمرين: حالا من از شما مي خوام روبروي اون ليست از صفاتي كه در نيمه ي تاريكتون دارين و به ديگران فرافكني مي كنين، بنويسين كه فكر مي كنين اولين بار چه زماني تصميم گرفتين اون رو در خودتون پنهان كنين؟ و بعد بنويسين براي پنهان كردن اون چه كارهايي كردين؟ و فكر كنين ببينين كه اون صفت چه موهبتي رو براي شما به همراه داشته؟ خوب، بعد از " پرده برداري از صفات نيمه ي تاريك " و " فهميدن موهبت هر صفت" نوبت ميرسه به " تملك اون ويژگي". تمريناتي براي تملك يك ويژگي: 1 _ از بين بردن بار احساسيمان به آن ويژگي: تملك يك ويژگي يعني ابتدا بار احساسي اي رو كه به اون كلمه داريم از دست بديم.ادا كردن يك واژه با صداي بلند و به دفعات باعث مي شه كه مقاومت ما در برابر اون از بين بره و اگه كسي ما رو به اون ويژگي بخونه ، ناراحت نشيم و در نتيجه بتونيم اون ويژگي رو بپذيريم. مثلا" اگه يكي از واژه هاي ناراحت كننده براي من " ناموفق " باشه؛ بايد بارها با صداي بلند تكرار كنم: " من ناموفق هستم." بهتره اين تمرين دو نفره انجام بشه. يعني از يك دوست بخوايم كه روبروي ما بنشينه به چشمهامون نگاه كنه وبعد از ما تكرار كنه: تو نا موفق هستي! و بار ها و بارها اين تمرين تكرار بشه تا احساس كنيم بار احساسيمون به اون كلمه كم شده. مي دونم كه براي ما پذيرش اين مفهوم دشواره چون به ما ياد دادند كه هيچ گاه مطالب منفي درباره ي خودمون به زبون نياريم.مثلا" اگه احساس بي ارزشي كنيم، تظاهر مي كنيم كه چنين احساسي نداريم.در محل كار وانمود مي كنيم بي ارزش نيستيم.مدام پشت نقاب باارزش بودن پنهان مي شيم و سعي مي كنيم كسي نفهمه كه چقدر احساس بي ارزشي مي كنيم.ما اين جنبه ي خودمون رو نمي پذيريم و مدام درباره ي بي ارزشي ديگران پيش داوري مي كنيم. جمله اي از خود دبي فورد مي گم كه خيلي مشمئز كننده است اما واقعيت اين موضوع رو به ما نشون مي ده. دبي فورد مي گه : " به ما گفته اند تائيد، حال ما را خوب مي كند. اما اگر روي مدفوع را با بستني بپوشانيم، پس از دو سه قاشق بستني ، دوباره مزه ي مدفوع را احساس مي كنيم! وقتي ويژگي هاي منفيمان را بپذيريم، ديگر نيازي به تائيد دروغين نداريم، چون مي دانيم كه هم ارزشمند هستيم هم بي ارزش، هم زشت و هم زيبا، هم تنبل و هم وظيفه شناس.آنگاه نزاع در درون ما به پايان مي رسد و مي توانيم از خشمي كه نسبت به خود داريم ، دست بكشيم و خودمان و ديگران را ببخشيم و آسوده شويم ." 2 _فرياد زدن با صداي بلند: اينكار براي رها كردن احساسات سركوب شده خيلي مهمه.اگه جايي رو دارين مثل مقابل دريا و ... كه بدون آزار ديگران مي تونين فرياد بزنيد و صفاتتون و حتي دلخوري هاتون از زندگي رو فرياد بزنيد، كه عاليه. در غير اين صورت، براي اين كه مزاحم كسي نشيد، سرتون رو در بالش فرو ببريد و صفاتتون رو فرياد بزنيد.فراموش نكنيد كه مشكلات جسماني ما هم ناشي از احساسات سركوب شده است. دبي فورد مي گه اگه به شما ياد دادند كه " اصولا" فرياد زدن كار بديه "من به شما ياد آوري مي كنم كه " آنچه كه نمي توانيد باشيد، نمي گذارد كه باشيد!" 3 _چماق زدن:وقتي صفتي رو كه به ديگران فرافكني مي كنين ،نمي تونين به عنوان ويژگي خودتون بپذيرين و در مورد اون دچار يه خشم پنهان هستين، يه چوب يا يه راكت پلاستيكي بردارين. چند تا بالش جلوي روتون بگذارين و مجسم كنين كه اون بالش ها همون جنبه ايست كه نمي پذيرين. اون وقت تا مي تونين خشمتون رو با اون چوب يا راكت، سر بالش ها خالي كنين! و بعدش مقابل آينه بنشينيد و بگيد " من ،.... هستم! " ( .... يعني همون صفتي كه به ديگران فرافكني ميكنين.) نكته: بعضي ها ، فكر مي كنند ،اين تمرين با تمرين هاي مثبت انديشي و مثبت حرف زدن متناقضه. اما اين طور نيست. اگه بارها كلمه ي مثبتي رو به زبون مي آرين يا بارها تصوير سازي ذهني مي كنين، اما هيچ اتفاق مثبتي نمي افته، براي اينه كه چيز هايي در نيمه ي تاريك دارين كه نپذيرفتين. پس با اطمينان بهتون مي گم كه به تملك در آوردن صفات نيمه ي تاريك يكي از مثبت ترين تمرينات ذهنيه و توليد ماند نمي كنه. تمرين:هر ويژگي در درون ما يك شخصيت فرعي رو به وجود مي آره كه ما مي تونيم اون رو به شكل يك موجود زنده با خصوصياتي منحصر به خودش تجسم كنيم. اين تمرين رو وقتي خيلي آسوده هستين، صبح زمان بيدار شدن يا قبل از خواب، بعد از يك پياده روي مطبوع يا بعد از حمام انجام بدين. مي تونين يه موسيقي ملايم بگذارين يا شمع روشن كنين. آخه اين يه آشنايي با شكوهه! همه ي قسمت هاي وجودتون كه به وسيله ي شما ، طرد شدن، دور هم جمع شدن تا از شما بخوان كه اون ها رو هم بپذيرين و ببخشين و دوست داشته باشين! چند دقيقه نفس هاي مرتب و آروم بكشين تا آروم بشين. بعد مجسم كنين كه وارد يك اتوبوس بزرگ شدين.توي اين اتوبوس همه ي صفت هاي شما به شكل آدم هاي زنده وجود دارند. مي تونين، اون ها رو، زن، مرد، سالم، مريض، پير، جوان، زيبا، زشت، با خصوصيات بدني و فيزيكي و رفتاري مختلف ببينين. حتي مي تونين ويژگي هاتون رو به شكل حيوانات ببينين. هر چيزي كه به ذهنتون اومد همون درسته. سعي نكنين تجسماتتون رو خوشگل كنين! هر بار كه اين تمرين رو انجام مي دين به سراغ يكي از مسافر هاي اين اتوبوس برين. راننده نگه مي داره تا شما با يكي از اون ها به هواخوري برين.مجسم كنين اون مسافر، كدوم يكي از ويژگي هاي شماست.براش اسم بگذارين. ببينين به نظرتون چه طوري لباس پوشيده. حتي باهاش صحبت كنيد. ازش بپرسين كي براي اولين بار به وجود اومده و چه موهبتي رو براتون به ارمغان آورده؟ و ازش بپرسين كه براي يكپارچه شدن با شما به چي نياز داره؟و دلش مي خوادچي بهتون بگه؟ خيلي به خودتون وقت بدين كه در مورد هر چيزي كه دلتون مي خواد از خاطرات اون ويژگيتون در گذشته ي زندگيتون ، بدونين، با اون ويژگيتون صحبت كنين. در پايان بهش بگين كه شما اون رو به عنوان قسمتي از وجودتون مي پذيرين و دوستش دارين. مجسم كنين كه اون رو به هر شكل و قيافه اي كه هست ، گرم و مهربون، در آغوش مي كشيد! بعد دوباره با اون سوار اتوبوس بشين. از ويژگيهاتون تشكر كنين و بهشون بگين كه دفعه ي بعد باز هم براي پذيرش اون ها به اون اتوبوس مي رين. بعد از اين تمرين لااقل ده دقيقه در باره ي چيز هايي كه بهشون فكر كردين بنويسين و اگه وقت كردين شكل اون ويژگي رو نقاشي كنين. مهم نيست كه چقدر نقاشي بلدين. در ضمن اگه زود به نتيجه نرسيدين ، نااميد نشين. بعد از چند بار انجام اين تمرين، كم كم ضمير نا خود آگاه شما به يادتون مي آره كه اون ها از چه زماني شكل گرفتن.( ما هم وقتي به تمرين هاي " كودك درون " رسيديم، باز سراغ اين ويژگي ها مي ريم.حتما" روي اين ويژگي ها كار كنين.) مثال: دوست من ويژگي ترسو بودنش رو به صورت يه دختر زشت آبله رو با بيني بزرگ مي ديد كه جوراب هاش پاره بودن و اسمش كتي مسخره بود. اون ويژگي حساس بودنش رو به شكل يه دختر گريه ئومي ديد كه يك بند گريه مي كرد و بينيش رو بالا مي كشيد. يا مثلا" خود من يه شخصيت لجباز توي وجودم دارم كه اون رو به شكل يه پسر بچه ي بي ادب مي بينم كه هر چي مي خواد پاهاش رو مي كوبه زمين و جيغ مي كشه! وقتي من ازش پرسيدم تو چه موهبتي براي من داشتي؟ مي دونين چي گفت؟ به من گفت: اگه من نبودم تو براي به دست آوردن هيچ چيزي تلاش نمي كردي! يا مثلا" اون ويژگي دوست داشتن حيوانات رو كه در من هست، به شكل يك دختر بچه كه توي بغلش يه گربه ي مامانيه و چند تا توله سگ كوچولو هم دارن از رو كله اش بالا مي رن مي بينم. اما اون يه جوجه ي مرده رو هم توي كيفش قايم كرده! وقتي از اون جوجه ازش پرسيدم به من گفت:من اون رو كشتم! نمي دونستم مي ميره! و وقتي ازش پرسيدم چه موهبتي براي من داشته ، به من گفت: از وقتي اين جوجه مرد، با همه ي وجود سعي كردم حيوانات رو دوست داشته باشم و بهشون كمك كنم! تو اين حست رو مديون مردن اين جوجه هستي! پس خودت رو به خاطر كشتن اون جوجه ببخش! (اين مثال رو زدم تا اگه داستان من و جوجه رو توي پست هاي قبل خوندين، متوجه بشين كه چه جوري بايد موهبت هر ويژگي رو پيدا كنين.) يادآوري :يك بار ديگه لازم مي بينم بگم كه نپذيرفتن همه ي ويژگيهامون باعث چي مي شه و چرا بايد نيمه ي تاريكمون رو پيدا كنيم؟ اين رو با يك مثال، از قول خود دبي فورد كه در حال حاظر بزرگترين استاد آموزش نيمه ي تاريكه و در خيلي از كشور هاي دنيا مراكز درماني داره ، و حتي بيماران لاعلاج جسمي و يا سرطاني رو از اين طريق شفا داده، مي نويسم. شما اون رو در باره ي هر صفتي از نيمه ي تاريك مي تونين بررسي كنين. اون در باره ي خودش ميگه:" من با مردهاي زيادي آشنا مي شدم اما انگار هيچ كدوم از كساني كه من دوستشون مي داشتم، من رو نمي خواستن و سريع من رو ترك مي كردن.من خودم رو دوست نداشتم. اين دوست نداشتن رو در نيمه ي تاريكم پنهان مي كردم. اما همين باعث مي شد همه چيز و همه كس، فقدان عشقي را كه به خودم داشتم،به من باز مي تاباندند.( يعني هر كس كه با من آشنا مي شد صفت دوست نداشتن من رو ، كه در درونم پنهانش كرده بودم، دريافت مي كرد و اون هم بعد از مدتي احساس مي كرد من رو دوست نداره و اين درسي بوده كه تكرار ميشده). دبي فورد ميگه وقتي صفاتي كه در من بود و به خاطر اون ها خودم رو دوست نداشتم، پذيرفتم و ياد گرفتم با پذيرش نيمه ي تاريكم، خودم رو دوست داشته باشم،آن وقت، مرداني را يافتم كه من را مي پذيرفتند و دوست مي داشتند. مادامي كه جنبه اي را در خودمان نمي پذيريم، افرادي را به زندگيمان جذب مي كنيم، كه آن جنبه را از خود نشان مي دهند يا يادمان مي آورند.هستي پيوسته در تلاش است تا به ما نشان بدهد كه واقعا" چه كسي هستيم تا ياريمان كند كه يكپارچه بشويم.ما نمي توانيم بدون نفرت، عشق را و بدون بدي، خوبي را بشناسيم. كامل بودن بهتر از تظاهر كردن به خوبيست.اگه همه ي صفات نيمه ي تاريكمان را بپذيريم ، نياز نداريم آن ها را به ديگران فرافكني كنيم. وقتي عاشقانه به همه ي ويژگيهايمان نگاه كنيم،وجود ما يكپارچه مي شود .در اين حالت مي توانيم همه ي نقاب هايمان را برداريم و جهان درونمان را در آغوش بكشيم. هنگامي كه سعي مي كنيم وانمود كنيم كه شخص به خصوصي نيستيم،اغلب نقطه ي مقابل آن شخصيت مي شويم! به عبارت ديگر، اين حق را از خودمان دريغ مي كنيم كه انتخاب كنيم، حقيقتا" مي خواهيم كه در زندگي چه چيزي باشيم!" خوب! من اين جا مي خوام مبحث نيمه ي تاريك رو به پايان ببرم.اما هنوز هزاران تمرين ديگه در مورد كشف سايه وجود داره . انجام تمرين هاي نيمه ي تاريك خيلي سخته! قبول دارم! اما نااميد نشين! به صورت طبيعي " منيت ما" با شناخت سايه مقابله مي كنه چون همه ي ما ترجيح مي ديم باور كنيم كه بهترين هستيم و اين ديگران هستند كه خطاكارند! اما خواهش مي كنم اگه من هنوز نتونستم قانعتون كنم كه اين تمرينات رو انجام بدين، به كتاب نيمه ي تاريك نوشته ي دبي فورد مراجعه كنين . چون اون جا اين مطالب خيلي كامل تر نوشته شده و مثال هاي زيادي داره كه مي تونه كمكتون كنه. باز هم مثل قبل اگه سوال خصوصي در اين مورد داشتين، توي ياهو مسنجر به آدرس من كه هم نام اسم وبلاگمه، آف بگذارين( لطفا" ايميل نگذارين) و اگه سوالاتتون خصوصي نبود ، ترجيح مي دم ،توي نظرات وبلاگ بگذارين تا همه ازش استفاده كنن.از دوستاني كه دير جواب آف هاشون رو دادم همين جا عذر خواهي مي كنم. اين مبحث رو با جمله ي زيبايي از گاندي به پايان مي برم: " تنها شيطان هايي كه در جهان وجود دارند، آنهايي هستند كه در قلبمان به جست و خيز مشغولند! فقط در آنجاست كه بايد جنگيد! " خدايا! كمكمان كن تا خود را از نو، تعبير كنيم! آمين! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 1:50 توسط جادوگر طلایی( جادوگر 150 تغییر نام داد) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من یک جادوگر سرگردانم...دستت را به من بده و تنهائیت را با من قسمت کن...
|
|
RSS
|